بابا برایم سیگار میخرد، چون بهنظرش بعد از همهٔ اتفاقاتی که از سر گذراندهام، اگر بخواهم، باید اجازه داشته باشم سیگار بکشم. مخصوصاً از وقتی بابت داروها دیگر نمیتوانم دوروبر نوشیدن بروم یا چیز دیگری دود کنم. از این گذشته، تا دو سال دیگر خودم میتوانم برای خودم سیگار بخرم. بابا خودش هم سیگار میکشد؛ به همین دلیل درکم میکند.
زندگی با کتاب
د. پیترسن، ساکن برلینگام، کالیفرنیا. تلفنچی من را وصل کرد به خط او، و داتی بعد از دومین زنگ جواب داد.
البته که مضطرب بودم، بدجوری مضطرب بودم که اینطوری با او تماس گرفتهام. صدایم بهشدت میلرزید و سعی میکردم توضیح بدهم کی هستم و چهکار دارم. اما او خیلی مهربان و صبور بود. حتی اجازه داد به خانهاش بروم و دربارهٔ تدی باهم صحبت کنیم و بهقولِ خودش «گپ بزنیم.» چند بار تکرار کرد که چقدر برایم متأسف است. واقعاً مهربان بود.
زندگی با کتاب
ما مریض هستیم و دارو مصرف میکنیم. چه اهمیتی داره؟ اگه مثلاً سرطانی چیزی داشتی، خودت رو مقصر میدونستی؟»
میخندم. «شاید.»
«خب، بهخاطر اینه که آدم خوبی هستی. اما باید دست برداری. دست بردار و اینقدر خوب نباش.»
میگویم: «باشه. سعی میکنم.»
زندگی با کتاب