محسن: د... د... درخته، مگه نه؟
ایمان: آره، مثلا".
محسن: خو... خو... خوشگله.
ایمان: واقعا"؟ (کاغذ را مچاله میکند و گوشهای میاندازد. )
محسن: دِ دِ، چ... چرا همچین کردی؟ اون... اون که خوشگل بود.
ایمان: مشکلش همینه، فقط خوشگله، اما روح توش نیست.
محسن: ب... برو خ... خدا رو شکر کن که دست کم خوشگله. بعضیها روح که ندارن هیچی، تازه خوشگلم نیستن.