چرا میپرسید؟ از حسادت چی میدانست؟ حسادت با یک آدم شروع نمیشد، با او هم تمام نمیشد؛ با هوایی که معشوق در آن نفس میکشید شروع میشد و هیچوقت تمام نمیشد، حتی با مرگش.
سودا:)
«هیچکس قسر در نمیره.... هیچکس هم نمیدونه کِی و چطور باهاش روبهرو میشه. کی میتونه تو اون لحظه سرِ زمان چکوچونه بزنه؟ عمر طولانی مگه چیه؟ یه گذشتهٔ طولانیه. آینده همیشه فقط تا نَفَس بعدیه یا تا مسابقهٔ بعدی. از بعدش دیگه آدم خبر نداره.»
سودا:)
گاهی تمام جذابیت زندگی ممکنه تو انتخاب اشتباه باشه.
MR
«شمارهٔ هیجده. اسمش رو نمیدونم. لازم هم نیست. موقعش که برسه، دیگه قشنگترین اسم هم به درد آدم نمیخوره.»
سودا:)
«من با یه عمرِ عاریهای دارم زندگی میکنم. قوانینش اون چیزهایی نیستن که آدم از موقع تولد باهاشون سروکار داره.»
«واقعاً؟ میشه بپرسم چه قوانینی؟»
«یه قانون بیشتر نیست: تاجاییکه میتونی از باقیموندهٔ زندگیت لذت ببر. چهجوریش دیگه به خود آدم بستگی داره.»
سودا:)
موقعش که برسه، دیگه قشنگترین اسم هم به درد آدم نمیخوره.»
MR