توی اتوبوس، پدر و مادرها بلندبلند آخرین حرفها را میزدند و توصیههایشان را میگفتند. یکی میگفت: یادت باشه منارجنبون ببرنتون. یکی هم میگفت: تو نقش جهان یادت نره عکس بگیری. دیگری میگفت: سیوسهپل رو تو شب هم برید. و آن یکی میگفت: چهلستون. و دیگری: زایندهرود به یاد ما باش. پدر من اما بلند داد میزد: گزِ آردی یادت نره. گز آردی، گز آردی.