جملات زیبای کتاب رنج هامان به ما چه می گویند | طاقچه
تصویر جلد کتاب رنج هامان به ما چه می گویند

بریده‌هایی از کتاب رنج هامان به ما چه می گویند

امتیاز
۳.۴از ۶۴ رأی
۳٫۴
(۶۴)
در چنین رنجی، یک هم‌نشین بامحبت می‌تواند مرز میان خودکشی و ادامهٔ زندگی باشد.
هانیبال
باید به خودمان ببالیم که تا اینجا دوام آورده‌ایم. گاهی این‌طور به نظر می‌رسید که هرگز دوام نخواهیم آورد. شاید شب‌هایی بوده که با تمام وجود به پایان‌دادن زندگی‌مان فکر کرده‌ایم. هرطوری بود، طاقت آوردیم؛ دست کمک دراز کردیم، جرئت کردیم مشکلاتمان را با کسی در میان بگذاریم، ذهنمان را به کار گرفتیم، سعی کردیم تکه‌های گذشته‌مان را کنار هم بگذاریم و آینده‌ای قابل‌تحمل‌تر برای خود ترسیم کنیم و شروع کردیم به خواندن و فهمیدن اینکه در ذهنمان چه می‌گذرد. ما هنوز حی و حاضریم؛ بی‌تردید گاهی با بیماری روانی دست‌به‌گریبان، اما بیش از هر زمان دیگری متعهد به بهبود، قدردان لحظه‌های روشن، سپاسگزار عشق، تشنهٔ بینش و مشتاق کمک به هر کسی که بتوانیم وضع اسفناکش را دریابیم. ما هنوز خوبِ خوب نشده‌ایم، اما در مسیر بهترشدن هستیم و همین، اینک، کافی است.
کاربر ۱۰۳۵۷۲۴۷
حتی می‌توان گفت هر کسی که روزی از بیماری روانی رنج برده و دوباره بهبود یافته است، این بهبود را مدیون تجربه‌ای از عشق است
هانیبال
وقتی به این فکر می‌کنیم که حال روانی خوب یعنی چه، اغلب سرخوشی یا هیجان را در ذهن مجسم می‌کنیم. اما آنچه واقعاً لحظات مطلوب ما را تعریف می‌کند، ثبات حال است؛ یعنی حالتی که در آن می‌توانیم با امور کنار بیاییم، نه ملول و ترسان باشیم، نه بی‌حوصله و نه شیدا. می‌توان گفت هدف زندگی روانی، رسیدن به ثبات است
سرشار از تهی
حمام‌های گرم طولانی، زودخوابیدن، میانه‌روی جنسی، خواندن کتاب‌های تاریخ، نجوم، گفت‌وگو با درمانگر، طبیعت‌گردی، وعده‌های غذایی سبک، فلسفهٔ رواقی‌گری، وقت‌گذراندن زیاد با خودمان به همراه یک دفترچهٔ خاطرات و دوستی مورد اطمینان که رنج را می‌شناسد. هوشیارماندن در مسیر حرکتمان در این پنجره، گاهی ایجاب می‌کند با خودمان و دیگران قاطع باشیم. در مقاطعی لازم است برای حفظ سلامت ذهنمان، تمایل افراطی به خشنودکردن دیگران را تعدیل کنیم.
کاربر ۱۰۲۴۰۹۵۷
بیشتر زندگی ما آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود. اما این نباید بهانه‌ای برای پس‌زدن لذت‌های کوچک باشد. باید لحظاتی برای خود در زندگی ایجاد کنیم که باوجود همهٔ مشکلات، هنوز بتوانیم نشانه‌های کوچکی از امید، حلاوت و پایان رنج‌ها را احساس کنیم.
کاربر ۱۰۳۵۷۲۴۷
نیازی به جدیت بیش از حد نیست. می‌توانیم به شیاطین بیماری‌مان از ته دل بخندیم تا رویشان را کم کنیم. ما «دیوانه» و «خل‌وضع» هستیم و می‌توانیم این را صادقانه بگوییم. و خوشبختانه عدهٔ زیادی نیز چنین هستند که می‌توانیم همراه آن‌ها پوچی‌های زندگی روانی را با نیش و کنایه به سخره بگیریم.
کاربر ۱۰۳۵۷۲۴۷
اگر بیماری روانی را همچون ازدست‌دادن تسلط بر ذهن تعریف کنیم، کمتر کسی می‌تواند ادعا کند که از تمام مصادیق این ناخوش‌احوالی مبراست. سلامت روان حقیقی مستلزم پذیرش صادقانهٔ این واقعیت است که حتی در زندگی‌های به‌ظاهر کارآمد و هدفمند مقدار زیادی از ناخوشی وجود دارد.
کاربر ۱۰۳۵۴۲۵۰
همهٔ ما از لفافه‌هایی گرم و خیس آمده‌ایم و زمانی‌که مشکلات روانی رخ می‌دهند باید بی‌معطلی به حمام برگردیم تا در آغوش تنگی آبگون، همان طور که در رحم بودیم، قرار بگیریم.
کاربر ۱۰۳۵۴۲۵۰
باید به‌تدریج یاد بگیریم چه زمانی بیماری درحال بازگشت است و چه محرک‌هایی آن را فعال می‌کنند. وقتی بیماری فرارسید، باید هیچ کاری نکنیم و هیچ تصمیمی نگیریم؛ نه ایمیل بفرستیم، نه دربارهٔ زندگی‌مان قضاوت کنیم، نه برای آینده برنامه‌ریزی کنیم. باید تا حد امکان کل فعالیت ذهنی را متوقف کنیم و استراحت کنیم؛
پردیس ابوعلی
شاید به‌جد سعی نکنیم خودمان را بکشیم، ولی آن‌چنان زنده هم تلقی نمی‌شویم. ما فقط ادای زندگی‌کردن را درمی‌آوریم؛ مردگانی متحرک که نمایش‌نامه‌ای تهی ازمعنا را اجرا می‌کنند.
کاربر ۱۰۳۵۴۲۵۰
یکی از عوامل مهمی که به بیماری روانی دامن می‌زند، این اندیشه است که همیشه و به هر قیمتی باید حالمان خوب باشد. ما خیلی بیشتر از آنچه باید زجر می‌کشیم، چراکه برای بسیاری از ما مدتی مدید طول می‌کشد تا به خود اجازه دهیم واقعاً بیمار شویم و از بیماری‌مان به‌شکلی مفید استفاده کنیم.
کاربر ۷۳۹۰۰۲۵
باید تدابیری بیندیشیم تا چشممان به تیره‌فامی اوضاع عادت کند. در محیطی امن، شاید در کنار یک درمانگر، باید با رغبت تمام، عقل خود را با ناجورترین، بی‌رحمانه‌ترین و بی‌اعتبارترین افکارمان رودررو کنیم، به‌جای آنکه اجازه دهیم هر زمان که صلاح می‌بینند غافلگیرمان کنند.
کاربر ۱۰۳۵۷۲۴۷
ممکن نیست ما به آن اندازه‌ای که اکنون احساس تنهایی می‌کنیم، به‌راستی تنها باشیم. انسان‌ها هرگز به‌طور کامل تنها آفریده نشده‌اند. میان ۷ میلیارد نفر از گونهٔ ما، همنوعانی وجود دارند،
هستی
در چنین رنجی، یک هم‌نشین بامحبت می‌تواند مرز میان خودکشی و ادامهٔ زندگی باشد.
فاطمه
روزهایی از راه می‌رسد که به‌هیچ‌وجه نمی‌توانیم جلوی گریهٔ خود را برای کسی که از دست داده‌ایم بگیریم. یا وقتی خیلی زیاد نگران آینده هستیم، آرزو می‌کنیم ای کاش به دنیا نمی‌آمدیم. یا موقعی که خیلی احساس ناراحتی می‌کنیم، حتی حرف‌زدن کار عبثی به نظر می‌رسد. در چنین مواقعی، باید دست‌کم به‌اندازهٔ فردی که به علت آنفلوانزا روی تخت افتاده است، بیمار تلقی شویم و به همان اندازه درخور توجه و همدردی باشیم.
elnaz_21
«وقتی خسته‌ایم، افکاری که مدت‌ها پیش بر آن‌ها غلبه کرده بودیم، به ما حمله می‌کنند».
elnaz_21
وقتی می‌گوییم فردی از نظر روانی بیمار شده است، اغلب به ازدست‌رفتن دلایل دیرینه‌ای اشاره داریم که او را زنده نگه می‌داشت.
کاربر ۳۹۳۰۳۸۶
وقتی می‌گوییم فردی از نظر روانی بیمار شده است، اغلب به ازدست‌رفتن دلایل دیرینه‌ای اشاره داریم که او را زنده نگه می‌داشت.
کاربر ۳۹۳۰۳۸۶
عشق، چه از جانب یک دوست، چه شریک عاطفی، چه اولاد، چه پدر و مادر، قدرتی سرکوب‌ناپذیر دارد که می‌تواند نیروی بهبودی را در اختیارمان بگذارد.
فاطمه
هیچ‌کس هرگز دچار بیماری روانی شدید نشده است، مگر آنکه در مسیر زندگی‌اش کمبود شدیدی از عشق را تجربه کرده باشد.
elnaz_21
شاید بتوان گفت بیماری روانی افراد را کناره‌جو می‌کند. به‌طورکلی از دنیا، درختانش، مردمانش، ماجراها و دل‌مشغولی‌ها و لذاتش کناره‌گیری می‌کنند. اما درعین‌حال باعث کناره‌جویی افراد از بدن خودشان نیز می‌شود؛ از دست و پای خود، از پوست خود و حق حیاتشان.
atena
لزومی ندارد آینده غیرقابل‌تحمل باشد، و دلیل اصلی آن وجود عشق است.
فاطمه
شاید فرایند تبادل‌نظر، بازاندیشی و تجدیدقوا مشقت‌بار باشد، اما می‌توانیم به یک اندیشهٔ ضروری و روحیه‌بخش چنگ بیندازیم: هیچ زندگی‌ای، فارغ از هرگونه موانع ظاهری، نباید خاموش شود. همواره راه‌هایی وجود دارد تا زندگی دوباره قابل‌تحمل شود؛ همواره دلایلی یافت می‌شود که چرا ممکن است فردی، هر فردی، ادامه دهد. آنچه اهمیت دارد میزان پشتکار، ابتکار و عشقی است که می‌توانیم پای امر بازآفرینی و بازآرایی بگذاریم.
کاربر ۲۴۹۴۶۸۴
ما هیچ‌گاه متوجه نمی‌شویم که در لایه‌های زیرین وجودمان، گرفتار اضطرابی مزمن، لبریز از خودبیزاری و در یک‌قدمی یأس و خشمی ویرانگر هستیم. سرانجام، این وضعیت هم برایمان عادی می‌شود.
eve
به‌احتمال‌قوی ریشه‌های بحران به گذشته‌ای دور برمی‌گردد. اوضاع در برخی بخش‌ها مدت زیادی روبه‌راه نبوده است؛ شاید هم از همان روز ازل. در سال‌های نخست زندگی، کاستی‌های عمیقی وجود داشته است؛ حرف‌هایی شنیده و رفتارهایی دیده‌ایم که هرگز نباید رخ می‌دادند و دلگرمی و مراقبت‌هایی که به‌طرز هراس‌انگیزانه از ما دریغ شده‌اند. افزون بر این، زندگی بزرگسالی هم دشواری‌هایی را بر دوشمان گذاشته که ما ابزار مناسب برای تاب‌آوردنشان را نداشته‌ایم. این فشارها درست بر حساس‌ترین و نامرئی‌ترین بخش‌های وجودمان وارد شده است.
eve
ثبات حال است؛ یعنی حالتی که در آن می‌توانیم با امور کنار بیاییم، نه ملول و ترسان باشیم، نه بی‌حوصله و نه شیدا. می‌توان گفت هدف زندگی روانی، رسیدن به ثبات است.
کاربر ۲۴۹۴۶۸۴
در چنین رنجی، یک هم‌نشین بامحبت می‌تواند مرز میان خودکشی و ادامهٔ زندگی باشد. این همراهان سعی نمی‌کنند به‌طور مستقیم و با استدلال و بدون احساس، ارزش ما را به ما ثابت کنند؛ به سراغ ابراز محبت‌های صوری هم نمی‌روند. می‌توانند از هزار روش پنهان، اما بنیادی نشان دهند که برایشان اهمیت داریم.
کاربر ۲۴۹۴۶۸۴
ذهن سالم در برابر وسوسهٔ قیاس‌های ناعادلانه ایستادگی می‌کند. اجازه نمی‌دهد دستاوردها و موفقیت‌های دیگران ما را از مسیر منحرف و احساس بی‌کفایتی دل‌خراشی را نصیبمان کند. ما را با مقایسهٔ همیشگی وضعیتمان با افرادی که در حقیقت تربیت و مسیرهای خیلی متفاوتی در سراسر زندگی داشته‌اند، شکنجه‌مان نمی‌کند.
elnaz_21
کسانی که به‌ظاهر دیوانه به نظر می‌رسند، فقط نسخه‌های ناخوش خود ما هستند، که به‌طور ویژه‌ای مستحق عشق و ملاطفت‌اند.
elnaz_21