بابا برایم سیگار میخرد، چون بهنظرش بعد از همهٔ اتفاقاتی که از سر گذراندهام، اگر بخواهم، باید اجازه داشته باشم سیگار بکشم. مخصوصاً از وقتی بابت داروها دیگر نمیتوانم دوروبر نوشیدن بروم یا چیز دیگری دود کنم. از این گذشته، تا دو سال دیگر خودم میتوانم برای خودم سیگار بخرم. بابا خودش هم سیگار میکشد؛ به همین دلیل درکم میکند.