
بریدههایی از کتاب بلاتکلیف
۳٫۳
(۱۳)
فراموش نکنیم که بخشی از خاورمیانهایم و به یاد داشته باشیم که عدالت و صلح مفهومیست بیگانه با زندگی آدمها در اینسوی جهان.
آرام
دلنگرانی روزی کم میشود و پریشانی به سرانجام میرسد... اما نفس که برود دیگر برنمیگردد.
آرام
روزهای جنگ در کنار همهٔ تلخیها، عیار دوستیها هم مشخص میشود.
آرام
بدترین شغل جهان این است که بخواهی نگرانیها و اضطرابهایت را در مقابل دیگران پنهان کنی.
آرام
فقط آدمهای احمق نمیخواهند قبول کنند که جهان فقط به رنگ نگاه آنها نیست.
آرام
شروع میکنم به پیغام فرستادن، برای مادرم، برادرم، خواهرم، برادرزادههایم... هیچکس جوابی نمیدهد. بعضی پیامها حتی تیک دریافت هم نمیخورد. نمیخواهم زنگ بزنم. توانش را ندارم. بهانهام این است که شاید خواب باشند اما نه، از زنگ زدن میترسم، مبادا کسی جواب ندهد!
Reyhane
و تو اگر اهل خاورمیانه باشی، هیچچیز در زندگیات قابلپیشبینی نیست!
آرام
کدام عقل سلیمی برای رفتن زیر بمب و موشک چنین شادی میکند؟ اما این خاک آدم است که آدم را بهسوی خود میکشد!
آرام
در جنگ میان ذهن ناآرام و بدن بیجان، بدن برنده میشود تا ذهن بتواند دوام بیاورد.
آرام
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل
زین پس چون نباشیم همان خواهد بود
آرام
بدون «ایران» (با همهٔ بلاهایی که سر خودش و مردمش آوردهاند) هیچچیز نیستم... هیچچیز!
آرام
فرودگاه امام در آن ساعت صبح مثل هر فرودگاه دیگری در جهان جاییست برای در آغوش کشیدنها، جاییست برای بوسههای خداحافظی و اشکهای شوق از آمدن عزیزی بعد از سالها...
آرام
شاید طعم تلخ یک قهوهٔ ترک بتواند احساس تلخی این لحظهها را کمتر کند یا شاید نقشی که در کف فنجان میافتد به ما بگوید فردا چه اتفاقی خواهد افتاد!
آرام
من الان آدم شرایط جنگیام.
آرام
من فراموش کرده بودم که نویسندهای اهل خاورمیانهام و تو اگر اهل خاورمیانه باشی، هیچچیز در زندگیات قابلپیشبینی نیست!
m.alavi
کاش آن گیت ایکسری کنترل آدمها که باید با باز کردن ساعت و کمربند و هزار چیز دیگر از آن عبور کرد، میتوانست حال دل آدمها را هم نشان دهد. کاش میتوانست وقت عبور آدمهای خوشحال از رفتن، سبز شود؛ وقت عبور آدمهایی که خاطرههایشان را دارند میگذارند و میروند، قرمز شود؛ وقت عبور آدمهایی که امید بازگشت دارند، آبی شود و وقت عبور آدمهایی که دارند عزیزانشان را میفرستند و نمیدانند روز دیگری آیا آنها را میبینند یا نه... خاموش شود، از کار بیفتد... و بهجای نوری که میپاشد، از بالای دستگاه آبی فوران کند تا اشک آدمها در خیسی بارانش گم شود.
آرام
یک بار دیگر در زندگی به این نتیجه میرسم که خوشبختی نسبی است و در مقابل او کاملاً احساس خوشبختی میکنم.
آرام
اگر اهل خاورمیانه باشی، هیچچیز در زندگیات قابلپیشبینی نیست!
مسافر خسته
بدترین شغل جهان این است که بخواهی نگرانیها و اضطرابهایت را در مقابل دیگران پنهان کنی.
m.alavi
دلنگرانی روزی کم میشود و پریشانی به سرانجام میرسد... اما نفس که برود دیگر برنمیگردد.
m.alavi
این خاک آدم است که آدم را بهسوی خود میکشد!
m.alavi
کوچه به کوچه دنبالت گشتم
به خدا که هیچ حسابوکتابی در کار نیست
درونم آوازی میگوید بسوز بسوز با من بسوز
آرام
به پل بغاز میرسیم. پلی که سالهاست کارش فقط رساندن خشکیها به هم نیست. رساندن دلها به هم را نیز در دستور کار دارد. چه عشقهایی که در دو سوی پل تجربه نشده و چه بوسههای پنهانی که قلبها را به هم نزدیکتر نکرده.
آرام
امشب دلم میخواد تا فردا گل بچینم من
زیباترین جامههایم را بپوشم من
با شوق بیحد باغچههامون رو صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم...
آرام
آدمها در فرودگاه در یک بلاتکلیفی میان آمدن و رفتناند. کاش آن گیت ایکسری کنترل آدمها که باید با باز کردن ساعت و کمربند و هزار چیز دیگر از آن عبور کرد، میتوانست حال دل آدمها را هم نشان دهد. کاش میتوانست وقت عبور آدمهای خوشحال از رفتن، سبز شود؛ وقت عبور آدمهایی که خاطرههایشان را دارند میگذارند و میروند، قرمز شود؛ وقت عبور آدمهایی که امید بازگشت دارند، آبی شود و وقت عبور آدمهایی که دارند عزیزانشان را میفرستند و نمیدانند روز دیگری آیا آنها را میبینند یا نه... خاموش شود، از کار بیفتد... و بهجای نوری که میپاشد، از بالای دستگاه آبی فوران کند تا اشک آدمها در خیسی بارانش گم شود.
آبی🐋
حجم
۳٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۸۸ صفحه
حجم
۳٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۸۸ صفحه
قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان