«نمیتوانی گذشته را پشت سر بگذاری. گذشته در تو دفن شده و از گوشت تنت برای خود گنجهای ساخته است. هر خاطرهای لزوماً به کار نمیآید، اما همهٔ خاطرات از جهان بیرون سرچشمه میگیرند تا در تو انباشته شوند. چه کسی در چه روزی با چه کسی چه کرد؟ آن حرف را که گفت؟ آن زن چه گفت؟ مرد همین حالا چه کرد؟ زن واقعاً همان را گفت؟ مرد چه گفت؟ زن چه کرد؟ آیا آنچه شنیدم همان بود که گمان میکردم شنیدهام؟ آن حرف از دهان من بیرون آمد، یا از دهان او، یا از دهان تو؟ یادت هست کِی آه کشیدی؟»
mohsen
عشق چیزی نیست که بتوان بهزور طلب کرد یا از قبل برایش برنامه ریخت بلکه باید به صورت طبیعی اتفاق بیفتد. اهمیت ندارد که بدبینها میگویند عشق، نود درصد، حاصل مجاورت است و ده درصدْ نتیجهٔ جبر حیوانی؛ در فیلمها آرمانگراها برنده میشوند.
mohsen
در جستاری کوتاه میگوید آدمها سفر میکنند چون به دنبال آن «نقطهٔ بینقصیاند که در آن، زمان و مکان به تفاهم میرسند... آنها خانهشان را ترک میکنند، به این امید که با حرکتی هرچند بیبرنامه و آشوبناک، بختشان را برای یافتن آن نقطه بیشتر کنند.»
mohsen
سارا لِوین مینویسد، «جستار به پالتویی از جنس خز میمانَد، یا به پروتئوس۶ در زنجیر، یا به روحی سرشار از هجا، و وجه اشتراکش با سوسکهای آلمانیِ جانسخت بیشتر است تا با لیسکماهیهای ظریف و شکنندهٔ تِنِسی.»
mohsen
واژهٔ کلاژ در زبان فرانسوی معانی گوناگونی دارد و میتواند به معنای رابطهٔ پنهانی و نامشروع نیز باشد. چنین رابطهای سرشار از هیجان، رعشه، پنهانکاری، دورویی، ناراستی، و ابهام است.
mohsen