
السا
۸
حس میکنم هر آدمی تنهاست، خیلی تنها، کاملاً تنها. احتمالاً هیچ ارتباط واقعیای بین آدمها وجود ندارد. نمیتواند وجود داشته باشد. آدمها همیشه برای همدیگر فقط بهانه هستند، همین و بس. بهانهای برای نفرت یا عشق.
السا
۲
ولی عشق یا نفرت درون ما به وجود میآیند، فقط درون ما دست به کارند و درون ما دوباره خاموش میشوند. هیچ رشتهٔ واقعیای دو آدم را به همدیگر پیوند نمیدهد.
السا
۲
«با تو بمیرم بهتر از آن است که بدون تو زندگی کنم! ولی مرگ بدون تو چطور خواهد بود؟»
السا
۱
در واقع آدم دیگر درست نمیداند چهکسی هنوز زنده است و چهکسی مرده، حتی دیگر از زنده بودن خودش هم خیلی مطمئن نیست.
السا
۱
شما آدم عجیبی هستید. دنبال توضیحی برای یک احساس میگردید، انگار که میشود مثل هر تصمیم دیگری برایش دلیلی آورد
السا
۱
شاید حتی اگر اصلاً وجود هم نداشتید، در عالم رؤیا تصورتان میکردم.
السا
۱
واقعیت انگار چیزی بیش از یک رؤیا نیست.
السا
۰
بادی ملایم برخاست و به صورت ما خورد. عجیب آن که بویی شیرین در باد بود، بوی برف نه، بلکه بویی شبیه اتاقهای دمکرده و دود هیزم، و ناگهان خیال کردم که این بوی مرگ است ــــ یا دستکم چیزی شبیه به این باید باشد ــــ هرچند که هیچ تصوری از آن نداشتم.
السا
۰
احساسات تصمیم نیستند. خودشان پیش میآیند.
