«خب، بابت آزردن احساساتت متأسفم.» دهان باز کرد، اما باز هم وسط حرفش پریدم. «اما من هم از اینکه مجبورم زبالههای انسانی رو جمع کنم چون این پادشاهی توسط احمقی اداره میشه که فکر میکنه چون یه جنس نره، سه مهره از گوشش آویزونه، یه اژدهای وحشی داره و ارتشی قوی، دیگه نیازی به اصلاح معایب جامعهش نداره، خوشم نمیآد.»