دارم میمیرم.
گردنبند دانهبرفی عزیزم، همان که در هفت سال گذشته هر روز به گردنم انداختهام، راه نفسم را بسته است. انگشتانی قوی آن را محکم میکشند و درحالیکه برای هوا تقلا میکنم، نایم را میفشارند.
سعی میکنم کلماتی را ادا کنم، اما نفسی برای گفتنش ندارم. «خواهش میکنم...»
او مرا خواهد کشت. تیم میخواهد مرا با گردنبندی خفه کند که خودش برای تولد دهسالگیام خریده. چه طنز تلخی.
اما بعد بویی را در هوا حس میکنم: عطری آشنا که از همین مرد به مشامم میرسد.