جملات زیبای کتاب دانشکده مرده ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب دانشکده مرده ها
off
٪۷۰

کتاب دانشکده مرده ها

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۱۰ رأی)
انتشارات: 
نشر نون
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ghazal
۷۲
«سال‌اولی هستی؟» نه، محض خوشگذرونی اومدم تو دانشکدۀ پزشکی یه دور بزنم. گفتم: «آره.»
ghazal
۶۵
برای شروع، او بیش‌ازحد خوش‌تیپ است. پسرهایی مثل او روی مخم هستند، چون فکر می‌کنند هدیه‌ای از سوی خدا به جهان هستند. اگر روزی بخواهم ازدواج کنم، حتماً مردی را انتخاب می‌کنم که خیلی زشت باشد و بداند دنیا چطور می‌تواند آدم را زیر پایش له کند.
faratheteacher
۴۲
می‌تونید این‌جوری هم کدگذاریش کنید واسه خودتون: گاهی گابریل در داراب فانوس گدایی می‌کند!» حداقل این‌بار کدگذاری‌اش به مسائل خاص مربوط نمی‌شد. ویکتور به بینی‌اش چین انداخت و گفت: «داراب دیگه کجاست؟» ماریسا گفت: «احتمالاً تو استرالیا باشه.» دکتر کانلن صبورانه گفت: «درواقع، داراب یه شهره توی ایران.» ماریسا گفت: «کسی اسم داراب رو شنیده بود؟
ghazal
۴۰
. او احمق‌ترین دانشجوی کلاسمان بود. چند روز پیش که داشتیم یک جسد دیگر را بررسی می‌کردیم، به من گفت: «فکر کنم این‌یکی هیسترکتومی کرده باشه... چون نمی‌بینم رحِمی داشته باشه.» مجبور شدم به او بگویم که جسدی که داریم تشریح می‌کنیم متعلق به یک مرد است... میسون که مکالمه‌مان را شنیده بود، نمی‌توانست جلوی خنده‌هایش را بگیرد.
ghazal
۲۴
شاید بهتر بود به اتاقم برگردم و حداقل رژ بزنم. مطمئناً اگر برمی‌گشتم، از انجام این کار منصرف می‌شدم. اوه، خدای بزرگ، ترسناک است. چطور می‌توان مخ یک پسر را زد؟
Mina:)
۱۹
از آنجا به بعد، به‌ندرت می‌توانستم سرم را از او برگردانم و خیره نگاهش نکنم. سعی می‌کردم دستم رو نشود، اما لعنتی... بدجور درگیرش شده بودم.
لو سالومه
۱۹
حدودی اطمینان دارم که پسرهای جذابْ کمی از خودشان نجابت نشان می‌دهند، دلیلش هم فقط این است که تجربۀ زیادی دارند.
لنا
۱۳
و بعد، نمی‌دانم چطور شد که... عاشقش شدم.
لنا
۱۰
یک خبر فوری: دانشکدۀ پزشکی واقعاً سخت است.
ghazal
۸
مگنوم شش گلوله می‌خورد، و من تا اینجا دوتای آن‌ها را استفاده کرده بودم. و این یعنی هنوز چهار گلولۀ دیگر در خشابش باقی مانده بود. و تا زمانی که همۀ شاهدان احتمالی این صحنه هنوز زنده بودند، از آنجا جم نمی‌خوردم.
Mina:)
۵
او تمام عمرش را با همین تکبر احمقانه زندگی کرده و هیچ‌وقت فرصت نکرده تواضع را یاد بگیرد.
Mina:)
۵
آدم‌ها می‌تونن خیلی کارها با زندگی‌شون بکنن. طبیعیه گاهی به این فکر کنیم که اگه مسیر دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردم، چه اتفاقی می‌افتاد. ولی من از کاری که می کنم راضی‌ام، و این به نظر من مهم‌ترین چیزه.
لنا
۵
مسئله این است که من خودم تنهایی را بیشتر می‌پسندم. فعالیت‌های انفرادی را بیشتر ترجیح می‌دهم و از اینکه مجبور شوم یک فعالیت انفرادی را به‌صورت گروهی انجام بدهم، به‌شدت متنفرم. مطالعه‌کردن یک فعالیت انفرادی است.
لنا
۵
یعنی تقصیر من است که خیلی‌ها سعی می‌کنند روی اعصابم باشند؟
لنا
۵
«چیز خاصی ذهنت رو به خودش مشغول کرده؟» بله، همه‌چیز.
لنا
۴
دلم نمی‌خواست چنین مرگی داشته باشم. نباید زندگی‌ام این‌گونه به پایان می‌رسید. من کارهای بد زیادی در زندگی‌ام انجام داده بودم، اما مطمئن بودم حقم چنین چیزی نبود.
لنا
۳
امکان ندارد پایم را در اتاق بگذارم و چیزی را لگد نکنم.
لنا
۳
این مسافت طولانی خیلی اذیتم می‌کرد. انتظار نداشتم تا این اندازه... دور به نظر برسد.
لنا
۳
نمی‌دانستم چه بگویم. راستش را بخواهید، دلم می‌خواست از روی میز بپرم و یک بوسۀ آبدار و جانانه نثار صورت استادم بکنم. اما این کار خیلی زشت و ناشایست به نظر می‌رسید.
لنا
۳
من هیچ‌وقت نتونستم با آدم‌های هم‌سن خودم ارتباط برقرار کنم. به همین دلیل هم هست که هیچ دوستی توی کلاس ندارم.»
لنا
۳
شاید هیچ‌وقت رابطۀ من و مت به جایی نمی‌رسید، اما دیگر برایم مهم نبود. فقط می‌خواستم در همان لحظه با او باشم... فقط همین برایم اهمیت داشت.
لنا
۳
آهسته گفتم: «دوستت دارم.» سپس درِ دفترش را باز کردم و از آنجا بیرون رفتم.
لنا
۳
مطمئناً دیگر قابل اعتماد نبود. و این یعنی من دیگر کسی را نداشتم که به او اعتماد کنم. فقط می‌توانستم به خودم اعتماد کنم.
لنا
۲
اما فکرکردن به این «کاش‌ها» دیگر فایده‌ای نداشت.
لیموی‌سبز.
۲
ویکتور به بینی‌اش چین انداخت و گفت: «داراب دیگه کجاست؟» ماریسا گفت: «احتمالاً تو استرالیا باشه.» دکتر کانلن صبورانه گفت: «درواقع، داراب یه شهره توی ایران.» ماریسا گفت: «کسی اسم داراب رو شنیده بود؟
لنا
۱
از آنجا به بعد، به‌ندرت می‌توانستم سرم را از او برگردانم و خیره نگاهش نکنم. سعی می‌کردم دستم رو نشود، اما لعنتی... بدجور درگیرش شده بودم.
Ati
۱
زمانی یک نفر به من گفت: بهتر است با کسی مطالعه کنی که نسبت به تو بیشتر در جریان مطالب است.
Ati
۱
بسه دیگه حرومزاده، امتحان رو شروع کن.
AS4438
۱
بیست‌ودو سالم بود. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم در آن سن بسیار خام بوده‌ام؛ آن‌قدر خام که تعجب می‌کنم چطور اجازه داشتم مستقل شوم، قبض‌هایم را خودم پرداخت کنم، و تصمیم‌های مهم زندگی‌ام را بگیرم. من در آن سن احمق بودم.‌ البته اقتضای آن سن همین است؛ انسان در آن برهه از عمرش قضاوت درستی ندارد. در این سن، هنوز ملین‌سازی بخش قدامی مغر به‌طور کامل انجام نشده است.
Mahdi.fo
۱
یک خبر فوری: دانشکدۀ پزشکی واقعاً سخت است. می‌دانستم. معلوم است که می‌دانستم. اما خیلی سخت‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم.