
السا
۵
میتواند با چشمانش یکراست به قلبت نگاه کند.
السا
۴
هروقت به درختها زل میزدم یا در فصل بارانی در کوچهپسکوچه قدم میزدم یا به آسمان خاکستری نگاه میکردم، یاد او بودم.
السا
۴
احساس سردرگمی میکردم. انگار در تنهایی یک کشتی را بدرقه میکردم که در تاریکی دور میشود.
السا
۴
با خودم گفتم این هم یک جور مصیبت است که هرگز نمیتوانیم از دوران کودکی بگریزیم.
السا
۲
مرا یاد دخترِ وهم و خیال آن روز آفتابی میاندازد.
elmira
۱
این اواخر آدمهای زیادی را دیدهام که اینجا روح خود را عریان میکنند، نهفقط از باب میل به حقیقت بلکه با شجاعت و قصد
السا
۱
صحنه انگار که یک تابلوی نقاشی بود
