میتواند با چشمانش یکراست به قلبت نگاه کند.
السا
هروقت به درختها زل میزدم یا در فصل بارانی در کوچهپسکوچه قدم میزدم یا به آسمان خاکستری نگاه میکردم، یاد او بودم.
السا
مرا یاد دخترِ وهم و خیال آن روز آفتابی میاندازد.
السا
احساس سردرگمی میکردم. انگار در تنهایی یک کشتی را بدرقه میکردم که در تاریکی دور میشود.
السا
با خودم گفتم این هم یک جور مصیبت است که هرگز نمیتوانیم از دوران کودکی بگریزیم.
السا
این اواخر آدمهای زیادی را دیدهام که اینجا روح خود را عریان میکنند، نهفقط از باب میل به حقیقت بلکه با شجاعت و قصد
elmira
صحنه انگار که یک تابلوی نقاشی بود
السا
خود را چنان محروم میدیدم که انگار با ظلمت مطلق گیتی رودررو شدهام.
السا