
بریدههایی از کتاب زندانی
۳٫۵
(۱۵۹)
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
آوا~
مشکل بزرگترِ بزرگ شدن بچهها همین است: خیلی خوب میفهمند چه وقت دارید دروغ میگویید.
eloohii
میخندم و میگویم: «خوشحالم که یکی از ما توی آموزش ریاضی به بچههای دهساله استعداد داره.»
میگوید: «حس بدی نداشته باش. بهجاش تو خوشگلی.»
Lilith
اگر کسی واقعاً بخواهد پیدایتان کند، همیشه راهی پیدا میکند.
راضیـه🌱
هرچی باشه، من برای مادرم هر کاری میکنم.
زیلانـ
واقعاً نمیفهمم چطور ممکن است آدم کسی را اینقدر دوست داشته باشد و درعینحال مدام دلت بخواهد خفهاش کند.
Lisa
و اما مشکل بزرگترِ بزرگ شدن بچهها همین است: خیلی خوب میفهمند چه وقت دارید دروغ میگویید.
آوا~
گلوله به سینهاش خورده است. رنگ از صورتش پریده و زندگیاش همچون رودی کوچک به بیرون میریزد و دایرهای سرخ را روی برفهای اطرافش شکل میدهد.
hmid10
بدترین چیز دربارۀ بازگشت به شهری که در آن بزرگ شدهام همین است: گاهی آدمها هنوز مرا میشناسند.
فرفری موی غزلساز
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
فرفری موی غزلساز
او عاشق گفتنِ «دوستت دارم» است و من هم نمیتوانم انکار کنم که از شنیدنش لذت میبرم.
mahsaSh-u2b
بهتزده میپرسم: «شما از کجا میدونین؟!»
سلاح را بهسمتم تکان میدهد. «میدونم، چون من چلسی رو با چاقو زدم.»
تمام بدنم از حیرت بیحس میشود.
چی؟!
Lilith
دارم میمیرم.
گردنبند دانهبرفی عزیزم، همان که در هفت سال گذشته هر روز به گردنم انداختهام، راه نفسم را بسته است. انگشتانی قوی آن را محکم میکشند و درحالیکه برای هوا تقلا میکنم، نایم را میفشارند.
سعی میکنم کلماتی را ادا کنم، اما نفسی برای گفتنش ندارم. «خواهش میکنم...»
او مرا خواهد کشت. تیم میخواهد مرا با گردنبندی خفه کند که خودش برای تولد دهسالگیام خریده. چه طنز تلخی.
اما بعد بویی را در هوا حس میکنم: عطری آشنا که از همین مرد به مشامم میرسد.
Lilith
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
راضیـه🌱
یکی از مشکلات بزرگ شدن بچهها این است که خوب میدانند چیزهایی هست که نمیتوانی قولشان را بدهی.
آوا~
وقتی به این فکر میکنم که روزی پسرم آنقدر بزرگ میشود که دیگر دیدن کلوچه اینقدر هیجانزدهاش نمیکند، واقعاً دلم میگیرد. راستش را بخواهید، خودم هم هنوز کمی برای کلوچه ذوق دارم
mahsaSh-u2b
تنها کسی که در این اطراف حضور دارد نگهبانی است که او را کمی میشناسم و بیرون در نشسته و مشغول خواندن یک رمان قطور است. وقتی وارد میشوم، سری رو به من تکان میدهد و بعد دوباره سراغ کتابش برمیگردد. نگاهی به جلد کتاب میاندازم: موبی دیک.
eloohii
«مامان، چند تا اجازه دارم بخورم؟»
میگویم: «اِم، یکی...»
با ناامیدی میگوید: «یکی؟ همین؟»
«باشه... دو تا، فکر کنم.»
«ولی اگه کوچیک باشن، چی؟»
اوه خدای من. اگر همین حالا از اینجا برود، اجازه میدهم کل جعبه را بخورد.
میگویم: «اگه کوچیک بودن، سه تا بخور.»
«هورا!»
Lilith
انگشت آقای فنینگ شکسته است.
Lilith
«تو کل اون مدت بیرون تنها بودی. شاید کار تو بوده! از پنجره پریدی تو و وقتی ما پایین بودیم، اون رو کشتی!»
«بیخیال بابا! اینجا طبقۀ دومه! مگه من مرد عنکبوتیام؟»
Lilith
قرار است از بیمارانم دفاع کنم، زیرا آنها هم انساناند و برخلاف چیزی که دوروتی فکر میکند، شایستۀ آن هستند که با احترام با آنها رفتار شود.
دختر کتابدوست
درد او را طوری احساس میکنم که انگار درد خودم است.
N.N
او از من متنفر نیست. و این شروع خوبی است. دوستیها گاهی حتی بر پایههایی کمتر از این هم دوباره ساخته شدهاند.
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
کتابی که سرنوشت او محکوم به طاقچه است
من برای مادرم هر کاری میکنم.
کتابی که سرنوشت او محکوم به طاقچه است
میگویم: «جاش، خواهش میکنم گریه نکن.»
«تو خودت هم داری گریه میکنی.»
Lilith
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
x
شنیدهام وقتی وارد زندان شوی، بیرون آمدن از آن سخت است. شاید این موضوع برای کارکنانش هم صدق کند.
فرفری موی غزلساز
و برای اولین بار در ده سال گذشته، بخشی از وجودم فکر میکند شاید راست گفته باشد.
mahsaSh-u2b
مادرم همیشه میگفت: «پسرها بیدلیل هیچ کاری برات نمیکنن. اونها همیشه ازت یه چیزی میخوان.»
کتابی که سرنوشت او محکوم به طاقچه است
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان