گاهی تمام جذابیت زندگی ممکنه تو انتخاب اشتباه باشه.
MR
چرا میپرسید؟ از حسادت چی میدانست؟ حسادت با یک آدم شروع نمیشد، با او هم تمام نمیشد؛ با هوایی که معشوق در آن نفس میکشید شروع میشد و هیچوقت تمام نمیشد، حتی با مرگش.
سودا:)
«هیچکس قسر در نمیره.... هیچکس هم نمیدونه کِی و چطور باهاش روبهرو میشه. کی میتونه تو اون لحظه سرِ زمان چکوچونه بزنه؟ عمر طولانی مگه چیه؟ یه گذشتهٔ طولانیه. آینده همیشه فقط تا نَفَس بعدیه یا تا مسابقهٔ بعدی. از بعدش دیگه آدم خبر نداره.»
سودا:)
این روزها اگه هرازگاهی نخندیم، ممکنه تو این قرنِ جذابْ سیلِ اشک غرقمون کنه.»
MR
ـ بعضی وقتها لباسها از هر تسلای فلسفیای مؤثرتر بودند ـ
Lover
پس بخوریم به سلامتی هنر. این جزوِ معدود چیزهاییه که این روزها میشه هنوز هم بااطمینان به افتخارش سرکشید. منظرهها تیراندازی نمیکنن. به سلامتی!»
Lover
«من با یه عمرِ عاریهای دارم زندگی میکنم. قوانینش اون چیزهایی نیستن که آدم از موقع تولد باهاشون سروکار داره.»
«واقعاً؟ میشه بپرسم چه قوانینی؟»
«یه قانون بیشتر نیست: تاجاییکه میتونی از باقیموندهٔ زندگیت لذت ببر. چهجوریش دیگه به خود آدم بستگی داره.»
سودا:)
«شمارهٔ هیجده. اسمش رو نمیدونم. لازم هم نیست. موقعش که برسه، دیگه قشنگترین اسم هم به درد آدم نمیخوره.»
سودا:)
مطلوبترین چیز توی زندگی این است که بتوانی مرگ خودت را انتخاب کنی، چون اینطوری دیگر نمیتواند تو را مثل موش زیر پایش له کند، یا وقتی که آمادگیاش را نداری، خِفتَت کند.
سودا:)
موقعش که برسه، دیگه قشنگترین اسم هم به درد آدم نمیخوره.»
MR
«احساس میکنم بین آدمهایی اومدم که خیال میکنن عمر ابدی دارن. حداقل رفتارشون که اینجوریه. چهارچشمی مراقب مالواموالشونن و از زندگی غافلن.»
سودا:)
برام سختش نکن! هیچوقت به این فکر نمیکردند که برای دیگری داشتند سختش میکردند؟ ولی اگر واقعاً به این فکر میکردند، ناجورتر نبود؟ این ترحم آزاردهنده شبیه گرفتن گزنه توی دست و نوازشکردنش نبود؟
سودا:)