
مریم
۵
استاد اصغر بیرانوند حق بزرگی به گردن من دارد. او بود که به من گفت به درد این کار نمیخوری. در حقیقت او اولین کاشف من بود که کشف کرد به درد نقاشی نمیخورم. اگر هر آدمی چند بیرانوند در زندگیاش داشته باشد که کشف کند به چه دردی نمیخورد، خیلی زود راهش را پیدا میکند.
مریم
۵
عمهی بزرگم وقتی این صحنه را دید فریاد زد: بیآبرو شدیم. و با چنگ به جان صورت خودش افتاد. عمه را آرام کردیم و پرسیدیم چی شده؟ عمه وقتی حدسش را برای ما توضیح داد، ولش کردیم کمی خودش را بزند بلکه آرام بشود.
یاسِنرگس(Yasna)
۲
توی اتوبوس، پدر و مادرها بلندبلند آخرین حرفها را میزدند و توصیههایشان را میگفتند. یکی میگفت: یادت باشه منارجنبون ببرنتون. یکی هم میگفت: تو نقش جهان یادت نره عکس بگیری. دیگری میگفت: سیوسهپل رو تو شب هم برید. و آن یکی میگفت: چهلستون. و دیگری: زایندهرود به یاد ما باش. پدر من اما بلند داد میزد: گزِ آردی یادت نره. گز آردی، گز آردی.
مریم
۱
توی راه برگشت، وقتی به پایین کوهستان رسیدیم و آنتن موبایل دوباره وصل شد و صدای پیامکها درآمد، همسرم گفت: رضا. گفتم: جانم؟ گفت: میدانی این صدا صدای چه بود؟ گفتم: صدای زنگ پیامک. گفت: نخیر، صدای روزمرگی بود.
nafiseh
۱
پدر در آن عکس امیدوار نیست، اما راضی ست. همهی قصهی زندگی همین است.
nafiseh
۱
آل تغییر میکند، هم سم دارد هم پنجه و هم دست. خودش را به شکل هر آدمی بخواهد درمیآورد و برای همین چند روز قبل از زایمان، افرادی که میخواهند بالای سر زائو بمانند خیلی محرمانه انتخاب میشوند تا آل نتواند به شکل یکی از آنها ظاهر بشود و بچه را ببرد. از
nafiseh
۰
آخرین باری که دیدمش، مردی را دیدم که روی زمین خوابیده بود و چیزی حس نمیکرد. آن روز دستان بزرگش را توی دستان کوچکم گرفتم. من گرم بودم و او سرد.
