
Life ₩ith book
۱
«جان، بهم قول بده... قول بده که از مبارزه دست نمیکشی. قول بده جنگ رو میبری. اجازه نده همهٔ اینها هدر برن، عشق من. خواهش میکنم همیشه یادت بمونه که من دوستت دارم، جان، من همیشه...»
Life ₩ith book
۰
گوشی خودم را درمیآورم و به واکر میگویم: «ببخشید.» واکر طوری نگاهم میکند انگار خل شدهام. «به رئیسجمهور بگو گوشی دستش باشه. این رو باید جواب بدم.»
همین که جواب میدهم، خلق خوشم دود میشود و به هوا میرود. صدای عبور هوا و تیراندازی و کلی دادوفریاد را میشنوم. بهنظرم صدای مارک باشد و بهنظرم بهکلی به سرش زده و دارد سر یکی داد میکشد تا بیدارش کند. دلم فرومیریزد.
بعد صدای سارا بلند میشود که با من حرف بزند.
A
۰
«نمیدونم وقتی این اوضاع تموم بشه، چی ازمون باقی میمونه، شش... یا چطوری میشیم.»
جواب میدهم: «البته اگه چیزی ازمون بمونه. فعلاً هم این شرط مهمیه.»
