با آن لبخند همیشگی، گوشی را از جیبش بیرون آورد و از داخل آن اسمی را پیدا کرد: «دانشآموزی به این اسم دارین؟» دانشآموز را صدا کردند. آمد. خانهٔ پرش کلاس دوم ابتدایی بود. حاجآقا دستی روی سرش کشید و گفت: «گوردون گلدیم؟»
چنان انرژی داشت که باورم نمیشد. میخندید و با بچهها سلفی میگرفت. همهمان گیج شده بودیم که این پسر که بود و ماجرا چیست؟ فقط نگاه میکردیم. بعداً حاجآقا تعریف کرد که این پسر به من پیام داده بود و مرا به افتتاحیهٔ مدرسهشان دعوت کرده بود.
MissZeinabE