
بریدههایی از کتاب زندگی و زمانه آذر فخر
سال ۱۳۵۲ بود و اسماعیل شنگله میخواست نمایشنامۀ رومئو و ژانت را به صورت تلهتئاتر کارگردانی و ضبط کند و از من هم برای اجرای نقش خواهر ژانت دعوت کرده بود. فرزانه تأییدی هم جزء بازیگران بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
نمایشنامههای دیگر فرسی هم همین قدر قابل تأمل و بحثند، مثلاً سنگر که یکی دیگر از نمایشنامههای او، منتها در دوران خودتبعیدی است
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
و گفت: «اگر این مردم موقع آمپول زدن درد زیادی حس نکنند، پدرم را در میآورند! اینطور دیگر هر روز درمانگاه هستند! توی ۳۶۰ آبادی این تنها درمانگاه است و خودت دیدهای که چه غلغلهای میشود. من از ۷ صبح تا شب مریض میبینم و یک نفر دکتر اصلاً برای این کار کافی نیست.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
آن روزها، بارها شده بود که شب دوم یا سوم، بعد از اجرا، از طرف ساواک میآمدند و برخی بازیگران و کارگردان و عوامل تئاتر را دستگیر میکردند و بعد از یک هفته هم آزادشان میکردند و قول میگرفتند که دیگر از این کارهای بد نکنند!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
وقتی که دکتر نامدار رشتۀ تئاتر را در دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران افتتاح کرد، سعید سلطانپور مثل صادق هاتفی از پذیرفتهشدگان دورۀ اول رشتۀ تئاتر بود. هر دوشان پُرسروصدا بودند و سخت چپی!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
پسرم اولِ خرداد به دنیا آمده بود و شروعِ کلاسهای من هم از اول مهرماه بود. من به پسرم شیر میدادم و همین باعث نگرانیام شد. کمی فکر کردم و یک روز رفتم پیش سعید. گفتم: «بچۀ پنج ششماهه دارم و به او شیر میدهم. اگر ساواک من را حتی ۲۴ ساعت نگه دارد بچهام گرسنه میماند. من نمیخواهم به شما خیانت کنم و برای همین از بازی در این نمایش عذر میخواهم.» سعید نگاه چپی به من کرد و گفت: «پس چرا جای یک دانشجوی باشهامت را اشغال کردهای؟!» بعد از آن دیگر محلم نگذاشت.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
طبق معمول شب دوم اجرا اعضای گروه دستگیر شدند. سعید را هم یک ماه نگه داشتند. تازه که آزاد شده بود، توی راهرو بچهها دورهاش کرده بودند. من یواشکی از دورادور رد شدم. رفتم به طرف طبقۀ دوم که سعید صدایم کرد. ایستادم. از همان بالا گفتم: «سلام.» سعید رو به بچهها کرد و گفت: «بیا! این هم آذر... اما آن خانم که جای ایشان بازی کرد دَه تا هم رویش گذاشت و تحویل ساواک داد! خب! زن حسابی! میگفتی بازی نمیکنم. میمُردی؟!» بعد چند پله آمد بالا و بغلم کرد و مرا بوسید و بروبچهها هم یک کف مفصل برایم زدند...
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مدتی بود که فهمیده بودم خود زنان بزرگترین دشمن پیشرفت زنان هستند. جز عدۀ بسیار معدودی که خودشان موفق شده بودند و حالا حامی بودند، در تمام طول زندگیام در ایران فقط با عدۀ کمی از زنان ــ به تعداد انگشتان یک دست ــ مواجه شدم که از پیشرفت زنان دیگر حمایت میکردند. اولین حربهشان هم اتهامزنی بود. مُهر هرزگی را بهراحتی در دستشان میگرفتند و بر پیشانی زنان فعال و مدافع حق میزدند و خیلی زود هم مثل مرض مُسری به دیگران انتقال میدادند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
گفت: «به دو دست بریدۀ ابولفض، به خاک جهان پهلوان تختی عصبانی شدم یادم رفت. مردهشور این دهن مستراح ما را ببرد. آخر فحش نقلونبات شده توی دهان ما...»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
کمکم به عنوان مشق گفتم که در مورد انسانِ معروفی که دوست دارند، انشا بنویسند و سر کلاس بخوانند. بچهها بیش از همه تختی، حضرت علی و ابوالفضل را دوست داشتند و گاهی هم از جاهلهای معروف و برخی پهلوانها نام میبردند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
فهمیدم که بهترین هدیه برای نسل جوان آن روز روس، لباسهای جین است و هر کدامشان هم نوهای یا دختر و پسر جوانی داشتند که دوست داشتند برایشان شلوار، پیراهن یا کت جین سوغاتی ببرند. پرسیدم چه جنسی میخواهند؟ امریکایی یا ایرانی؟ گفتند امریکایی نه! چون گران است. ایرانی میخواهند آن هم در ارزانترین جا. پس قرار شد مینیبوس تالار را در اختیارم بگذارند و ببرمشان بازار بزرگ برای خرید.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
طرف تالار رفاهیاتی هم برای گروه مهمان تدراک دیده شده بود. مثلاً نزدیک ظهر سالنی در اختیارشان بود و آنجا غذایی سرو میشد که از خوردنش لذت میبردند. برایم جالب بود که پسته و آجیلهای پذیرایی را در جیبشان میریختند و میبردند! حتی مردهایشان یواشکی به من میگفتند راحت شدیم از غذای بیمزۀ مهماندار روسی سفارت! ضمن اینکه بالأخره توانستند سوغاتیهای خوبی هم بخرند. درواقع وقت خرید تمام مغازههای جینفروشی بازار را قرق کرده بودند!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
جوانمرد معتقد بود نباید حوصلۀ تماشاگر سر برود. باید با تمام وجودش متعلق به صحنه شود. حتی اگر یک لحظه به چیز دیگری جز نمایش فکر کند مقصر ماییم و به او خیانت کردهایم. نوآوریهایش بینظیر بود. غروب در دیار غریب و قصۀ ماه پنهان از آن جمله است.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
از او پرسیدم در شعرِ:
«من ندارم سرِ یأس / با امیدی که مرا حوصله داد / باد بگذار بپیچد با شب / بید بگذار برقصد با باد / گُلکو میآید/ گُلکو میآید خندهبهلب»
این «گُلکو» کیست؟ نامش چیست؟ شاملو گفت: «وارطان ارمنی.» گفت: «زیر شکنجه خواستند نامی را لو بدهد ولی او برای اینکه خیالشان را راحت کند که نام کسی را افشا نخواهد کرد زبانش را برید و تُف کرد...»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
مطبخ را والی کارگردانی کرد و مرگ همسایه را جعفری. اما هر دو نمایشنامه از نوشتههای غلامعلی عرفان بود و در تالار سنگلج اجرا شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
جعفری هم که سالها همکار نوشین بود، نمایش اول، مرگ همسایه، را کارگردانی کرد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
سال ۱۳۵۶ بود و آن زمان علی نصیریان رئیس ادارۀ تئاتر شده بود. قرار شد بهمن فرسی که در مؤسسۀ فرانکلین قلم میزد نمایش آرامسایشگاه را که خودش نوشته بود، کارگردانی کند و در تالار سنگلج روی صحنه ببرد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
ضربالمثل خانم جان را به او گفتم که: «اگر نمازخوان باشی، قبله همیشه راست است.» خندید.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
من با شهرنوش در امریکا آشنا شدم. اما قبلاً کتاب طوبا و معنای شب را خوانده بودم.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
حجم
۱٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۴۴۴ صفحه
حجم
۱٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۴۴۴ صفحه
قیمت:
۵۶۰,۰۰۰
تومان