در واقع آدم دیگر درست نمیداند چهکسی هنوز زنده است و چهکسی مرده، حتی دیگر از زنده بودن خودش هم خیلی مطمئن نیست.
آهو
شاید حتی اگر اصلاً وجود هم نداشتید، در عالم رؤیا تصورتان میکردم.
آهو
حس میکنم هر آدمی تنهاست، خیلی تنها، کاملاً تنها. احتمالاً هیچ ارتباط واقعیای بین آدمها وجود ندارد. نمیتواند وجود داشته باشد. آدمها همیشه برای همدیگر فقط بهانه هستند، همین و بس. بهانهای برای نفرت یا عشق.
آهو
بادی ملایم برخاست و به صورت ما خورد. عجیب آن که بویی شیرین در باد بود، بوی برف نه، بلکه بویی شبیه اتاقهای دمکرده و دود هیزم، و ناگهان خیال کردم که این بوی مرگ است ــــ یا دستکم چیزی شبیه به این باید باشد ــــ هرچند که هیچ تصوری از آن نداشتم.
آهو
شما آدم عجیبی هستید. دنبال توضیحی برای یک احساس میگردید، انگار که میشود مثل هر تصمیم دیگری برایش دلیلی آورد
آهو
احساسات تصمیم نیستند. خودشان پیش میآیند.
آهو
ولی عشق یا نفرت درون ما به وجود میآیند، فقط درون ما دست به کارند و درون ما دوباره خاموش میشوند. هیچ رشتهٔ واقعیای دو آدم را به همدیگر پیوند نمیدهد.
آهو
«با تو بمیرم بهتر از آن است که بدون تو زندگی کنم! ولی مرگ بدون تو چطور خواهد بود؟»
آهو
واقعیت انگار چیزی بیش از یک رؤیا نیست.
آهو