جملات زیبا از متن کتاب ساسات | طاقچه
تصویر جلد کتاب ساساتsubscriptionAvailable

کتاب ساسات

۴.۳(از ۲۱ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۲,۹۵۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

استاد اصغر بیرانوند حق بزرگی به گردن من دارد. او بود که به من گفت به درد این کار نمی‌خوری. در حقیقت او اولین کاشف من بود که کشف کرد به درد نقاشی نمی‌خورم. اگر هر آدمی چند بیرانوند در زندگی‌اش داشته باشد که کشف کند به چه دردی نمی‌خورد، خیلی زود راهش را پیدا می‌کند.
مریم
۵
عمه‌ی بزرگم وقتی این صحنه را دید فریاد زد: بی‌آبرو شدیم. و با چنگ به جان صورت خودش افتاد. عمه را آرام کردیم و پرسیدیم چی شده؟ عمه وقتی حدسش را برای ما توضیح داد، ولش کردیم کمی خودش را بزند بل‌که آرام بشود.
مریم
۵
توی اتوبوس، پدر و مادرها بلندبلند آخرین حرف‌ها را می‌زدند و توصیه‌هایشان را می‌گفتند. یکی می‌گفت: یادت باشه منارجنبون ببرن‌تون. یکی هم می‌گفت: تو نقش جهان یادت نره عکس بگیری. دیگری می‌گفت: سی‌وسه‌پل رو تو شب هم برید. و آن یکی می‌گفت: چهل‌ستون. و دیگری: زاینده‌رود به یاد ما باش. پدر من اما بلند داد می‌زد: گزِ آردی یادت نره. گز آردی، گز آردی.
یاس‌‌ِنرگس(Yasna)
۳
توی راه برگشت، وقتی به پایین کوهستان رسیدیم و آنتن موبایل دوباره وصل شد و صدای پیامک‌ها درآمد، همسرم گفت: رضا. گفتم: جانم؟ گفت: می‌دانی این صدا صدای چه بود؟ گفتم: صدای زنگ پیامک. گفت: نخیر، صدای روزمرگی بود.
مریم
۲
پدر در آن عکس امیدوار نیست، اما راضی ست. همه‌ی قصه‌ی زندگی همین است.
nafiseh
۲
آل تغییر می‌کند، هم سم دارد هم پنجه و هم دست. خودش را به شکل هر آدمی بخواهد درمی‌آورد و برای همین چند روز قبل از زایمان، افرادی که می‌خواهند بالای سر زائو بمانند خیلی محرمانه انتخاب می‌شوند تا آل نتواند به شکل یکی از آن‌ها ظاهر بشود و بچه را ببرد. از
nafiseh
۲
آخرین باری که دیدمش، مردی را دیدم که روی زمین خوابیده بود و چیزی حس نمی‌کرد. آن روز دستان بزرگش را توی دستان کوچکم گرفتم. من گرم بودم و او سرد.
nafiseh
۰
بدانید که سوپرمارکت به درد جوان‌ها می‌خورد. ایشان حاصل تلاش بنده هستند در صف نانوایی.
زرین
۰
مادربزرگ گفت: آل تغییر می‌کند، هم سم دارد هم پنجه و هم دست. خودش را به شکل هر آدمی بخواهد درمی‌آورد و برای همین چند روز قبل از زایمان، افرادی که می‌خواهند بالای سر زائو بمانند خیلی محرمانه انتخاب می‌شوند تا آل نتواند به شکل یکی از آن‌ها ظاهر بشود و بچه را ببرد. از آن روز به بعد نه خواب داشتیم نه خوراک. من حتا به علی برادرم هم دیگر اعتماد نداشتم.
زرین
۰
باید نیم ساعت بعد از تحویل سال، پشت دیوار کوچه‌ی خانه علی مرادی کمین می‌زدیم. بعد وقتی پدر و مادر علی برای عیددیدنی از خانه بیرون می‌رفتند، باید خیلی سریع داخل خانه‌ی علی مرادی می‌شدیم و بساط را پهن می‌کردیم و کارمان را انجام می‌دادیم. به گفته‌ی علی، تا برگشتن پدر و مادرش دو ساعت وقت داشتیم، اما برای احتیاط نیم ساعت زودتر مکان را ترک می‌کردیم که لو نرویم. نقشه تا شب همین طوری بود. مکان به مکان می‌رفتیم و این طوری اصلاً لذت نمی‌بردیم.
زرین
۰
امین آن روز عکسی از پدر گرفته که ایستاده و آبشار بیشه را تماشا می‌کند. پدر در آن عکس امیدوار نیست، اما راضی ست. همه‌ی قصه‌ی زندگی همین است.
mobina
۰