ميکشيدند. لئو ناراحت بود، چون توپ همراه نداشت. از زماني که اولين توپ را از مادر بزرگش گرفته بود در هر تولدش يک توپ هديه ميگرفت. اين تمام چيزي بود که ميخواست و آنها را در اتاقش نگه ميداشت. آرزو ميکرد کاش الان يک توپ داشته باشد، تنها چيزي که به او کمک ميکرد به آرامش برسد. با بي حوصلگي نشسته بود که ناگهان چشمش به درخت ليمويي در کنار ساختمان افتاد. سمت آن رفت، ليمويي که از روي درخت به زمين افتاده بود برداشت و به نيمکت برگشت و شروع به روپايي زدن کرد.
جرج سرگرم تماشاي پسرش بود که چگونه با ليمو روپايي ميزند، چپ راست، راست چپ. پنجره هاي دفتر مالويناس شيشه نداشت پس او ميتوانست قسمتي از صحبتهاي مردان داخل جلسه را بشنود.
يکي لئو را موتزارت خواند و ديگري در مورد اينکه او چه کوچولو