جملات زیبای کتاب درون آب | طاقچه
تصویر جلد کتاب درون آبsubscriptionAvailable

کتاب درون آب

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۱۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
پائولا هاوکینز، علی قانع
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Emma
۳۶
«چرا؛ همین‌طوره. مثلاً وقتی یکی با یکی دیگه رابطه داره، چرا همیشه زنش، از اون زن دیگه متنفر میشه؟ چرا از شوهر خودش متنفر نمیشه؟ شوهرش بهش خیانت کرده؛ اون کسیه که روز ازدواج قسم خورده که دوستش داشته باشه و برای همیشه و همه‌جا کنارش باشه. چرا اون مرد نباید خودش رو از یه صخره‌ی لعنتی پرت کنه؟»
Marie Rostami
۱۹
همیشه وحشتی که در ذهن ریشه می‌کند خیلی بدتر از چیزی است که به چشم دیده می‌شود
sama
۱۲
. به این فکر می‌کردم که عجیب است که والدین فکر می‌کند بچه‌هایشان را می‌شناسند و آن‌ها را درک می‌کنند. آیا هجده سالگی خودشان را یادشان نمی‌آید، یا پانزده سالگی و دوازده سالگی‌شان را؟ احتمالاً بچه‌دار شدن این چیزها را از یاد آدم می‌برد؛ اینکه روزی خودت در همین سن وسال بوده‌ای. من هفده سالگی تو و سیزده سالگی خودم یادم می‌آید، و مطمئنم که آن زمان پدر و مادرمان چیزی درباره ما نمی‌دانستند.
معصوم
۹
وقتی یکی با یکی دیگه رابطه داره، چرا همیشه زنش، از اون زن دیگه متنفر میشه؟ چرا از شوهر خودش متنفر نمیشه؟ شوهرش بهش خیانت کرده؛ اون کسیه که روز ازدواج قسم خورده که دوستش داشته باشه و برای همیشه و همه‌جا کنارش باشه. چرا اون مرد نباید خودش رو از یه صخره‌ی لعنتی پرت کنه؟»
atefe
۹
بعضی چیزها را باید رها کنی، بعضی‌ها را نه، دیدگاه آدم‌ها با هم فرق دارد.
zahra🌿
۸
حالا می‌دانیم که خاطرات نه ثابت هستند و نه بی‌حرکت، ولی مثل شیشه‌های مربای پروست، در گنجه حفظ می‌شوند؛ تبدیل می‌شوند، تفکیک می‌شوند، بازآفرینی و طبقه‌بندی می‌شوند، و با کوچک‌ترین تلاشی از نو به خاطر می‌آیند. توهمات. اولیور ساکس
sama
۸
نگاه کردن به کسی که در تلاطم غم‌واندوه دست‌وپا می‌زند چیز وحشتناکی است. خودِ عمل نگاه کردن، حکم خشونت و مزاحمت و تعدی به دیگران را دارد
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۶
مرد هجده ساله بود که جنگ شروع شد و نوزده ساله بود که رفت به جنگ، و هر بار که برمی‌گشت بزرگ‌تر شده بود؛ نه چند ماه، بلکه سال‌ها، دهه‌ها و قرن‌ها.
realarezu
۶
کم‌سن‌وسال‌تر که بودم شکافته شدم. بعضی چیزها را باید رها کنی، بعضی‌ها را نه، دیدگاه آدم‌ها با هم فرق دارد.
cuttlas
۴
مشتش را طوری روی میز کوبید که قوطی قرص را به هوا بلند کرد. «می‌بینی. اون به دخترم دارو می‌داده. اون هم داروهای خطرناک، و تو گذاشتی نل با این داروها ول بگرده.»
cuttlas
۳
وقتش را برای دیدن برنامه‌های تلویزیون و خواندن رمان تلف نمی‌کرد
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۲
آدم‌ها می‌توانند از سقوط جان سالم به‌در ببرند، اما به این معنی نیست که خودشان خواسته‌اند.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۲
لیبی سیتون زنی بی‌گناه بود؛ زن بی‌گناهی که به حُکم مردانی که از زن‌ها متنفر بودند به آب رودخانه سپرده شد؛ زنی که بار گناهی را که خودشان مرتکب شده بودند گردن گرفت
sama
۱
به‌نظرش خیلی طولانی آمد؛ این روزها همه‌چیز خیلی طول می‌کشید. وقتی آدم جوان‌تر است هیچ‌کسی این چیزها را به آدم هشدار نمی‌دهد، کسی به تو نمی‌گوید که چقدر کُند خواهی شد و این کُندشدن چقدر خسته‌ات می‌کند. فکر کرد، خودش باید این‌ها را پیش‌بینی می‌کرد
ghazl
۱
آدم‌هایی هستند که وقتی داخل آب می‌افتند، حسی غریزی جریان و سمت و سوی آب را نشان‌شان می‌دهد. من معتقدم که خودم یکی از این آدم‌ها هستم. وقتی نزدیک آبم، نزدیک این آب، زندگی در من جریان پیدا می‌کند. اینجا جایی است که شنا کردن را یاد گرفتم؛ جایی که توانستم با شادترین و لذت‌بخش‌ترین راهِ ممکن با طبیعت و بدنم کنار بیایم.
دایه مکفی
۱
لوئیز با غیض سر تکان داد
faezehswifti
۱
اینکه بخواهی دلخوری‌ات را به یک نفر نشان بدهی بدترین کار ممکن است؛ این‌طور نیست؟ نمی‌خواستم ضعیف دیده شوم یا محتاج؛ چون هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد با این وضع دور و بر یکی باشد.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۱
کاری را که بقیه انتظار دارند بکنی، انجام نده؛ این کار آن‌ها را عقب نگه می‌دارد و به تو زمان می‌دهد
faezehswifti
۱
وقتی یکی با یکی دیگه رابطه داره، چرا همیشه زنش، از اون زن دیگه متنفر میشه؟ چرا از شوهر خودش متنفر نمیشه؟ شوهرش بهش خیانت کرده؛ اون کسیه که روز ازدواج قسم خورده که دوستش داشته باشه و برای همیشه و همه‌جا کنارش باشه. چرا اون مرد نباید خودش رو از یه صخره‌ی لعنتی پرت کنه؟
masomeh
۱
وقتی مچم را گرفت، عصبانی به‌نظر نمی‌رسید؛ فقط در چهره‌اش یک‌جورهایی غم می‌دیدم. به او گفتم: «حق نداری بهم چیزی بگی و توبیخم کنی. داشتم توی اتاقت دنبال مواد می‌گشتم. حق نداری عصبانی بشی؛ چون این کار فقط می‌تونه از تو یه آدم دورو و ریاکار بسازه.» گفت: «نه، این از من یه آدم بزرگسال می‌سازه.» گفتم: «بازم همونه.» و او خندید.
houriyeh sohrabnavi
۱
«من درکت نمی‌کنم. من آدم‌هایی مثل تو رو درک نمی‌کنم؛ آدم‌هایی که همیشه ترجیح میدن یه زن رو سرزنش کنند. اگه دو نفر مرتکب اشتباهی بشن و یکی از اون‌ها یه دختر باشه، مقصر دختره است، درسته؟» «نه لنا، اصلاً این‌طوری نیست، این‌که...» «چرا؛ همین‌طوره. مثلاً وقتی یکی با یکی دیگه رابطه داره، چرا همیشه زنش، از اون زن دیگه متنفر میشه؟ چرا از شوهر خودش متنفر نمیشه؟ شوهرش بهش خیانت کرده؛ اون کسیه که روز ازدواج قسم خورده که دوستش داشته باشه و برای همیشه و همه‌جا کنارش باشه. چرا اون مرد نباید خودش رو از یه صخره‌ی لعنتی پرت کنه؟»
ghazl
۰
لوئیز به یک هیولا تبدیل شده بود؛ مخلوقی خالی و تهی از احساس که در برخورد با یک بچه‌ی بی‌مادر احساس آرامش نداشت؛ هیولایی – بدتر از آن، خیلی بدتر– که نمی‌توانست به آن بچه نگاه کند و به این فکر نکند که چرا تو نبودی؟ چرا تو درون آب نبودی، لنا؟ چرا تو به‌جای او نبودی؟ چرا کیتیِ من؟ دختری مهربان و مؤدب و سخاوتمند و سخت‌کوش و از هر نظر بهتر از تو. او هیچ‌وقت نباید توی آب می‌رفت. تو باید می‌رفتی.
faezehswifti
۰
حالا می‌دانیم که خاطرات نه ثابت هستند و نه بی‌حرکت، ولی مثل شیشه‌های مربای پروست، در گنجه حفظ می‌شوند؛ تبدیل می‌شوند، تفکیک می‌شوند، بازآفرینی و طبقه‌بندی می‌شوند، و با کوچک‌ترین تلاشی از نو به خاطر می‌آیند.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
برایش اهمیت نداشت که شوهرش مثل یک قهرمان مرده و دوستش را نجات داده، یا مثل یک بزدل ترسو، از دشمن فرار کرده است. وقتی مرد، این‌ها دیگر اهمیت نداشت
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۰
پدرم مرد خوبی بود. او یک مأمور پلیس قابل‌احترام بود. وقتی اعصابش به‌هم می‌ریخت دست از کتک زدن من و برادرهایم نمی‌کشید؛ اما همچنان مرد خوبی بود.
فرشاد در سرزمین عجایب
۰
نمی‌توانم چیزهایی را که دلم می‌خواهد به خاطر بیاورم و چیزهایی را که به‌شدت سعی در فراموشی‌شان دارم حالا دارند به‌یادم می‌آیند.
فرشاد در سرزمین عجایب
۰
گذشته به طرزی شگفت‌آور و اجتناب‌ناپذیر مرا همچون گنجشک‌های لابه‌لای بوته‌های پرچین نشانه گرفته است.
mohiii ftt
۰
به این فکر می‌کردم که عجیب است که والدین فکر می‌کند بچه‌هایشان را می‌شناسند و آن‌ها را درک می‌کنند. آیا هجده سالگی خودشان را یادشان نمی‌آید، یا پانزده سالگی و دوازده سالگی‌شان را؟ احتمالاً بچه‌دار شدن این چیزها را از یاد آدم می‌برد؛ اینکه روزی خودت در همین سن وسال بوده‌ای.
mohiii ftt
۰
مثلاً وقتی یکی با یکی دیگه رابطه داره، چرا همیشه زنش، از اون زن دیگه متنفر میشه؟ چرا از شوهر خودش متنفر نمیشه؟ شوهرش بهش خیانت کرده؛ اون کسیه که روز ازدواج قسم خورده که دوستش داشته باشه و برای همیشه و همه‌جا کنارش باشه.
houriyeh sohrabnavi
۰
به‌نظر دلیل احمقانه‌ای بود، اما داستان‌های بزرگ‌ترها پر از بی‌رحمی‌های احمقانه بود: دختربچه‌ای را از مدرسه بیرون می‌اندازند چون رنگ پوستش طور دیگری بود؛ آدم‌ها کتک می‌خوردند و کشته می‌شدند چون یک خدای دیگر را ستایش می‌کردند.