متنفرم که همیشه اولین واکنش غریزیام همین است: خودتخریبگری، اضطراب، آن حس ناخوشایندی که میگوید جایی را اشتباه کردهام.
Sophie
با عجله به همهٔ کسانی که میشناسم فکر میکنم و حقیقت تلخی میخورد توی صورتم: من با همه دوستانه رفتار میکنم... ولی با کسی دوست نیستم.
این از همان شهودهای درونیای است که آدم بعد از درکش باید یک ساعتی با خودش خلوت کند و به فکر فرورود.
Sophie
تاجاییکه من فهمیدهام اینطور است که زن زشت نداریم، فقط بعضی از زنها بیپولاند
Sophie
من اگر فکر کنم آدمها قضاوتم میکنند یا پشتسرم حرف میزنند میتوانم درجا بیفتم و بمیرم
Sophie
گاهی دنیا چیزی رو به ما میده که خودمون نمیدونیم لازمش داریم و بعداً معلوم میشه یهجور موهبته
Sophie
«همهچیز موقتیه یانیان. برای همینه که تا وقتی چیزی رو داری باید قدرش رو بدونی و ازش درست استفاده کنی.»
Sophie
تمام عمرم منتظر این بودم که دیده شوم، اما این را هم فهمیدهام که وقتی کسی از نزدیک نگاهت کند، بخشهای نازیبای وجودت را هم میبیند؛ مثل ترکهای کوچکی که فقط با یک بررسی موشکافانه میشود روی گلدانی پرزرقوبرق دید.
Sophie
باز به خودم میآیم و میبینم دارم به این فکر میکنم که ای کاش اینقدر از نداشتههایم آگاه نبودم.
Sophie