همهٔ یکعالم نامههایی را که برایم فرستادی توی جیبهایم میگذارم و با خودم میبرم. عروسک نگهبان کوچکی را که برایم درست کردی هم فراموش نمیکنم و همراه خودم میبرم.
حالا دیگر میروم تا به جمع ستارهها بپیوندم و از آن بالا مراقب چیزوروجان عزیز باشم و موفقیتهای او را تماشا کنم.
یک وقت گریه نکنی، با شادی بخند و دعا کن که برادرت سربلند از پس مأموریتش برآمده باشد.
به حرفهای مامان و بابا خوب گوش کن تا یک خانم نمونه بشوی. خدا نگهدارت.
۲۵ مارس، ماسافومی
برای خواهرم چیزورو
حانیه ^^
خدا آدمها را نیافریده است تا به جان همدیگر بیفتند. ما برای آبادانی و بهروزی آمدهایم، برای اینکه دست یکدیگر را بگیریم و تلاش کنیم از تمام ظرفیتهای انسانی خود بهره ببریم.
حانیه ^^
اما چهار سال بعد و در یک روز تابستانی، وقتی داشت گلهای ژالهٔ تازهروییده را تماشا میکرد، براثر تب در سیوسهسالگی درگذشت و آرام و بیصدا رهسپار آخرین سفر زندگی خود شد.
هر سال، هنگامی که گلهای ژاله میرویند و آنها را میبینم، به یاد خواهرم میافتم.
حانیه ^^
بابا خیلی دوست نداشت از آن لحظه صحبت کند، اما ظاهراً پیش از جان دادن، فریاد زده بودی «زنده باد امپراتور! لعنت به بی ۲۹...» و بعد «مامان!»
حانیه ^^