
منکسر
۷
آدم میتواند از همهچیز فرار کند، مگر از خودش و ذهنیاتش.
hazratsaadi
۵
آزادی مطلق، هرگز وجود نداشته، ندارد و نخواهد داشت. خطوط قرمزی هستند که همیشگیاند، منتها ما امروز به جایی رسیدهایم که این خطوط به خیلی دوردستها رفتهاند. دایرهها تا آنجا باز شده و افق عقاید، طوری گسترده به نظر میرسد که گاهی مردم فکر میکنند که دیگر مطلقاً آزادند. اما همیشه نقطههایی هستند که حساسیت سازند.
hazratsaadi
۳
آنها که در تواریخ شما ثبت شده و نمایندگان ظاهری «او» در هزاران سال پیش بر زمین بودند، صدی یک هم درستکار نبودند... تنها تیشه به ریشهی آشکارگی حقیقت زدند، فرصتها را سوزاندند، بخشی از واقعیت جهان پیدا را رقم زدند و درنهایت، خودشان را آشکار کردند و گذشتند. بزرگترین فریب زمانهی تو همین است که همرنگ شدن جاهلانه در سطح تودهها را از تو میخواهد، در حالی که انسان برای زیستن تودهوار آفریده نشده است! انسان آمده تا در فردیّت خودش بگوید، بسازد، همراه شود و برود.
منکسر
۲
یعنی تو باور کردهای که آرایش این جهان همین است که شما با دو چشم سرتان میتوانید، ببینید؟!
کاربر ۲۱۳۴۲۵۲
۲
روشنا میگوید: باور حقیقی به یکتاخدا، فقط موجب میانهروی میشود. بروز هر نوع افراط و تفریط، یعنی که جایی از باور تو به او لَنگ است...
hazratsaadi
۱
آزادی مطلق، هرگز وجود نداشته، ندارد و نخواهد داشت. خطوط قرمزی هستند که همیشگیاند، منتها ما امروز به جایی رسیدهایم که این خطوط به خیلی دوردستها رفتهاند. دایرهها تا آنجا باز شده و افق عقاید، طوری گسترده به نظر میرسد که گاهی مردم فکر میکنند که دیگر مطلقاً آزادند. اما همیشه نقطههایی هستند که حساسیت سازند.
منکسر
۱
همیشه آدمها را با همین دست حرفها گول زدهاند و بعد سوارشان شدهاند! لبخند تلخی میزند و میگوید: آنها گول حرفهایی ظاهراً شبیه به این را خوردند نه گول این سخنان را! و اشتباه بعدیشان هم این بود که در پی فهم نادرستشان از حقیقت راستین، قید اصل و فرع آن را زدند درحالی که هرگز حتی به حدود معنای درست آن، نزدیک هم نشده بودند! حالا آیا ما مقصریم که آنها قدرت تشخیص بین اصل و تقلبی را نداشتند و ندارند و هر بار هم با نادانی و بیسوادی و خودخواهیشان از تمیز حقیقت با عدم آن باز میمانند؟!
Sar
۱
به نظر من مشکل زندگی روی زمین، هرگز طبیعت یا آب و هوایش نبوده، مشکل از سطح آگاهی و دانش آدمهایش بوده. آدمهایی که همه چیزشان به طرز عجیبی اغراقآمیز و پراضطراب و دردسر بود و هرگز نتوانستند تا وقتیکه روی آن سیاره بودند، فهم درستی از هم پیدا کنند.
داود
۱
و ماجرا این است که هرکس در همانجایی که ایستاده، خودش را مظهر دانایی میداند و دیگران را نمونهی نادانی!
کاربر ۲۱۳۴۲۵۲
۱
تازه فهمیدم که عمقِ آزادی و امنیت، بدون درک عمومی بالا از ذات حقیقت، چهقدر احمقانه، سست و سطحیست.
کاربر ۲۱۳۴۲۵۲
۱
هرگز فکر نمیکنم که پختهترین آدم دنیا شدهام! تنها فکرم این است که هر روز کمی بیشتر، از آن خامیِ مدامی که در من بود فاصله بگیرم و اگر هم شد، کمکی هم به باقیِ مردم برسانم...
hazratsaadi
۰
اما این کتابهای قدیمی هم چیزهای عجیبی هستند. از توی آنها فهمیدهام که انگار بین آن چند آدمیزادی که روی سیارهی زمین بودهاند، تعدادی خودشان را مأمور و فرستادهی آن موجود افسانهای معرفی میکردهاند و حتی از طرف او کتاب و نوشته و پند هم صادر میفرمودند. مثلاً میگفتهاند اگر این کارها را بکنی میروی توی آتش و اگر این کارها را بکنی میروی توی جایی که اسمش بهشت است!
hazratsaadi
۰
اما این کتابهای قدیمی هم چیزهای عجیبی هستند. از توی آنها فهمیدهام که انگار بین آن چند آدمیزادی که روی سیارهی زمین بودهاند، تعدادی خودشان را مأمور و فرستادهی آن موجود افسانهای معرفی میکردهاند و حتی از طرف او کتاب و نوشته و پند هم صادر میفرمودند. مثلاً میگفتهاند اگر این کارها را بکنی میروی توی آتش و اگر این کارها را بکنی میروی توی جایی که اسمش بهشت است!
منکسر
۰
هیچچیز نمیتواند ذهن را به این آسانی به دام بیندازد، مگر نادانی! و ماجرا این است که هرکس در همانجایی که ایستاده، خودش را مظهر دانایی میداند و دیگران را نمونهی نادانی!
mehrdadom
۰
هرکس از چشمهای خودش به دنیا نگاه میکند؛ چشمهای ما فرق زیادی با هم ندارند، ولی نوع نگاهمان چرا... نگاه من با نگاه همسایهها و حتی همسیارهایهایم در خیلی مسایل فرق دارد.
TaRi
۰
در عصر ما همه چیز مرتّب و منظّم سرجای خودش نشسته و امنیت و آرامش کامل در کهکشانها برپاست. حالا احمقی مثل من پیدا شده و به کلّهاش زده که مسایل دقیق بخشی از مغز انسان را به چند کابوس و یک افسانه مربوط کند؛ آن هم افسانهای دربارهی شخصیتی از مُدافتاده و خیلی قدیمی به اسمِ «خُدا»!
TaRi
۰
این روزها همهی مردم از زن و مرد، خوابهای عجیبی میبینند؛ خوابهایی مثل همان که کمی قبل گفتم یا خوابهایی که پر از اتفاقهای قدیمی است. انگار چیزی توی ژن آدمها بیدار شده، که میخواهد یک تکامل جدید را بهوجود بیاورد. چیزی مثل آن تکامل اولیه، که داروین باستانی اثباتش کرده بود و همان، نقطهی آغازی شد بر اینکه آدمها به خودشان بیایند و فکرهای موهوم را کنار بگذارند. فکرهایی مثل دنیاهای ندیدنی و سیستمهای نامعلوم عذاب و پاداش و از همه بدتر، فکر یک موجود وَهمآلود به اسم «خدا»! همان سالها دانشمندان بزرگی، برای نابود کردن این توهمات، همهی سعیشان را کردند و انصافاً هم خوب موفق شدند ریشهی این خیالها را بخشکانند. بنابراین تا پایان عصر «آخرین انسانگراهای زمینی» کلک همهی این فکرها کنده و آدمیزاد برای همیشه خلاص شد!
TaRi
۰
خیلی گشتم تا معنی این کلمهی «بهشت» را پیدا کنم... دست آخر توی یک لغتنامهی عهد بوق معنیاش را پیدا کردم... میشود مثلاً یک جای پرآرامش و ابدی! آدمهای بیچارهی زمینی هم دل به این حرفها خوش میکردند و گول میخوردند. واقعاً اگر علم به دادشان نرسیده بود توی چه باتلاقی نابود میشدند. مخ آدم سوت میکشد!
TaRi
۰
و این ذهن، چه پدیدهی غریبیست... هرقدر هم که آدمیزاد در پیچ و خمهای آن پیش میرود، باز هم لایهی ناشناختهی دیگری در آن گشوده میشود، که کارش را در واپسین لحظهها از سر میگیرد! هیچچیز نمیتواند ذهن را به این آسانی به دام بیندازد، مگر نادانی! و ماجرا این است که هرکس در همانجایی که ایستاده، خودش را مظهر دانایی میداند و دیگران را نمونهی نادانی!
TaRi
۰
آنها که در تواریخ شما ثبت شده و نمایندگان ظاهری «او» در هزاران سال پیش بر زمین بودند، صدی یک هم درستکار نبودند... تنها تیشه به ریشهی آشکارگی حقیقت زدند، فرصتها را سوزاندند، بخشی از واقعیت جهان پیدا را رقم زدند و درنهایت، خودشان را آشکار کردند و گذشتند.
TaRi
۰
زمزمهوار میپرسم: و ما این وسط چه کارهایم؟! اصلاً چرا باید باشیم که لازم باشد آزموده بشویم یا نشویم؟!
سر به درک حرفهای من تکان میدهد و آرام و پیوسته در فضا پارو میزند و نجواکنان میگوید: اینجا هستی تا بفهمی چهطور میشود حین «بودن»، نبود! همهچیز را از دریچهی «من» نگریست و بعد «من» را کنار گذاشت تا چیزی جز «او» بر جای نماند... باشی اما با تمام وجود «نبودن» در برابر او را تجربه کنی و اعتراف کنی که هستِ تو به مویی بند است! مویی که حکیمانه به سرپنجههای ارادهی او متصلاند... این را با همهی ابزارهایت اثبات کنی و بر آن بایستی، حتی اگر همهی کهکشانها جز این را خواستند و گفتند و جُستند. این است یکتاپرستی راستین بیشرک...
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
هم از آنها که به نام خدا جیبهایشان را پر کردند و هم از اینها که خیال میکنند آزادی یعنی بیخدایی به یک اندازه نفرت دارم اما خشمگین نیستم!
مرضیه
۰
باور حقیقی به یکتاخدا، فقط موجب میانهروی میشود. بروز هر نوع افراط و تفریط، یعنی که جایی از باور تو به او لَنگ است..
مرضیه
۰
بزرگترین فریب زمانهی تو همین است که همرنگ شدن جاهلانه در سطح تودهها را از تو میخواهد، در حالی که انسان برای زیستن تودهوار آفریده نشده است! انسان آمده تا در فردیّت خودش بگوید، بسازد، همراه شود و برود.
پوریا
۰
غرق در اندیشه به سخنان او، که دریچهای عظیم و نورانی بهسوی حقیقتاند، زمزمهوار میپرسم: و ما این وسط چه کارهایم؟! اصلاً چرا باید باشیم که لازم باشد آزموده بشویم یا نشویم؟!
سر به درک حرفهای من تکان میدهد و آرام و پیوسته در فضا پارو میزند و نجواکنان میگوید: اینجا هستی تا بفهمی چهطور میشود حین «بودن»، نبود! همهچیز را از دریچهی «من» نگریست و بعد «من» را کنار گذاشت تا چیزی جز «او» بر جای نماند... باشی اما با تمام وجود «نبودن» در برابر او را تجربه کنی و اعتراف کنی که هستِ تو به مویی بند است! مویی که حکیمانه به سرپنجههای ارادهی او متصلاند... این را با همهی ابزارهایت اثبات کنی و بر آن بایستی، حتی اگر همهی کهکشانها جز این را خواستند و گفتند و جُستند