
دوست دختر جان اشتاین بک
۲
فکر میکردم یکی از هوسهایش است، میلی زودگذر، اما حالا دلیلی نمیدید حقایق را پنهان کند. از اول حاملگی، کشش مذهب را حس کرده بود، ضرورت تغییر را. با حضور بچه قویتر شده بود. اوایل مخفیاش میکرد، حتی از خودش، اما این فریب عاجزش کرده بود. برای همین شروع کرد به مطالعه و کاوش و آن انگیزهٔ مرموز شدت گرفت. از من قایمش میکرد، اما شمال که بودم، تصمیمش را گرفته بود: میخواست به کلیسا ملحق شود.
nazanins.hn
۱
«مردم دیگه بچهها رو کتک نمیزنن. کار زشتیه. با این کار، حقوق اونها نادیده گرفته میشه.»
