سید انگار که برای اوّلین بار پرده از رازی برمیدارد، گفت: «محمّد! دختر یگانه و نازنین من، از نعمت سلامتی کاملاً بیبهره است!!»
محمّد چشمانش را به چشمان روشن و نورانی سید دوخت و سید ادامه داد: «او نه میبیند، نه میشنود، نه حرف میزند و نه راه میرود ...»
محمّد حس کرد گُر گرفته است. پوست صورتش از شدّت هیجان داغ شده بود. نفس در سینهاش مانده بود و بالا نمیآمد. یک لحظه تصوّر دختری علیل و نابینا او را بر زمین میخکوب کرد. سید او را به حال خودش رها کرد و بلند شد. محمّد حتّی توان اینکه با نگاهش عکسالعملی نشان دهد، نداشت. شرط سید در برابر حلال شمردن آن سیب، سنگینتر از آن بود که فکرش را میکرد.