
sss
۰
قدیما روزگار بهتری داشتیم. روزایی که نمیترسیدیم عشق و علاقهمونو به هم نشون بدیم.
Rahele Kia
۰
آیونا پس از دریافت کردن بیست کوپک، مدتی طولانی خیره مینگرد به جوانهای عیاش که درون ورودی تاریکی ناپدید میشوند. باز هم تنهایی و باز هم سکوت... حس بینوایی که زمانی کوتاه از دلش رخت بر بسته بود، باز میگردد و قلبش را بیرحمانه تر از همیشه میفشارد. چشمان بیتاب آیونا با رنج و دلواپسی دودو میزند میان جماعتی که در دو سوی خیابان در آمد و شدند. آیا میان این شلوغی یک تن نیست که درد دل او را دریابد؟
