من در این خیال بودم، که دو سه نفر از عملهٔ خلوت گفتند: تعظیم کنید، تعظیم کنید! من نگاه کردم دیدم شاه پشت درخت است و هیچ رویش هم به اینطرف نیست؛ دوقدمی که برداشتم، باز گفتند: تعظیم کنید تعظیم کنید! ناچار ما به کون شاه تعظیمی کردیم و راه افتادیم. پنج قدم دیگر که رفتیم، پیشخدمتهای دیگر گفتند: تعظیم کنید، تعظیم کنید! و ما مجدداً به درخت آلبالو و گوجه تعظیمی بلند کردیم و باز فاصله خیلی بود. پنج قدم دیگر باز پیشخدمت دیگر همین عبارت را گفت. عینالسلطنه گفت: آقایان، مگر ما شاه ندیدهایم؟ یا این شاه با پدرش تفاوت دارد؟ خوب است آنقدر ما پیش شاه آمده و ترتیب شرفیاب شدن را بلد هستیم؛ دیگر اعتنایی نکرده، تندتند رفتیم تا نزدیک شدیم. شاه لباس سیاهی پوشیده بود، ولی شلوارش یراق داشت. صدراعظم روبهرویش و شاهزاده یک طرف او ایستاده بودند. باقی فرداشب.