
کتاب سایههای سیاه (مجموعه داستانهای کوتاه)
پدیدآورندگان:
سیدفرنام قدیمیانتشارات:
انتشارات پر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
min
۱۵
افسردگی بهایی است
که انسان برای شناخت خود میپردازد
هر چقدر به زندگی بنگری
به همان مقدار هم عمیقتر رنج میکشی
saghar
۸
«آدم تنها، مرده و یتیم دنیا میاد و توهّم زندگی رو میزنه...»
صادق هدایت
۶
«آدم تنها، مرده و یتیم دنیا میاد و توهّم زندگی رو میزنه...»
saghar
۶
گذر زمان عادتها و آدمهایی که افراد میبیند را تغییر میدهد و یک سری رفتارها هم از بین میرود یا جایش را به رفتاری دیگر میدهد، ولی اصلِ آدمی که عصارهی خالصِ قلب و روح است تغییر نمیکند.
saghar
۵
سالینجر در «ناتور دشت» گفته بود «مردم همیشه برای چیزها و آدمهای عوضی دست میزنند.»
min
۵
آخرین دیالوگِ همهی این داستانهای عاشقانه همین است:
- من شما را دوست دارم.
- خیلی خب، پس دست از سَرم بردارید...
mehregan
۳
نمیدانستم چرا همیشه در سریالهای تلویزیونی، همه ماشینهای خوب سوار میشدند. چرا من یکی از آنها را نداشتم؟ اصلاً سوار شدنش را بلد نبودم.
صادق هدایت
۳
انگار همهجا یک سِری قُلدر پولدار بودند تا نفس یک سری ضعیفتر از خودشان را بگیرند.
زهره
۳
آیا این فردی که حسش میکردم یا صدایش میآمد، همان روح خودم نبود که از بدنم جدا شده بود و بالای سرم میچرخید؟
دیوانه شماره 116382765947
۳
آدم میتواند دلتنگ چیزها و جاهایی شود که ازشان خاطرات بد و کِدِری دارد..!
Yasin
۱
افسردگی بهایی است
که انسان برای شناخت خود میپردازد
هر چقدر به زندگی بنگری
به همان مقدار هم عمیقتر رنج میکشی
صادق هدایت
۱
از ریخت تمام مردم و به خصوص خویشاوندان فضول و عقبماندهام بدم میآمد و دیدار با آنها فقط لرزش بدنم را زیادتر میکرد.
Mohammadmahdi
۱
به گوسفندها نگاه میکردم.
از نظر آنها ما که بودیم؟ موجودات بدبخت و بینوایی که حتی نمیتوانیم مثل آنها یک دل سیر بچریم و هیچگونه فایدهای هم برای هستی و طبیعت نداریم جز اینکه آسیبهای مختلفی به آن بزنیم و همه جا را به آلودگی و کثافت بکشیم. شاید اگر گوسفند بودم زندگی زیباتر بود. نهایتاً یک بار به دست گرگ یا انسان کشته میشدم، ولی باقی عمرم را میچریدم و زندگی میکردم.
دیوانه شماره 116382765947
۱
یحتمل برای آنها هم مهم نبود و من را یک بیمار میپنداشتند که کارش بیخدار شده و من هم به دُکان و دفتر دستک آنها میخندیدم و دلم میسوخت. بعد از سالها درس خواندن و طرح گذراندن و بدبختی، تازه باید بیایند و روبروی یکی مثل من بنشینند.
دیوانه شماره 116382765947
۱
انسانها از ابتدا تا به امروز، به سبب علافنبودن و سرگرمی، برای خودشان و طبیعت و زمین داستان تراشیدند. یک سری قانون وضع کردند و یک سری استخدام میشدند و یک سری زندانی و یک سری قدرتمند، و جالبتر این بود که برای یاد گرفتن این چیزها باید درس میخواندند و پول خرج میکردند و بعد هم همه پز میدادن که فلانی وکیل شده یا پسر فلانی خلبان هستش...
دیوانه شماره 116382765947
۱
چه فرقی میکرد که چه غلطی بکنیم وقتی نهایتاً باید همگی بمیریم و فراموش بشویم؟
کاربر ۸۵۴۹۷۵۶
۱
ن در این آپارتمان چه غلطی میکردم؟ زمین خانهام سقف دیگری بود و سقفم زمین بالایی. خانه نبود... مانند یک قوطی بود که یک بچه غول در اسباببازیهایش داشت و با آن بازی میکرد. در این سن و سال حتی اتاقی درست و درمان برای خودم نداشتم. حتی یک میز تحریر یا یک تختخواب دلخواه. همینهایی هم که بود از صدقه سر خانواده بود. باعث شرمساری بود.
دیوانه شماره 116382765947
۰
از نظر آنها ما که بودیم؟ موجودات بدبخت و بینوایی که حتی نمیتوانیم مثل آنها یک دل سیر بچریم و هیچگونه فایدهای هم برای هستی و طبیعت نداریم جز اینکه آسیبهای مختلفی به آن بزنیم و همه جا را به آلودگی و کثافت بکشیم. شاید اگر گوسفند بودم زندگی زیباتر بود. نهایتاً یک بار به دست گرگ یا انسان کشته میشدم، ولی باقی عمرم را میچریدم و زندگی میکردم.
البته که قانون جبر برای گوسفندان هم به گونهای اجرا شده است که بعضیهایشان خوشبختترند و در مناطق شمالی و مزرعه هستند و از طبیعت لذت میبرند بعضی دیگر در شهری مثل تهران باید روزنامه باطله و کاغذ به جای علف بخورند و رو هم رو هم بخوابند و نهایتاً سلاخی بشوند.
دیوانه شماره 116382765947
۰
در طبیعت هیچ چیزی نبود که با اشعهی ایکس ببینم. طبیعت، خودش بود.
