کای به معجزه امیدوار بود. میخواست باور کند و گاهی واقعاً باور میکرد که حال مادرش بهتر خواهد شد و روزی به خانه برمیگردد و دوباره باهم زندگی میکنند.
تانی
جهان بیاعتنا به ناپدید شدن آدمها به چرخش خود ادامه میدهد.
آرام
«پشیمونی زمان رو به عقب برنمیگردونه.
تانی
گربهها موجودات اسرارآمیزی هستند، گاهی اوقات چارهای ندارید جز اینکه باور کنید آنها حرف شما را میفهمند.
تانی
«متأسفم، من نمیتونم ازت مراقبت کنم اما خیلی خوشحالم که تا آخر با من خواهی بود…»
آرام
نمیدانست چقدر از عمرش باقی مانده. روزها، هفتهها، شاید ماهها. بااینحال نمیخواست بمیرد.
آرام
جهان بیاعتنا به ناپدید شدن آدمها به چرخش خود ادامه میدهد. زمان منتظر نمیماند
تانی
ماه آرزوی یوشیو را برآورده کرده بود.
آرام
خوردن روزی یک آلو ترشی پزشک را از شما دور نگه میدارد.
آرام