
بریدههایی از کتاب زندانی
۳٫۴
(۱۱۴)
مشکل بزرگترِ بزرگ شدن بچهها همین است: خیلی خوب میفهمند چه وقت دارید دروغ میگویید.
eloohii
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
آوا~
میخندم و میگویم: «خوشحالم که یکی از ما توی آموزش ریاضی به بچههای دهساله استعداد داره.»
میگوید: «حس بدی نداشته باش. بهجاش تو خوشگلی.»
Lilith
گلوله به سینهاش خورده است. رنگ از صورتش پریده و زندگیاش همچون رودی کوچک به بیرون میریزد و دایرهای سرخ را روی برفهای اطرافش شکل میدهد.
hmid10
هرچی باشه، من برای مادرم هر کاری میکنم.
زیلانـ
تنها کسی که در این اطراف حضور دارد نگهبانی است که او را کمی میشناسم و بیرون در نشسته و مشغول خواندن یک رمان قطور است. وقتی وارد میشوم، سری رو به من تکان میدهد و بعد دوباره سراغ کتابش برمیگردد. نگاهی به جلد کتاب میاندازم: موبی دیک.
eloohii
میگویم: «جاش، خواهش میکنم گریه نکن.»
«تو خودت هم داری گریه میکنی.»
Lilith
بهتزده میپرسم: «شما از کجا میدونین؟!»
سلاح را بهسمتم تکان میدهد. «میدونم، چون من چلسی رو با چاقو زدم.»
تمام بدنم از حیرت بیحس میشود.
چی؟!
Lilith
دارم میمیرم.
گردنبند دانهبرفی عزیزم، همان که در هفت سال گذشته هر روز به گردنم انداختهام، راه نفسم را بسته است. انگشتانی قوی آن را محکم میکشند و درحالیکه برای هوا تقلا میکنم، نایم را میفشارند.
سعی میکنم کلماتی را ادا کنم، اما نفسی برای گفتنش ندارم. «خواهش میکنم...»
او مرا خواهد کشت. تیم میخواهد مرا با گردنبندی خفه کند که خودش برای تولد دهسالگیام خریده. چه طنز تلخی.
اما بعد بویی را در هوا حس میکنم: عطری آشنا که از همین مرد به مشامم میرسد.
Lilith
قرار است از بیمارانم دفاع کنم، زیرا آنها هم انساناند و برخلاف چیزی که دوروتی فکر میکند، شایستۀ آن هستند که با احترام با آنها رفتار شود.
دختر کتابدوست
«مامان، چند تا اجازه دارم بخورم؟»
میگویم: «اِم، یکی...»
با ناامیدی میگوید: «یکی؟ همین؟»
«باشه... دو تا، فکر کنم.»
«ولی اگه کوچیک باشن، چی؟»
اوه خدای من. اگر همین حالا از اینجا برود، اجازه میدهم کل جعبه را بخورد.
میگویم: «اگه کوچیک بودن، سه تا بخور.»
«هورا!»
Lilith
بعد از او چلسی به شین نگاه میکند که چشمانش حالتی شیشهای پیدا کرده است. شین میگوید: «پیدا میکنیم کی این کار رو باهات کرده، رفیق. و کاری میکنیم که به سزای عملش برسه.»
Lilith
انگشت آقای فنینگ شکسته است.
Lilith
«تو کل اون مدت بیرون تنها بودی. شاید کار تو بوده! از پنجره پریدی تو و وقتی ما پایین بودیم، اون رو کشتی!»
«بیخیال بابا! اینجا طبقۀ دومه! مگه من مرد عنکبوتیام؟»
Lilith
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
x
مشکل بزرگترِ بزرگ شدن بچهها همین است: خیلی خوب میفهمند چه وقت دارید دروغ میگویید.
گلابتون بانو
درد او را طوری احساس میکنم که انگار درد خودم است.
N.N
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
۳۶,۰۰۰۷۰%
تومان