غم و اندوه مانند سنگهایی است که درون شما جمع میشوند و حرکت را سختتر میکنند.
Sami
هرچه بیشتر اهمیت بدهی، همهچیز شکنندهتر به نظر میرسد.
پس بهتر که اصلاً اهمیت ندهی.
kaeya
من به زندگیکردن در بیخبری خودم علاقهمندم. حس تنهایی دارد، اما آدمهای تنها چیزی برای ازدستدادن ندارند. این برای من کاملاً مناسب است.
شقایق نورماه
کایلیس که در انزوای غمانگیزش گرفتار بود، شاهد تمام این ماجراها بود، حسادت میورزید که دیگر آفرینندگان میتوانستند دیده، لمس یا شنیده شوند، اما سپاسگزار بود که بخشی از چیزی، از هر چیزی است.
kaeya
«دنبال مرگ برو، نورماه. و دعا میکنم که تشنگی خونت همون آرامشی رو برات بیاره که من فقط با دونستن اینکه تو وجود داری، احساس میکنم.»
شقایق نورماه
رفاقت چیزی است که سخت از آن پرهیز میکنم. و اغلب هم موفق میشوم. هرچه بیشتر اهمیت بدهی، همهچیز شکنندهتر به نظر میرسد.
midori
آنچه در سینهام مانده، نه نرم است و نه لطیف. همهچیز سخت و خشن است؛ نفوذناپذیر به چیزهایی همچون احساس
midori
برمیگردم، به دیوار تکیه میدهم، چشمانم را میبندم و لبخند میزنم و گرمای دلپذیری در سینهام پخش میشود؛ تصور میکنم نور در چشمان آن کودکان روشن میشود، وقتی متوجه میشوند آزاد هستند. واقعاً آزاد؛ به شکلی که بعید میدانم هرگز بهطور کامل آن را درک کنم.
midori
نادانی داروی خودنگهداری من است و تا زمان مرگم به آن قسم میخورم.
۱۶۱
اودورا نوان: ملکۀ پیشین قلمروی سایه.
midori
او آزادی را با واژگان بزرگ و زیبایش چنان باشکوه توصیف میکرد که جادویی به نظر میرسید.
midori
«خب، بابت آزردن احساساتت متأسفم.» دهان باز کرد، اما باز هم وسط حرفش پریدم. «اما من هم از اینکه مجبورم زبالههای انسانی رو جمع کنم چون این پادشاهی توسط احمقی اداره میشه که فکر میکنه چون یه جنس نره، سه مهره از گوشش آویزونه، یه اژدهای وحشی داره و ارتشی قوی، دیگه نیازی به اصلاح معایب جامعهش نداره، خوشم نمیآد.»
لئو