جملات زیبای کتاب با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا) | طاقچه
تصویر جلد کتاب با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)subscriptionAvailable

کتاب با اجازه بزرگ‌ترها، بله (خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۹۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
مسعود دهقانی‌پیشه
انتشارات: 
نشر نارگل

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
satisfaction
۴۴
بعضی مواقع آدم ممکن است تقدیر را نپسندد، ولی خداوند خودش خیلی خوب مدیریت می‌کند.
معصومه
۳۷
یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته بود «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است، این نور هر چقدر هم کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود.» کسی که به دنبال نور است؛ کسی مثل من. آن شب تحت تأثیر این شعر و نقاشی خیلی گریه کردم
الهه
۳۳
عشق انسانی گرچه رنگ و بوی دنیایی دارد، اما می‌تواند راهی برای رسیدن به معشوق حقیقی باشد.
satisfaction
۲۷
"ببینید! من می‌خوام با کسی ازدواج کنم که زندگی با اون من رو یه قدم به تکامل نزدیک‌تر کنه."
satisfaction
۲۵
"هیچ‌وقت به چیزی که بهت پیشنهاد می‌دن، نه نگو. یه خرده که زحمت بکشی و تلاش کنی، می‌شه از عهدهٔ همه‌چی براومد."
|قافیه باران|
۲۱
گفت: "دلم می‌خواد جوری زندگی کنم که هرگز برای حل مشکلات‌مون توی زندگی مجبور نشیم به کسی مراجعه کنیم و برعکس، زندگی‌مون طوری باشه اگه کسی مشکلی داشت به ما مراجعه کنه."
Samadi
۲۱
"من هستم و خدای خودم!"
satisfaction
۲۰
مصطفی خیلی آرام این‌ها را گوش داد و گفت: "من نمی‌تونم براش مستخدم بیارم، اما قول می‌دم تا زنده‌م، وقتی بیدار شد تختش رو مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه رو روی سینی بیارم دم تخت." و تا شهید شد همین‌طور بود.
satisfaction
۱۲
"دستی که به مادرش خدمت می‌کنه مقدسه و کسی که به مادرش خیر نداره به هیچ‌کس خیر نداره.
ام‌البنین
۱۰
گفت: "خب حاج‌خانم! نگفتید مهریه‌تون چیه؟" چند لحظه‌ای فکر کردم و گفتم: "قرآن." سریع گفت: "مشکلی نیست." از صدایش معلوم بود ذوق کرده است. گفتم: "ولی یه شرط و شروطی داره." آرام پرسید: "چه شرطی؟" جواب دادم: "نمی‌گم یک جلد قرآن، می‌گم «ب» بسم‌اللّه قرآن تا آخر زندگی‌مون بین من و شما حَکم باشه. اگه اذیتم کنید، به همون «ب» بسم‌اللّه شکایت می‌کنم. اما اگه توی زندگی با من خوب باشید، شفاعت‌تون رو به همون «ب» بسم‌اللّه می‌کنم."
Maryam
۹
مطمئن باش تا صلاح خدا نباشه، خواستن و نخواستن بنده سرنوشت‌ساز نمی‌شه.
samaneh
۹
"باید می‌فهمیدن چادر زن مسلمون رو نباید از سرش بکشن." ا
satisfaction
۸
روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از آن‌که ماشین را روشن کند، دست مرا گرفت و بوسید. می‌بوسید و همان‌طور با گریه از من تشکر می‌کرد. من گفتم: "برای چی مصطفی؟" گفت: "این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده، برای من مقدسه و باید اون رو بوسید." گفتم: "از من تشکر می‌کنی؟ خب، این‌که من خدمت کردم، مادرم بود، مادر تو نبود که این کارها رو می‌کنی."
satisfaction
۶
از آن‌جایی که احساس می‌کنم زندگی‌ام پازلی بود که خداوند چیدمانش را قرار داده، رفتم توی فکر و خدا خودش مهر و محبت او را در دلم انداخت. این‌قدر باایمان بود که این ایمان از رفتارش تراوش می‌کرد... طوری بود که کاملاً احساس می‌کردی این آدم مواظب حرف زدنش، راه رفتنش و نگاه کردنش هست و این‌ها همه نشان از خلوص ایمانش داشت.
دختر امام رضا 💛
۶
گفتم: "حالا اومدید سر اصل مطلب. منظور منم همینه، یعنی هیچ‌وقت نباید بمیرید!" کلی خندید و گفت: "شما هم این قول رو به من بدید که هیچ‌وقت زودتر از من نمیرید! آخه این چه خواسته‌ایه؟ من قول می‌دم تا وقتی توی این دنیا هستم، همیشه کنار شما باشم و هروقت خواست خدا بود و من نبودم، روحم کنارتون باشه."
نورا
۶
«آنان را که ریشه در خاک استوار دارند، از طوفان هراسی نیست.»
satisfaction
۵
با وساطت پدرم صلواتی فرستادند و ما همان‌جا دور کرسی نامزد شدیم؛ بدون هیچ جشنی و مراسمی.
((: noor
۵
بعضی مواقع آدم ممکن است تقدیر را نپسندد، ولی خداوند خودش خیلی خوب مدیریت می‌کند.
|قافیه باران|
۴
می‌دانستم منصور مردتر از این حرف‌ها است که سنش به چشم بیاید، اما آهسته گفتم: "ما از نظر سنی به هم نمی‌خوریم، من سه سال از شما بزرگ‌ترم." منصور سرش را بلند کرد، صاف ایستاد و گفت: "شما به این‌ها کاری نداشته باشید، من خودم درستش می‌کنم"
طه شهیدی
۴
«من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است، این نور هر چقدر هم کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود.»
دختر امام رضا 💛
۴
یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته بود «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است، این نور هر چقدر هم کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود.»
Fatemeh Akbarnejad24
۴
روزی که مصطفی به خواستگاری آمد، مامان به او گفت: "شما می‌دونید این دختر که می‌خواهید با اون ازدواج کنید چطور دختریه؟ این، صبح‌ها که از خواب بلند می‌شه، وقتی رفته که صورتش رو بشوره و مسواک بزنه، تختش رو براش مرتب کرده‌ند، لیوان شیرش رو جلوی در اتاقش آورده‌ند و قهوه آماده کرده‌ند. شما نمی‌تونی با یکی مثل این دختر زندگی کنی، نمی‌تونی براش مستخدم بیاری این‌طور که توی خونه‌ش هست." مصطفی خیلی آرام این‌ها را گوش داد و گفت: "من نمی‌تونم براش مستخدم بیارم، اما قول می‌دم تا زنده‌م، وقتی بیدار شد تختش رو مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه رو روی سینی بیارم دم تخت." و تا شهید شد همین‌طور بود.
maryam
۳
عروسی نگرفتیم؛ فقط همه تا راه‌آهن آمدند بدرقه‌ام. مادرم خیلی ناراحت بود، ولی آقاجان مثل همیشه هیچ حرفی نمی‌زد. فقط قبل از این‌که سوار شوم، از من پرسید: "تا امروز به تو چیزی راجع به شوهرت گفته‌م؟" گفتم: "نه." جوابم را که شنید، گفت: "قدر شوهرت رو بدون. این‌قدر ارزش داره که حتی روزی سه بار کفش‌هاش رو جلوی پاش جفت کنی. این رو تا امروز به تو نگفته بودم، چون تو دخترمی."
|قافیه باران|
۳
گفت: "من مانع درس خوندن و کار کردن و فعالیت‌هاتون نمی‌شم، به شرطی که شما هم مانع نباشید." گفتم: "اول بذارید من تأییدتون بکنم، بعد شما شرط بذارید!" تا گوش‌هاش قرمز شد. چشمم افتاد به آینهٔ ماشین، چشم‌هایش پرِ اشک بود.
satisfaction
۳
این اواخر از نگاه‌های منصور چیزهایی فهمیده بودم، اما می‌گذاشتم‌شان به حساب خیالات دخترانهٔ خودم.
satisfaction
۳
"ببین فاطمه! مهم اینه که جفت‌مون اسلام رو قبول کنیم و با اون زندگی کنیم. بقیهٔ مسائل سیاسی نظرند؛ نظرها هم بر اساس واقعیاتند نه حقیقت‌ها. واقعیت هم که هر روز عوض می‌شه. پس اگه حقیقت رو قبول کنیم، با واقعیت‌ها می‌شه یه جوری کنار اومد."
satisfaction
۳
یادم هست کمی بعد از ازدواج‌مان درگیری‌های بانه پیش آمد که شصت نفر پاسدار را آتش زدند
satisfaction
۳
یک گردن‌بند طلای ظریف گذاشت روی دفترم. اول اسمم را رویش کنده بودند؛ G. برش گرداندم، اول اسم خودش بود؛ H. آن گردن‌بند را خیلی دوست داشتم. سال‌ها بعد وقتی شیراز بودیم، حسابی بی‌پول شده بودیم. ماه رمضان بود و خواهرش مهمان ما. افطار حتی نانِ خالی هم نداشتیم. حسن خیلی ناراحت بود. گردن‌بندم را باز کردم و گفتم: "ببر بفروش." گفت: "نه، تو خیلی دوستش داری." اصرار کردم. چارهٔ دیگری نبود. هشتاد تومان فروختیمش و با پولش چه سفرهٔ شاهانه‌ای برای افطار چیدیم.
satisfaction
۳
حتی بعد از تولد دو فرزندمان هم، خرید گل را فراموش نکرده بود. می‌گفت: "بیشتر از قبل دوستت دارم."
سیاوش
۳
یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته بود «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است، این نور هر چقدر هم کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود.»