جملات زیبای کتاب روایت اول شخص از شخص اول | طاقچه
تصویر جلد کتاب روایت اول شخص از شخص اول
off
٪۷۰

کتاب روایت اول شخص از شخص اول

روایت‌هایی از حاشیه دیدارهای حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی)

نوع کتاب
۳.۷(از ۲۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
مهدی قزلی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad Mahdi
۸
از روز اوّل انقلاب در نیروهای مسلّح حضور داشته و میدانند چقدر پیشرفت کرده‌ایم؛ هر چند به آنچه هستیم قانع نیستیم ولی قلّهٔ پیشرفت امروز، آن روزها حتّی با دست هم قابل نشان دادن نبود.
هامان
۷
یک روز یکی از بچّه‌ها گفت رضا من دارم گیربکس طرّاحی میکنم. رفتم پای کامپیوتر دیدم توی اتوکد چند تا دایره کشیده! ولی باور کنید خودش گیربکس را طرّاحی کرد و یک شرکت هم توی اصفهان ساخت. فقط سه چهار کشور توی دنیا میتوانند چنین گیربکسی طرّاحی و تولید کنند؛ شاهکار بود، شفت دوازده متری ساختیم. حالا دیگر هر شناوری بخواهیم میتوانیم بسازیم. الان از خوشحالی نمیدانم چه کار کنم. شاید یک مدّت بروم استراحت کنم. این یک شاهکار است. شما شاید خیلی سر درنیاورید. در خاورمیانه و خلیج فارس هیچ کس حتّی فکر ساختن چنین چیزی را هم نکرده که ما ساختیمش!»
maryhzd
۷
دختر جوان هم که خودش را در غرفه جا کرده بود، چفیه‌ای گرفت و قرآنی داد به آقا تا تبرّکاً چیزی در آن بنویسند. آقا نگاهی به دختر کردند و گفتند: «قرآن را من تبرّک کنم؟» بعد قرآن را بوسیدند و گذاشتند روی میز.
maryhzd
۵
«کتاب‌خوانی جزو کارهای اصلی زندگی است. این را باید همه‌مان بفهمیم و باور کنیم. اگر جزو کارهای اصلی بود، طبعاً در برنامه‌های اصلی زندگی خودش را جا میدهد و همچنان که در برنامه‌های اصلی، هیچ کاری مانع کار دیگر نیست، هیچ کاری آن وقت مانع کتاب‌خوانی نخواهد بود. باید با کتاب انس پیدا کرد.»
maryhzd
۵
آقا آخر صحبتها و موقع دعا هم چیزی گفتند که من قبل‌تر هم از ایشان شنیده بودم ولی تکرارش حسّاسم کرد: «ان‌شاءالله شما جوانها آن روزی را شاهد خواهید بود که به قلّه‌های افتخار دست پیدا کردید و همچنان که قرآن وعده کرده است: «لِتَکُونُوا شُهَدَآءَ عَلَی النَّاسِ»، شهیدان و گواهان مردم دنیا شُدید و در قلّه‌ها باشید، که ملّتها به شما نگاه کنند و به سمت این قلّه‌ها حرکت کنند.» این نوید آقا به آینده‌ای که جوانهای امروز حتماً آن را لمس خواهند کرد اتّفاقی نیست؛ تکرارش و تحکّم در بیانش، نشان از اطمینان قلبی ایشان میدهد. راستی این چه فرجی است که رهبر انقلاب از آن خبر دارند؟
maryhzd
۴
شب قبل با رفقا تصمیم گرفتیم در شهر دُوری بزنیم. بعد از کلّی ایستادن کنار خیابان، تاکسی‌ای ایستاد، سوار شدیم. شیطنتم گُل کرد. گفتم: «آقای راننده، شنیدم خیلی بگیر و ببند کردند برای آمدن رهبر!» راننده گفت: «چی؟ اینا همه‌اش حرفه. قدمشون سرِ چشم. اصلاً اینجا امنه. میخوای کیفت رو بزار کنار خیابون چهار روز دیگه بیا بردار. این حرفها نیست. همه‌اش شایعه است.» گفتم: «یک روز درآمدتان کم میشه. فکر کنم این خیابان را میبندند. شما هم که خطّ تاکسی‌تون همین جا است!» گفت: «درآمد مهم‌تره یا برکت؟ رهبر که می‌آد اینجا، برکت هم می‌آد ان‌شاءالله.» شیطنتم پژمرده شد!
هامان
۴
چهارشنبه ۲۸ بهمن‌ماه، رهبر انقلاب در دیدار مردم تبریز به این تحرّکات اشاره کردند و به آن تاختند. این اشاره مورد توجّه ویژهٔ رسانه‌های خارجی قرار گرفت؛ رسانه‌هایی که هنوز خبر نداشتند فرمانده کلّ قوای ایران فقط دو روز بعد به نزدیک‌ترین نقطه از خشکی این کشور با کانون تجمّع دشمن خواهند رفت تا اوّلین ناوشکن کلاس موج را به ناوگان دریایی ایران ملحق کنند و این چنین برایشان خط و نشان بکشند. خبر این ماجرا یک روز زودتر به ما رسید: سفر رهبر انقلاب به بندرعبّاس.
هامان
۲
رهبر بر کرانهٔ خلیج فارس روایتی از حاشیه‌های الحاق ناوشکن جماران به ناوگان دریایی ایران نیروهای آمریکایی در کشورهای افغانستان و عراق از مدّتها پیش مستقر هستند؛ تعداد زیادی پایگاه فعّال دریایی و هوایی و زمینی هم در کشورهای قطر، بحرین، امارات، عربستان و... دارند. اینها به غیر از شناورهای سطحی و زیرسطحی ریز و درشتشان در محدودهٔ خلیج فارس، دریای عمان و اقیانوس هند است. به همهٔ اینها اضافه کنید دو زیردریایی اسرائیلی و کلّی شناور عملیّاتی از حدود بیست کشور که اکثراً هم‌پیمان آمریکا هستند. این آرایش نعل اسبی (که هلال این نعل به سمت جنوب است) یک کانون توجّه بیشتر ندارد: ایران.
هامان
۲
قرار مثل همیشه این بود که برای این ماجرا حاشیه‌نویسی کنم. برای اوّلین بار ولی فکر میکنم اصل خبر و ماجرا خودش مهم‌ترین حاشیه است. رهبر انقلاب و فرمانده کلّ قوا در خلیج فارس، ناوشکن هلیکوپتربر و موشک‌انداز جماران را به ناوگان دریایی ملحق میکنند. برای اوّلین بار دوست میداشتم به جای اینکه همراه رهبر انقلاب باشم، همراه مثلاً وزیر خارجهٔ آمریکا باشم و حاشیه‌نویسی آنها را بکنم وقتی این خبر را می‌شنوند و میفهمند آرایش نعل اسبی و صله‌رحم‌های خاله‌زنکی‌شان هیچ تأثیری در آن که میباید، نداشته است.
هامان
۲
بعد یک شرکت فرانسوی قرار شد سیستم رانش را بدهد، بعد از سه سال فقط موتور را داد. ما هم همهٔ طرّاحی‌ها را بر اساس موتور آلمانی کرده بودیم، مجبور شدیم کلّی ناوشکن را عوض کنیم. حالا فرانسوی‌ها هم گیربکس و شفت و پروانه را ندادند. دیگر تصمیم گرفتیم خودمان بسازیم، گفتیم گورپدرشان!
هامان
۰
از آن طرف هم «هیلاری کلینتون» وزیر خارجهٔ آمریکا و رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا یکی‌یکی کشورهای منطقه را گَز میکنند و در این دید و بازدیدها موج جدیدی از پروژهٔ «ایران‌هراسی» را به راه می‌اندازند. فرض کنید این شرایط در مورد ایران نبود و یک کشور دیگر (هر چقدر هم که میخواهد قدرتمند باشد) در این شرایط قرار میگرفت. فکر میکنید شخص اوّل آن مملکت چه تدبیر و واکنشی نسبت به این آرایش شیطنت‌آمیز نشان میداد؟
هامان
۰
همه لباس سفید پوشیده بودند. نیروی دریایی است و همین لباسهای یک‌دست سفیدش. وقتی کنار هم می‌ایستند هم، زیبایی‌شان بیشتر میشود. در همان محوّطه‌ای که ناوشکن جماران پهلو داشت به حوضچه، گروه موزیک و دسته‌های دیگر برای مراسم سان آماده میشدند. دسته‌های آخری کارکنان کارخانهٔ کشتی‌سازی و بچّه‌های همین پروژهٔ اخیر بودند. همه، تمرینهای آخرشان را انجام میدادند. فرمانده میدان پا میکوبید و جملات ورودی و خوشامدگویی که قرار بود جلوی فرمانده کلّ قوا بگوید را با صدای آرام تمرین میکرد، غافل از اینکه میکروفون روشن بود. بقیّه ولی به حرفهای او توجّهی نمیکردند.
هامان
۰
آقا از آن طرف سالنها بیرون رفتند و ما از این طرف، گروه موزیک آهنگ سرود جمهوری اسلامی را نواخت و پرچم رقص‌رقصان بالا رفت و آقا با گروه همراه وارد ناوشکن شدند، درست از جایی که هلیکوپتری روی ناوشکن پارک کرده بود! اوّل کار لازم نبود داخل ناوشکن برویم چون فاصلهٔ ما با آقا دو سه متر بیشتر نبود از بیرون ناو. افسری که برای ایشان توضیح میداد به جایی در دورترها اشاره کرد. آقا رفتند پشت دوربین بزرگی که روی سه‌پایه بود و با آن به سمت اشارهٔ افسر نگاه کردند. بعد عصایشان را بالا آوردند و خودشان هم جایی را نشان دادند و از افسر چیزی پرسیدند که صدای باد نگذاشت بفهمیم چه چیزی. از آن طرف هم دو هاورکرافت غول بیرون آمدند و از جلوی حوضچه رد شدند.
هامان
۰
مغموم و آویزان کنار ناوشکن قدم زدم. طولش تقریباً هم‌اندازهٔ طول زمین فوتبال بود و عرضش کمی بیشتر از طول هلیکوپترهای معمولی. جلویش یک توپ و دو تیربار داشت، وسطش چهار موشک چینی و عقبش چهار موشک آمریکایی. میتوانست در شعاع سه هزار مایلی عملیّات کند. ایران با ساختن این ناوشکن چهاردهمین کشور طرّاح و سازندهٔ این دست جنگ‌افزار شده است. اینها را مردی سفیدپوش به یکی از بچّه‌های تیم خبری میگفت. نزدیک شدم و سلامی کردم و ایستادم به گوش دادن.
هامان
۰
افسر سفیدپوش میگفت: «یادم نمیرود دوازده سال پیش آقا توی همین ساختمان _ و با دست ساختمانی را پشت حوضچه نشانمان داد _ آمده بودند بازدید، یک ماکتی را از همین ناوشکن دیدند. سؤال کردند و گفتیم این ناوشکن چیست و چه خصوصیّاتی دارد. بعد ایشان گفتند خب شما که ماکتش را ساختید چرا خودش را نمیسازید؟ بعد هم جدّی‌تر دستور ساخت ناوشکن با قابلیّت حمل هلیکوپتر و پرتاب موشک را صادر کردند. ما دوازده نفر بودیم که بعد از دستور ایشان تا مدّتی گیج بودیم. دو سه ماهی طول کشید تا به خودمان بیاییم که میخواهیم چه کار کنیم.
هامان
۰
مطالعات روی آب و ورقهای مخصوص و نیازهای خودمان و خصوصیّات ناوشکنهای موجود در جهان شروع شد. همان موقعها بود که بچّه‌ام به دنیا آمد.» بعد با دست به ناوشکن اشاره کرد و گفت: «این غول آهنی هم‌سنّ بچّهٔ من است ولی بیشتر از بچّه‌ام دوستش دارم. صبح زود می‌آمدیم روی آن کار میکردیم و وقتی برمیگشتم خانه هم ساعت یازده دوازده شب و بچّه خواب. بچّه را مادرش بزرگ کرد، این غول را هم ما. ۶۵ نفر شبانه‌روز مستقیماً روی آن کار کردیم. چهارساله اصل کار تمام شد. قرار بود موتورش را یک شرکت آلمانی بدهد که بعد از چهار سال برو و بیا آخرش به خاطر تحریم نداد.
maryhzd
۰
توضیح داد که استرسِ شرایط جوّی، اندازهٔ هلال، مدّت زمانِ قابل رؤیت بودن آن و... همه مثل این است که عاشقی بخواهد معشوقش را ببیند و نمیداند معشوق به او اجازهٔ دیدار میدهد یا نه؛ اگر اجازه بدهد عاشق میتواند خودش را برساند یا نه؛ اگر برساند معشوق چقدر وقت برای دیدار میگذارد؟ پرسیدم: «وقتی میبیند هلال را چه میشود؟» گفت:‌ «همهٔ احساسمان تبدیل به اشک میشود. نه فقط من، بیشترِ رصدگرها وقتی هلال را می‌بینند گریه میکنند!» و چقدر دوست داشتم اشکِ بوژمهرانی و همراهانش را ببینم.
maryhzd
۰
آقا با کاظمی سلام و علیک کردند، او را جلو کشیدند و رویش را بوسیدند. بعد گفتند: «شما منتقد خوبی هستید و خوب نقد میکنید. من کتاب «رصد صبح» شما را دیدم و آن را کامل خواندم. نکات درستی هم شما دربارهٔ مسائل محتوایی تذکّر دادید و من هم قبول داشتم. به نظرم شما علاوه بر مسائل فنّی، این جهتهای فکری و عقیدتی را هم مدّنظر داشته باشید در نقدهایتان و جوانها را هدایت کنید.» بعد از جلسه از کاظمی پرسیدم و فهمیدم که در اثنای نقد شعر شعرا در کتاب رصد صبح گریزهایی هم به پروا داشتن آنها دربارهٔ مقدّسات داشته است.
maryhzd
۰
هبر انقلاب به هر جانبازی میرسیدند، اوّل کارتش را نگاه میکردند تا به نام با او صحبت کنند. بعضی‌ها نداشتند به هر دلیلی. به یکی‌شان گفتند: «کو کارتت؟» و جانباز جواب داد: «سرباز احتیاج به نام و نشان نداره. سرباز را به اسم فرمانده می‌شناسن.» و با دست خود آقا را نشان میداد. و من و تو چه میدانیم که جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
maryhzd
۰
_ آقا قربون شما بشم که از دست دوست و دشمن زجر میکشید. آقا آیه‌ای را که بالای جایگاه نوشته شده بود نشان دادند و گفتند: «آنجا را ببین. نوشته: «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَذَٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ».» بعد راجع به صبر و معامله با خدا گفتند برای جانباز و وقتی از کنارش رد میشدند، هر دو لبخند میزدند.
maryhzd
۰
_ این کارهایی که از روی ایمان انجام میشود مثل خشتهای اوّلیّهٔ محکمی است که بنا را نگه میدارد. ممکن است این سنگهای زیرین دیده هم نشود ولی اثر استحکامش هست. ذرّه‌ذرّه کارها و مقاومتهای شما در آن لحظات سخت مثل قطرهٔ خونی در کالبد جمهوری اسلامی بوده و آن را زنده نگه داشته است؛ حالا دیگران ببینند یا نبینند، بدانند یا ندانند.