جملات زیبای کتاب دخیل عشق | طاقچه
تصویر جلد کتاب دخیل عشق

بریده‌هایی از کتاب دخیل عشق

۴٫۲
(۱۲۵)
همیشه فکر می‌کنم من عاشق‌ترم یا تو؟ معلومه من عاشق‌ترم. من دل‌بستن رو خوب بلدم رضا، اما دل‌کندن رو نه.
Emma
یعنی رسول هم جانباز شده بود؟ یعنی تو هم بالاخره به آرزویت رسیده بودی حوریه؟ یعنی تمام مشکلات مردت از همان تَرکش بود؟ یعنی می‌شد دیگر جلوی همسایه‌ها سرت را پایین نمی‌انداختی و گوش‌هایت را نمی‌بستی، تا نشنوی که به هم‌دیگر می‌گویند تو زنِ همان روانی ته کوچه هستی؟ یعنی می‌شد سرت را بالا می‌گرفتی و می‌گفتی همسر یک جانباز هستی و به او افتخار می‌کنی.
مامان نقّاش
عشقم رفتن به جبهه بود. آرزوم این بود که برم شهید بشم.
SARA
بچه شده بود، تازه یادش افتاده بود مثل آتنا عکس‌های این و آن را جمع کند؛ اما رضا این و آن نبود. رضا با آن آرامش و کم حرفی‌اش، با آن تحملش در برابر درد، با آن چشمان درشت و مژه‌های بلندش، دلش را برده بود.
Emma
سخت است به‌خاطر رضا از رضا دست بکشد.
elnaz
رضا مثل همیشه هیچ نمی‌گوید. شاید اصلاً صدایش را نشنیده باشد. شاید اصلاً صدایی از حنجرۀ حوریۀ بیرون نیامده و مثل همیشه تنها در دلش با خودش نجوا کرده باشد. رضا هم‌چنان کم‌محلی می‌کند؛ و حوریه هم‌چنان همه‌چیز را تحمل می‌کند. هنوز عاشق نگاه رضاست، همان نگاهی که رضا همیشه از او می‌دزدد. همان نگاهی که انگار مدام می‌گوید: «از من دل بکن حوری! برو!»
Emma
صدای رگبار ژسه بلند می‌شود و پشت سرش صدای انفجار گلولۀ توپ می‌آید. برف و خاکِ خیس‌خورده است که به هوا بلند می‌شود. از پشت تپه‌ها صدایی می‌آید و نگاه حوریه در میان گِل‌ولایی که به هوا برخاسته است، رد تانک را می‌زند. به‌سرعت سرش را به‌طرف رضا می‌چرخاند و دست‌به‌کار می‌شود. آستین لباسش پاره می‌شود و بازویش پُر می‌شود از نقش‌ونگار شیارهای سیم‌های‌خاردار. - فرار کن! برو!
سعید سعادت
همه‌جا چراغانی است. همه‌جا پُر از گل است. همه‌جا پر از بوی عطر و عود است. همه‌جا جای پای امام است و جای لطف دست‌هایش بر شانه‌های زائرانش.
R.Khabazian
از روزهایی که عاشق جبهه و شهادت بود. هر پایگاهی، نیروی مردمی می‌خواست، حوریه آن‌جا حاضر بود. از این پایگاه به آن پایگاه می‌رفت. به کلاس‌های آموزش بهیاری، کلاس اسلحه‌شناسی و شناخت موادِ منفجره می‌رفت؛ به کلاس‌های امدادیاری و ایدئولوژی و... . - یه پا برای خودت رزمنده بودی‌ها خانومی.
SARA
اکبر با صداقت کودکانه‌اش، تکه‌ای دیگر از پیتزایش را برمی‌دارد و با دهان پُر می‌گوید: «دوستم می‌گفت خوش‌مزه‌س؛ اما باورم نمی‌شد. حالا شب می‌رم درِ خونه‌شون می‌گم منم پیتزا خوردم، اونم از اون خوش‌مزه‌هاش.»
elnaz
می‌خوای به‌زورم که شده برای خودت شوهر جانباز درست کنی؟ - چرت نگو صبوره! برای خودش دارم به آب‌وآتیش می‌زنم تا درمانش کنم. برای بچه‌هاش تا دیگه کسی نگه باباشون قاطی داره.
elnaz
خاک را از روی میزها، و درد و غم را از روی صورت‌ها می‌روبد. می‌گذارد تلویزیون همۀ اتاق‌ها از مرد موعود بگویند و شور و شادی جشن از سر و روی همه ببارد. می‌گذارد آشپز، با جعبۀ شیرینی از راه برسد و دُور بیفتد توی اتاق‌ها.
روشنا شالچی
«کجایی تو؟ چه می‌کنی؟ چرا دیگر مثل همیشه دلت برای نشستن در ایوان طلا و زارزدن تنگ نمی‌شود؟ چرا دیگر به پنجرۀ فولاد دخیل نمی‌بندی؟ چرا دیگر نمی‌گویی منتظر کسی هستی که دلش را پیش خدا جا گذاشته باشد؟ چرا این همه بی‌طاقت شده‌ای حوریه؟»
Emma
«چرا می‌خواهد خودش به تنهایی درد را تحمل کند؟ چرا نمی‌گذارد تو هم گوشه‌ای از دردش را حس کنی؟ کاش می‌توانستی دستی بر صورتش بکشی و همین‌که دستت کنار می‌رود ببینی دردهای رضا تمام شده و دارد به رویت می‌خندد! چرا جوابت را نمی‌دهد؟ چرا در خیال خودش با نبودنش راحتی تو را می‌خواهد؟ آن‌هم وقتی‌که راحتی تو در بودن با رضاست.»
Emma
حوریه نمی‌داند دست خودش زودتر از پنجرۀ فولاد جدا می‌شود و یا دست رضا. نمی‌داند او زودتر حاجت‌روا می‌شود و یا رضا.
elnaz
تنها کاری که از دستش برمی‌آید آن است که تسبیح رضا را در دست رسول بگذارد. شوهر کرده بود. دیگر شرمش می‌آمد شب و روز به رضا فکر کند. رضا خودش رسول را فرستاده بود سراغش، پس آخرین بازمانده‌اش هم باید نصیب خود رسول می‌شد.
elnaz
این دکتر زیادی ناخوش‌احواله. اون‌موقع که تَرکش خورد تو گردنم، داشتم سینه‌خیز می‌رفتم طرف سنگر؛ یه‌کیلومتر همون‌طور رفتم و رفتم، تا این‌که از حال رفتم. حالا دکتر همچین حرف می‌زنه که انگار مثل خودش، همین الآن از وسط پَر قو اومدم بیرون. لابد می‌ترسه بچه‌های درب‌وداغون این‌جا خط بندازن روم. صدای خنده که در اتاق می‌پیچد
elnaz
- مطمئن باش خواجه حافظ هم می‌دونه تو فقط دل دادی به مردایی که دل‌شون رو پیش خدا جا گذاشتن.
reihane_shah
تو چه زود ماها رو به آرزوهامون می‌رسونی یا امام غریب! من رو ببخش! من به آرزوم رسیده بودم؛ اما بی‌خبر بودم و هنوز داشتم پی اون می‌گشتم.
Hosna :)
و همیشه به یادش می‌آورد که قرار نیست به همۀ خواسته‌هایش برسد.
روشنا شالچی
می‌ترسید دنیا چنان درگیرش کند که مثل برادرش، فقط سالی یک‌بار پایش به آستانه برسد.
R.Khabazian
«همۀ آن مردان به‌خاطر تو و دیگرانی چون تو، دل به دریای وصال زده؛ و کوسه‌ها سد راه‌شان شده بودند. همان کوسه‌هایی که بهجت‌خانم می‌گفت خواهرش سال‌ها بعد جنگ، روزها و روزها لب شط ایستاده و عکس پسرش را به آن‌ها نشان داده است تا شاید بتواند ردی از او بگیرد. به این امید که شاید کوسه‌ای در میان دریای مواج، جسد پسرش را که آب برده بود، دیده باشد. شاید کوسه‌ای هوس کرده باشد دهانش را برای قهرمان او باز کند و شجاعتش را ببلعد. تو هم، باید مثل غواص، دل به دریا می‌زدی و با کوسه‌ها درمی‌افتادی. تو هم باید برای بقیه دل می‌سوزاندی و خسته نمی‌شدی.
R.Khabazian
- بجنگ. هیچ‌وقت از خواسته‌هات کوتاه نیا. اما یه لحظه فکر کن تو خط‌مقدم جنگ به تو احتیاجه یا تو پشت‌جبهه؟
razavi
- حیف تو نیست به پای من پیر بشی حوری؟ - من برای رسیدن به تو پیر شدم رضا! اشک‌های رضا روی صورتش جاری می‌شود. دست خونی حوریه پیش می‌آید و اشک‌ها را پاک می‌کند. اشک و خون درهم می‌آمیزد و رضا خون گریه می‌کند.
sky
در سکوت آن شب، به مهمانی گل‌های نرگس رفت.
روشنا شالچی
«گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس... شیوۀ او نشدش حاصل و بیمار بماند»
روشنا شالچی
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
روشنا شالچی
«چه داری که بگویی؟ تو هم فکر می‌کردی اگر روزی رضا را نبینی، حتماً دیوانه می‌شوی؛ اما دیوانگی‌ات خیلی دوام نیاورد. از وقتی دیگر به خوابت نیامد و جلوی در خانۀ بهشتی‌اش، جوابت را نداد؛ با او قهر کرده بودی. باید به خوابت می‌آمد و بابت تمام آن کم‌محلی‌هایش، دلت را به‌دست می‌آورد؛ تا او را می‌بخشیدی.»
روشنا شالچی
و خندۀ بچه‌ها از دهان‌شان روی آب بریزد و آب، موج خنده بردارد
روشنا شالچی
اشک خجالت نمی‌کشد. اشک خوش‌حال است. اشک داغ است، اما دلش را خنک می‌کند. دیگر هیچ غمی در دنیا ندارد.
روشنا شالچی

حجم

۳۰۰٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۳۵۸ صفحه

حجم

۳۰۰٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۳۵۸ صفحه

قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان