حس میکنم هر آدمی تنهاست، خیلی تنها، کاملاً تنها. احتمالاً هیچ ارتباط واقعیای بین آدمها وجود ندارد. نمیتواند وجود داشته باشد. آدمها همیشه برای همدیگر فقط بهانه هستند، همین و بس. بهانهای برای نفرت یا عشق.
السا
در واقع آدم دیگر درست نمیداند چهکسی هنوز زنده است و چهکسی مرده، حتی دیگر از زنده بودن خودش هم خیلی مطمئن نیست.
السا
شاید حتی اگر اصلاً وجود هم نداشتید، در عالم رؤیا تصورتان میکردم.
السا
ولی عشق یا نفرت درون ما به وجود میآیند، فقط درون ما دست به کارند و درون ما دوباره خاموش میشوند. هیچ رشتهٔ واقعیای دو آدم را به همدیگر پیوند نمیدهد.
السا
«با تو بمیرم بهتر از آن است که بدون تو زندگی کنم! ولی مرگ بدون تو چطور خواهد بود؟»
السا
واقعیت انگار چیزی بیش از یک رؤیا نیست.
السا
بادی ملایم برخاست و به صورت ما خورد. عجیب آن که بویی شیرین در باد بود، بوی برف نه، بلکه بویی شبیه اتاقهای دمکرده و دود هیزم، و ناگهان خیال کردم که این بوی مرگ است ــــ یا دستکم چیزی شبیه به این باید باشد ــــ هرچند که هیچ تصوری از آن نداشتم.
السا
شما آدم عجیبی هستید. دنبال توضیحی برای یک احساس میگردید، انگار که میشود مثل هر تصمیم دیگری برایش دلیلی آورد
السا
احساسات تصمیم نیستند. خودشان پیش میآیند.
السا