جملات زیبای کتاب قندیل | طاقچه
تصویر جلد کتاب قندیل

بریده‌هایی از کتاب قندیل

امتیاز
۵.۰از ۶ رأی
۵٫۰
(۶)
دیدگاهم را به جامعه، دولت و خانواده عوض کرد. طوری که انگار یک عمر اشتباه زندگی کرده‌ام و تنها راه درست زندگی‌کردن پیوستن به پژاک است. حجم حقارت زندگی را بر سرم آوار کرد و بهشت رؤیایی را در برابرم نمایان ساخت. خانواده را دشمن فرد می‌دانست و ازدواج را نوعی بردگی تلقی می‌کرد که آزادی زن را سلب می‌کند. سیستم دولت را خیانت به ملت می‌دانست و معتقد بود تمام مردها فاسد و ظالم سیستمی هستند و باید از این قاعده دست بردارند. حتی استفاده از زبان فارسی و هر زبان دیگری غیر از کردی را نوعی مسمومیت از طرف دشمن می‌دانست. پدر، برادر و شوهر را دشمن زن می‌دانست که زن را بردۀ خود کرده و از وجودش سوءاستفاده می‌کنند.
نُهیٰ
از اختلاط دختر و پسر برای جذب جوانان استفاده می‌کردند درحالی‌که اجازۀ ارتباط نمی‌دادند. فقط کسانی که از نزدیک ماجرا را می‌دیدند، می‌فهمیدند همه‌چیز واهی و پوچ است.
نُهیٰ
شاهو هم هر اتفاقی می‌افتاد، به ظلم حکومت ایران ربط می‌داد و احساساتم را برمی‌انگیخت. آتش نژادپرستی در وجودم افروخته شده بود. شاهو تفاوت قومی و نژادی و زبانی و مذهبی را تبدیل به اهرم تبعیض و اختلاف می‌کرد و احساساتم را برمی‌انگیخت. این موضوع‌ها کم‌کم بدبینی‌ام را به حکومت ایران برافروخت.
نُهیٰ
قبلاً از زبان شاهو شنیده بودم که حتی وقتی زن و شوهر قانونی و عقدی هم وارد سازمان می‌شوند، باید تمام روابط زناشویی را قطع کنند و اگر جایی هم اتفاقی همدیگر را دیدند باید مانند همکار با هم رفتار کنند. شرط پیوستن زن و مرد متأهل به سازمان همین بود که رابطۀ زناشویی ممنوع، رابطۀ دوستانه و خانوادگی ممنوع. گریلاها باید تمام‌وکمال در اختیار اهداف سازمان بودند و هرگونه رابطۀ فامیلی و خانوادگی و خونی و قومی را فراموش می‌کردند.
نُهیٰ
موضوع فروپاشی خانواده در اولویت قرار داشت تا پل‌های ارتباطی و احساسی و وابستگی خانوادگی افراد را از بین برده و نقطۀ اتصال و وفاداری به سازمان را ثبت کنند تا مبادا تصمیم به جدایی از سازمان بگیرند. از شیوه‌های معمولشان این بود که فرد را وادار کنند در محافل و کلاس‌های درس از رفتارهای اعضای خانواده‌اش انتقاد کند و آنها هم از فرصت استفاده کرده و بهشت سازمانی را جایگزین مناسبی برای آن حقارت‌ها معرفی کنند تا داوطلب احساس کند از شر جامعۀ ضد انسانی نجات یافته و به بهشت رؤیایی رسیده است.
نُهیٰ
سیاست سازمان همین بود. این‌قدر با روح و روانت بازی می‌کرد و از نظر فیزیکی خسته‌ات می‌کرد تا به‌مرور زمان اهداف و افکار سازمان را در ذهنت نهادینه کند. اما نیروها وقتی بعد از سال‌ها به این حقیقت می‌رسیدند که این مطالب پوچ است و برای بهره کشی از آنها بوده، روحیه و توانشان را از دست می‌دادند.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
شعار سازمان «زن، زندگی، آزادی» بود. دخترها تحت هر شرایطی باید از همدیگر حمایت می‌کردند، ولی بدترین ضربات را از همان ناحیه همجنس می‌خوردند و فاجعه به بار می‌آمد. مردها را هم تبدیل به دشمن کینه‌جوی دخترها کرده بودند. دختران نه به‌تنهایی توانایی حل مشکلات را داشتند و نه امکان همکاری با مردها را داشتند.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
«بهار ما چرا باید هموطنامون رو بکشیم؟ من توی چنگشان بودم، در تیررسشان بودم، ولی آن پاسدار منو نکشت. چند بار برگشتم نگاهش کردم و هر لحظه فکر کردم الان از پشت سر شلیک می‌کنه، ولی شلیک نکرد و اجازه داد خودم رو نجات بدم.»
MOON
روش جذب نیرو هم بیشتر از طریق کانال‌ها با پخش فیلم و ویدیو از رقص و آواز و خوشگذرانی دخترها و پسرها در کنار آتش با اسلحه و لباس چریکی بود.
نُهیٰ
چیزی به نام پول و تلویزیون و اینترنت و وسایل ارتباطی و تماس با خانواده وجود نداشت.
نُهیٰ
کلاً برخورد زشت و زننده‌ای با زنان متأهل داشتند و به نوعی آنها را گناهکار و خطاکار می‌دانستند که تحت تأثیر افکار پلید مردان تن به ازدواج داده‌اند. پس لازم بود بیشتر انتقاد و تنبیه شوند تا وابستگی به مردان از وجودشان پاک شود. طوری آموزش می‌دادند که کلاً از جنس مرد کینه و نفرت و دشمنی داشته باشی و آنها را مسبب تمام مشکلات زندگی زنان فرض کنی.
نُهیٰ
شاهو هم بیشتر روی بچه‌های پاسدار و ماموستاها و طرفداران نظام کار می‌کرد. «جودی» و «نیما» از این طیف بودند. نیما پدرش پاسدار انقلاب و کرد بود و جودی فرزند ماموستای مسجد محل بود. شاهو معتقد بود جذب فرزندان این‌ها ضربۀ سختی به آنها خواهد زد. هم خانواده‌شان را متلاشی خواهد کرد و هم آبرویشان پیش نظام می‌رود و هم نیروی پژاک افزایش خواهد یافت. اگر هم کشته شوند، به جهنم، یک نیروی دشمن کمتر شده است.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
موضوع فروپاشی خانواده در اولویت قرار داشت تا پل‌های ارتباطی و احساسی و وابستگی خانوادگی افراد را از بین برده و نقطۀ اتصال و وفاداری به سازمان را ثبت کنند تا مبادا تصمیم به جدایی از سازمان بگیرند. از شیوه‌های معمولشان این بود که فرد را وادار کنند در محافل و کلاس‌های درس از رفتارهای اعضای خانواده‌اش انتقاد کند و آنها هم از فرصت استفاده کرده و بهشت سازمانی را جایگزین مناسبی برای آن حقارت‌ها معرفی کنند تا داوطلب احساس کند از شر جامعۀ ضد انسانی نجات یافته و به بهشت رؤیایی رسیده است. مثلاً محافظت‌هایی که پدر و برادر برای تربیت دختر کرده را ظلمی بزرگ تلقی می‌کردند که جلو آزادی‌اش را گرفته و حقوقش را پایمال کرده‌اند.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
یکی از درس‌های دوران آموزشی، خودانتقادی بود. یعنی اینکه هنگام سختی بتوانی خودت را توجیه کنی، ولی این مکانیزم هم تا جایی جواب می‌داد. بعد با همین روش، نقاط ضعفت را پیدا می‌کردند و با کوچک‌ترین بی‌اخلاقی هزار تهمت ننگ‌آور و جاسوسی و خودباختگی نثارت می‌کردند. می‌گفتند: «طرف پشیمانه، جاسوسه یا با سیستم دولت ارتباط داره.» یا اینکه می‌گفتند: «آموزش روی افکارش تأثیر نذاشته و باید تجدید دوره بشه. هنوز با شخصیت قبلیش مرتبطه و اصلاح‌پذیر نیست.»
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
یاد حرف‌های شاهو افتادم که چقدر از همکاری و برادری و برابری اینجا تعریف می‌کرد و حالا برعکسش را مشاهده می‌کردم. ما که نمی‌توانستیم با هم کنار بیاییم و یک غار بسازیم، چگونه می‌توانستیم کنترل جامعه را دست گرفته و منافع ملت را حفظ کنیم و برایشان زندگی بهتری بسازیم. به‌هرحال به این نتیجه رسیدم که سرم را پایین بیندازم و از بحث‌وجدل و انتقاد کناره بگیرم و بیشتر از این خودم را افسردۀ اصول مسخرۀ سازمان نکنم.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
ابتدا با ترفند آزادی بیان و رابطه، نیرو جذب می‌کردند و بعد تمام آزادی‌های طبیعی و فردی و اجتماعی نیروها را سلب می‌کردند و این از آن تناقضات آزاردهنده بود. ادعا داشتند که می‌خواهند برای جامعه آزادی بیاورند درحالی‌که خود ناقض آزادی افراد بودند. حق زندگی آنها را مختل می‌کردند و حمایت خانواده و رابطۀ برادر و خواهر را تعصب کور می‌نامیدند. ابتدایی‌ترین نیازهای انسانی را گرفته و کینه و نفرت و خبرچینی را جایگزینش کرده بودند. تشکیل خانواده و ازدواج را سرکوب و اطاعت مطلق را جایگزین کرده بودند.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
هر روز آموزش می‌دادند نباید روی زن تعصب ناموسی داشت، ولی خودشان از هر جامعۀ مذهبی متعصب‌تر بودند و برخورد می‌کردند. در یک مورد که دختر و پسری یک ربع در خلوت با هم صحبت کرده بودند، دختر را به شرق و پسر را به غرب منطقه قندیل تبعید کردند. امری که در جامعۀ شهری کاملاً عادی است و هر روز اتفاق می‌افتد، در این گروهک تبدیل به آرزو و رؤیا شده بود.
کاربر ۶۹۷۰۵۴۱
معتقد بودند نهاد دولت از بدو تولد بشر با منافع جامعه و مردم ناسازگار و در تضاد است؛ فقط منافع عده‌ای خاص را تأمین می‌کند و ظلمی است در حق مردم و جامعه. ولی در جواب این سؤال که اگر دولت و حکومت نباشد پس چه کسی باید جامعه را اداره کند، ناتوان بودند و اسمش را گذاشته بودند «خودمدیریتی دموکراتیک»
MOON
وقتی می‌دیدم دخترها تا زانو توی گل رفته و دوشادوش مردها زمین حفر کرده و با سنگ و گونی پر از خاک دیوار می‌چینند، با خودم فکر کردم خدایا اینجا که همه‌اش کار اجباری و بردگی است، پس آن آزادی که به زنان وعده می‌دادند کجاست؟! چطور می‌گویند از دست اذیت و آزار خانواده و جامعه آزاد شده‌اید. اینجا که سخت‌تر است و نابرابری غوغا می‌کند. صبح تا شب باید کلنگ بزنی و در گل‌ولای غرق شوی و با بیل گل برداری و بار سنگین حمل کنی تا برای فرماندهان محل استراحت بسازی و آخرش هم با کلی انتقاد و سرخوردگی مواجه شوی و با بغض بخوابی. پس آن بهشت رؤیایی برابری زن و مرد کجاست؟!
MOON
اگر موی سینۀ پسر پیدا بود، نشانۀ ضعف و بی‌غیرتی‌اش تلقی می‌شد. دخترها باید جوراب می‌پوشیدند تا جلب نظر نکند. تنها آزادی زنان و دختران این بود که حق داشتند بدون روسری بچرخند که آن هم چون جلب توجه می‌کرد تا حدودی موها را می‌پوشاندیم. این بود آزادی زن و برابری با مرد.
MOON

حجم

۶۹۳٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۸۴ صفحه

حجم

۶۹۳٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۸۴ صفحه

قیمت:
۱۹۰,۰۰۰
۱۳۳,۰۰۰
۳۰%
تومان