
MR
۳۹
گاهی تمام جذابیت زندگی ممکنه تو انتخاب اشتباه باشه.
سودا:)
۲۳
چرا میپرسید؟ از حسادت چی میدانست؟ حسادت با یک آدم شروع نمیشد، با او هم تمام نمیشد؛ با هوایی که معشوق در آن نفس میکشید شروع میشد و هیچوقت تمام نمیشد، حتی با مرگش.
MR
۲۲
این روزها اگه هرازگاهی نخندیم، ممکنه تو این قرنِ جذابْ سیلِ اشک غرقمون کنه.»
سودا:)
۱۹
«هیچکس قسر در نمیره.... هیچکس هم نمیدونه کِی و چطور باهاش روبهرو میشه. کی میتونه تو اون لحظه سرِ زمان چکوچونه بزنه؟ عمر طولانی مگه چیه؟ یه گذشتهٔ طولانیه. آینده همیشه فقط تا نَفَس بعدیه یا تا مسابقهٔ بعدی. از بعدش دیگه آدم خبر نداره.»
Lover
۱۲
ـ بعضی وقتها لباسها از هر تسلای فلسفیای مؤثرتر بودند ـ
Lover
۱۰
پس بخوریم به سلامتی هنر. این جزوِ معدود چیزهاییه که این روزها میشه هنوز هم بااطمینان به افتخارش سرکشید. منظرهها تیراندازی نمیکنن. به سلامتی!»
سودا:)
۶
«من با یه عمرِ عاریهای دارم زندگی میکنم. قوانینش اون چیزهایی نیستن که آدم از موقع تولد باهاشون سروکار داره.»
«واقعاً؟ میشه بپرسم چه قوانینی؟»
«یه قانون بیشتر نیست: تاجاییکه میتونی از باقیموندهٔ زندگیت لذت ببر. چهجوریش دیگه به خود آدم بستگی داره.»
سودا:)
۵
مطلوبترین چیز توی زندگی این است که بتوانی مرگ خودت را انتخاب کنی، چون اینطوری دیگر نمیتواند تو را مثل موش زیر پایش له کند، یا وقتی که آمادگیاش را نداری، خِفتَت کند.
سودا:)
۴
«شمارهٔ هیجده. اسمش رو نمیدونم. لازم هم نیست. موقعش که برسه، دیگه قشنگترین اسم هم به درد آدم نمیخوره.»
MR
۲
موقعش که برسه، دیگه قشنگترین اسم هم به درد آدم نمیخوره.»
سودا:)
۲
«احساس میکنم بین آدمهایی اومدم که خیال میکنن عمر ابدی دارن. حداقل رفتارشون که اینجوریه. چهارچشمی مراقب مالواموالشونن و از زندگی غافلن.»
نـعـ🌱ـنـــا
۲
«آدم همیشه کار درست رو نمیکنه، پسرم... حتی وقتی که میدونه.... گاهی تمام جذابیت زندگی ممکنه تو انتخاب اشتباه باشه. میگیری چی میگم؟»
نـعـ🌱ـنـــا
۱
«هیچکس قسر در نمیره.... هیچکس هم نمیدونه کِی و چطور باهاش روبهرو میشه. کی میتونه تو اون لحظه سرِ زمان چکوچونه بزنه؟ عمر طولانی مگه چیه؟ یه گذشتهٔ طولانیه. آینده همیشه فقط تا نَفَس بعدیه یا تا مسابقهٔ بعدی. از بعدش دیگه آدم خبر نداره.»
این جانب فرهاد !
۱
خستهم. خستهٔ موندن و خستهٔ رفتن. شاید هم فقط خستهٔ تصمیمگرفتنم؟ ولی چه تصمیمی باید بگیرم؟ لیوانش را سرکشید و برگشت به رستوران.
kimi
۱
«آدم همیشه کار درست رو نمیکنه، پسرم... حتی وقتی که میدونه.... گاهی تمام جذابیت زندگی ممکنه تو انتخاب اشتباه باشه. میگیری چی میگم؟
kimi
۱
ما محکوم به مرگیم. ولی فقط ما نیستیم. بقیه هم هستن! همه! همه! منتها ما این رو میدونیم، ولی بقیه نمیدونن
سودا:)
۰
برام سختش نکن! هیچوقت به این فکر نمیکردند که برای دیگری داشتند سختش میکردند؟ ولی اگر واقعاً به این فکر میکردند، ناجورتر نبود؟ این ترحم آزاردهنده شبیه گرفتن گزنه توی دست و نوازشکردنش نبود؟
نـعـ🌱ـنـــا
۰
آدم یک جو عقل دارد تا بفهمد که فقط با عقل نمیتواند زندگی کند.
نـعـ🌱ـنـــا
۰
فکر کرد: دلزدگی مسریه.
نـعـ🌱ـنـــا
۰
بابام میگه مردم دیگه حرمت مرگ رو نگه نمیدارن. باعثوبانیش اون دو تا جنگ جهانیه. توشون خیلی آدم کشته شده. هربار چند میلیون نفر.
نـعـ🌱ـنـــا
۰
بخندیم؟ من میگم بخندیم... این روزها اگه هرازگاهی نخندیم، ممکنه تو این قرنِ جذابْ سیلِ اشک غرقمون کنه.
این جانب فرهاد !
۰
گفت: «آدم همیشه کار درست رو نمیکنه، پسرم... حتی وقتی که میدونه.... گاهی تمام جذابیت زندگی ممکنه تو انتخاب اشتباه باشه. میگیری چی میگم؟»
جوانک جواب داد: «نه.»
این جانب فرهاد !
۰
«از کجا راه افتاده بودین؟»
«از وین. ایدهٔ چرتی بود. به هر گشتیِ شوروی که میرسیدیم، نگهمون میداشت. همهشون فکر میکردن یا میخوایم استالین رو بدزدیم یا دینامیت بار زدیم. خیلی هم دنبال این نبودم که رالی رو ببرم، فقط میخواستم ماشین جدید رو امتحان کنم. چه جادههایی تو منطقهٔ روسی دارن! انگار مال عصر یخبندون بودن!»
این جانب فرهاد !
۰
«اینجا وقتی بهار میآد، مرگومیر شروع میشه. بیشتر از زمستون. عجیبه، نه؟»