بیرون زدیم
تا اواسط اتاق تا میان پرز غروب
درخت
هنوز آنجا بود
کنار تخت جنب باران نزدیک رختهای وِلو
و هنوز از قاب
صدای قلب فرشتهها میآمد زمزمه ملایک عطر خدا
PARSA
هنوز
دسته این فنجان
گرمای دست تو را دارد شیشه این پنجره طرح چهرهات را در خود
اگر چه
چندین روز از نیامدنت میگذرد چندین هزار روز از چشم به
راهی من
کاربر حسن ملائی شاعر
راستی
چیزها چه تازه میشوند کلمات چه تر
هر وقت
که به تو فکر میکنم و به آن نگاه
که پر از جاده است و پر از عصر تابستان و ریخت انگور
کاربر حسن ملائی شاعر