پسرم اولِ خرداد به دنیا آمده بود و شروعِ کلاسهای من هم از اول مهرماه بود. من به پسرم شیر میدادم و همین باعث نگرانیام شد. کمی فکر کردم و یک روز رفتم پیش سعید. گفتم: «بچۀ پنج ششماهه دارم و به او شیر میدهم. اگر ساواک من را حتی ۲۴ ساعت نگه دارد بچهام گرسنه میماند. من نمیخواهم به شما خیانت کنم و برای همین از بازی در این نمایش عذر میخواهم.» سعید نگاه چپی به من کرد و گفت: «پس چرا جای یک دانشجوی باشهامت را اشغال کردهای؟!» بعد از آن دیگر محلم نگذاشت.