
کتاب به شیوه باران
پدیدآورندگان:
اعظم ایرانشاهیانتشارات:
انتشارات واژه پرداز اندیشه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
shariaty
۱۵
از درِ مسجد وارد صحن جمکران شدیم.
از بلندگو کسی با امام (عج) درد و دل میکرد: «مولا جان! کاش میدانستیم کجا تشریف دارید...؟»
آقا زیر لب زمزمه میکرد: «کجا تشریف ندارند؟!»
shariaty
۱۱
خیرالحافظین
قبلتر محافظ یکی از مراجع بود.
بعد از فوت آن مرجع، آمده بود بهاصرار که محافظ آقای بهجت بشود.
خانوادۀ آقا هم قبول کردند و با خودش در میان گذاشتند.
گفت: «آن وقت چه کسی میخواهد از آن محافظ، محافظت کند؟»
گفتند: «خدا.»
گفت: «همان خدا، از من هم محافظت میکند.»
shariaty
۸
میخواستند یک نفر را اعدام کنند.
خانوادۀ آن بندۀ خدا آمدند و با درماندگی گفتند: «شما یک کاری کنید...»
گفت: «بروید نماز جعفر طیار و دعای زادالمعاد را بخوانید، انشاءالله حکم لغو میشود.»
الهه
۷
از بلندگو کسی با امام (عج) درد و دل میکرد: «مولا جان! کاش میدانستیم کجا تشریف دارید...؟»
آقا زیر لب زمزمه میکرد: «کجا تشریف ندارند؟!»
shariaty
۴
آقای خامنهای آمد و از سنگینی بار امانتی که دستش دادهاند، حرف زد.
آقای بهجت بعد از چند لحظه سکوت، سر بلند کرد و گفت: «الحمدلله شما به مبانی مستحضرید. اگر به آنچه میرسید، طبق موازین عمل کنید، «من» ملتزمم که شما را تنها نگذارند.»
ZaZa
۴
با احمد رفیق بودیم؛ اما چندسالی بود که بهخاطر یک اختلاف مالی، میانۀمان شکرآب شده بود. هر کدام حق را به خودمان میدادیم. گرۀ دعوا که کور شد، برای قضاوت رفتیم پیش آقای بهجت.
اول احمد حرفهایش را زد، بعد هم من از سیر تا پیاز ماجرا را گفتم. این میان، احمد برای کاری از اتاق بیرون رفت. حرفهای من که تمام شد، آقا همانجور که سرش پایین بود، با لبخند گفت: «خُب حالا من گوش کدامتان را بکشم؟»
بعد رو کرد به جای خالی احمد... چهرهاش از ناراحتی تغییر کرد. قطرههای درشت عرق نشست روی پیشانیاش... انگار که اتفاق خیلی بدی افتاده باشد، یا حرف خیلی بدی زده باشد...
با ناراحتی گفت: «ایشان نیستند؟! نمیدانستم؛ و گر نه این جمله را در غیاب او نمیگفتم.»
soltani
۴
لقمان گفت: فرزندم!
در مجلس دانشمندان باش و سخنان حکیمان را بشنو،
که خداوند، دلِ مرده را به نور حکمت زنده میکند؛
همانگونه که زمین مرده را با باران سیلآسا، زنده میگرداند.
shariaty
۳
پرسیدم: «سعادت دنیا و آخرت را در چی میدانید؟»
گفت: «در اینکه گناه نکنید.»
soltani
۳
آمده بود جلو و وسط جمعیت پرسیده بود: «شما طیالارض دارید؟»
همه منتظر بودند ببینند آقا چی جواب میدهد؛ «نه» دروغ بود و «آره» با مرامش جور درنمیآمد.
بعد از چند ثانیه گفت: «آن وقتی که ما نجف بودیم، بقالهای نجف هم طیالارض داشتند!» نفسها آزاد شد، لبخند نشست کُنج لبها.
الهه
۲
برای او که شیوۀ معمولش سکوت و کمگویی بود، «نگاه» میشد کبوتر نامهبر.
الهه
۲
آقا با اکراه قبول کرده بود اسمش را ببرند؛ به شرط آنکه ننویسند «العظمی»!
ZaZa
۲
از درِ مسجد وارد صحن جمکران شدیم.
از بلندگو کسی با امام (عج) درد و دل میکرد: «مولا جان! کاش میدانستیم کجا تشریف دارید...؟»
آقا زیر لب زمزمه میکرد: «کجا تشریف ندارند؟!»
ZaZa
۲
«استاد شما، معلومات شماست. به آنچه یقین دارید، عمل کنید؛ هرجا یقین ندارید، توقف کنید تا برایتان روشن شود.»
بیوتیفول مایند
۲
«همانطوری که توقع دارید خدا با شما رفتار کند، با این بچهها هم همانطور رفتار کنید. اینطور اگر نگاه کنید، دیگر زدن بچهها یا بداخلاقی با آنها بهخاطر اشتباه، بیمعنی میشود. بچه هم احساس نمیکند که بابایش درکش نمیکند.»
shariaty
۱
آقای خامنهای آمد و از سنگینی بار امانتی که دستش دادهاند، حرف زد.
آقای بهجت بعد از چند لحظه سکوت، سر بلند کرد و گفت: «الحمدلله شما به مبانی مستحضرید. اگر به آنچه میرسید، طبق موازین عمل کنید، «من» ملتزمم که شما را تنها نگذارند.»
soltani
۱
مغازهدار گفت: «یک اتاق هم برای اجاره داریم توی کوچه «کربلا»!
اسم کوچه، دلش را برد؛ ندیده گفت: «همینجا خوب است.»
soltani
۱
«همهاش دعایی نیست؛ دوایی هم هست!»
soltani
۰
آقا با اکراه قبول کرده بود اسمش را ببرند؛ به شرط آنکه ننویسند «العظمی»!
soltani
۰
زمستان، سرما اول به آنجا میرسید و تابستان، گرما!
بیوتیفول مایند
۰
«نخیر آقا! ویرانیهای آنجا را در نظر بگیرید. خیال میکنید سیر و سلوک به این است که تسبیحِ هزاردانه دست بگیرید و ذکر بگویید؟! این نیست آقا، بروید...»
بیوتیفول مایند
۰
آمده بودند و از او «استاد» میخواستند.
میگفتند: «طی این مرحله بیهمرهیِ خضر نمیشود؛ استادی به ما معرفی کنید.»
گفت: «استاد شما، معلومات شماست. به آنچه یقین دارید، عمل کنید؛ هرجا یقین ندارید، توقف کنید تا برایتان روشن شود.»