
٪۵۰
moonaamii
۲۶
بیشتر ما خودمان را نمیکُشیم چون فکر میکنیم قصهٔ زندگیمان با همهٔ شکستهای بیشمارش هنوز به آخر نرسیده. میخواهیم بمانیم و ته قصه را بفهمیم. قصه میتواند ما را به رستگاری برساند و زندگی ما را نجات دهد، نه فقط زندگی ما را که خودِ زندگی را.
moonaamii
۱۹
همانقدر که برگزیدهها به مطرودها نیاز دارند، موفقها هم نیازمند شکستخوردهها هستند. افراد موفق نفرتی انتقامجویانه از بازندهها دارند و با این حال، بیش از هر چیزی در جهان، به این نیاز دارند که بازندهای دوروبرشان باشد. به قول معروف، موفقیت من کافی نیست، دیگران هم باید شکست بخورند. (۳۴) من دقیقاً به این دلیل نجات پیدا کردهام که دیگری نجات پیدا نکرده. بدون تماشای بدبختی و فلاکت دیگری، موفقیت من هرگز کامل نخواهد شد.
moonaamii
۱۵
مسئلهٔ نوشتن نه انسجام است، نه متقاعد کردن و نه سرگرم نگه داشتن خواننده. مسئلهٔ نوشتن حتی ادبیات هم نیست. برای چوران هم، مثل مونتنی در چند قرن قبلترش، نوشتن کارکردی اجرایی دارد: مینویسی تا در خودت تأثیری بگذاری و کاری بکنی؛ تا پس از فاجعهای شخصی تکهپارههایت را جمع کنی یا خودت را از افسردگی وحشتناک بیرون بکشی؛ مینویسی تا با بیماری مهلکی کنار بیایی یا برای فقدان دوستی نزدیک سوگواری کنی. مینویسی که دیوانه نشوی؛ که خودت را نکشی، یا بقیه را.
edris
۱۵
نخستین و سرنوشتسازترین شکستِ تکتک افراد جامعه افتادنشان در دام رقابت برای پیروزی و اصرارشان به ادامهٔ این بازیِ دوسرباخت است.
M.o
۱۴
بهتر است «بازندهای درستکار، خودآگاه و محترم» باشی تا «آدمی رذل». (۳۱)
moonaamii
۱۰
موفقیت به خودی خود کافی نیست. همیشه باید دیگرانی شکست بخورند و از ما، حتی اندکی، ناموفقتر باشند تا پیروزیها و دستاوردهایمان به چشم بیایند.
moonaamii
۹
مینویسد «برای ملتی که راهی برای خود به سوی جهان باز میکند» همهٔ «روشها مشروعاند؛ وحشت، جنایت، ددمنشی و خیانت تنها در دوران انحطاط است که غیراخلاقی و پستاند... اگر اینها به عروج ملتی کمک کنند، فضیلتاند. همهٔ پیروزیها اخلاقیاند.»
moonaamii
۸
«برای من، مسئلهٔ اصلی مراقبت از آزادیام بود. اگر زمانی میپذیرفتم که برای امرار معاشم شغلی اداری اختیار کنم، دیگر شکست خورده بودم.» او راهی را برای شکست نخوردن انتخاب کرد که اکثر آدمها آن را تجسم شکست میدانند. اما چوران خوب میدانست شکست موضوع پیچیدهای است. «به هر قیمتی از خواریِ داشتن شغل اجتناب میکردم... ترجیح میدادم انگلوار زندگی کنم تا اینکه با حفظ شغل، خودم را نابود کنم.»
moonaamii
۶
اینجا چوران یکی از مهمترین و اسرارآمیزترین درسهای شکست را آشکار میکند: شکست، وقتی درست رخ بدهد و تا انتها پی گرفته شود، دیگر مثل دوقلویی زشت به موفقیت گره نخورده است. در این نقطه، شکست مثل شیشهای کاملاً شفاف است: دیگر خودش را نمیبینی؛ از ورایش میبینی. در این حالت بازنده از خودش فراتر رفته است.
Nasrin Fazli
۶
بگو با شکست چگونه برخورد میکنی تا بفهمم چه کسی هستی. چون فقط در شکست، «در عظمت فاجعه، میتوان کسی را شناخت».
moonaamii
۴
اما «هنرمندِ درون» او برای زندگی در ساختار اجتماعی، ساختاری که همواره دوگانهٔ برنده/بازنده را میسازد و تقویت میکند، «بیش از اندازه بیدار» بود. به اندازهٔ کافی همرنگ جماعت نمیشد و حاضر نبود ماشینوار در ماراتن پایانناپذیرِ برندگان و بازندگان شرکت کند.
Nasrin Fazli
۴
هیچکاری نکردن به ما اجازه میدهد قدم محکمی به عقب برداریم، ثابت بایستیم و خوب خودمان را برانداز کنیم. به لطف سکون و وارستگیمان میتوانیم وضعیتمان را در پرتو حقیقیتری ببینیم. فقط پس از تشخیص پوچی مرگباری که درونمان حمل میکنیم، میفهمیم که قدم در راه بهبودی گذاشتهایم.
M.o
۳
او دانشگاه را نهادی نه فقط بد، بلکه مطلقاً شرارتآمیز میدید؛ [عامل] «مرگ روح»، چیزی که اگر زندگی درونیتان ذرهای برایتان اهمیت داشته باشد، از دستش فرار میکنید. حتی بهترین آموزشهای دانشگاه هم سمی بودند. در مصاحبهای در اواخر عمرش گفت «یکی از بهترین کارهای کل زندگیام قطع ارتباط کامل با دانشگاه بود.»(۷۵) در این زمینه هم، مثل زمینههای دیگر، چوران به تنها کلیسایی که عضوش بود وفادار ماند: کلیسای عدم تعلق. «تنها دین من آزادیام، استقلالم، و این واقعیت بوده که مجبور نبودهام اساساً به شغلی تکیه کنم.»
k1
۳
افراد موفق نفرتی انتقامجویانه از بازندهها دارند و با این حال، بیش از هر چیزی در جهان، به این نیاز دارند که بازندهای دوروبرشان باشد. به قول معروف، موفقیت من کافی نیست، دیگران هم باید شکست بخورند.
alaleh
۳
یکی از بزرگترین وسواسهای فکری چوران «فاجعهٔ تولد» است که بخش بزرگی از دردسر متولد شدن به آن اختصاص دارد. او هر چه از عظمت این فاجعه بگوید، کم گفته است: «با زاده شدن همانقدر از دست دادهایم که با مردن از دست خواهیم داد: همهچیز را.»
M.o
۲
از سرگرم کردن بانوان سالخورده گرفته تا شبهگدایی، چوران هر کاری برای بقا انجام میداد، جز کار کردن. چنین عملی شکست زندگیاش میبود. چوران سالخورده میگفت «برای من، مسئلهٔ اصلی مراقبت از آزادیام بود. اگر زمانی میپذیرفتم که برای امرار معاشم شغلی اداری اختیار کنم، دیگر شکست خورده بودم.» او راهی را برای شکست نخوردن انتخاب کرد که اکثر آدمها آن را تجسم شکست میدانند. اما چوران خوب میدانست شکست موضوع پیچیدهای است. «به هر قیمتی از خواریِ داشتن شغل اجتناب میکردم... ترجیح میدادم انگلوار زندگی کنم تا اینکه با حفظ شغل، خودم را نابود کنم.»(۶۳) همانطور که عاطلان و عارفان بزرگ (که چوران ظاهراً در زمرهٔ هر دو بود) همیشه میدانستهاند، در بیعملی، کمال نهفته است: هر چه کمتر عمل کنی، به امر مطلق نزدیکتری.
M.o
۲
او شکست را بالاتر از هر موفقیتی قرار میدهد.» چرا؟ «چون شکست که همیشه جوهری و ذاتی است، خودمان را برای خودمان آشکار میکند، اجازه میدهد خودمان را چنان ببینیم که خدا ما را میبیند. در حالی که موفقیتْ ما را از درونیترین بخش وجودمان، و در واقع درونیترین بخش همهچیز، دور میکند.»(۷۸) بگو با شکست چگونه برخورد میکنی تا بفهمم چه کسی هستی. چون فقط در شکست، «در عظمت فاجعه، میتوان کسی را شناخت».
Nasrin Fazli
۲
«همهٔ چیزهای... بیانشده شدتشان کم میشود. این معنای مداوا از طریق نوشتن است.»
farnia
۲
یکی از بزرگترین وسواسهای فکری چوران «فاجعهٔ تولد» است که بخش بزرگی از دردسر متولد شدن به آن اختصاص دارد. او هر چه از عظمت این فاجعه بگوید، کم گفته است: «با زاده شدن همانقدر از دست دادهایم که با مردن از دست خواهیم داد: همهچیز را.»
moonaamii
۱
قبل از آنکه بفهمید چه شده، دادستان به جلاد تبدیل میشود. فرشتهٔ هلاک خداوندی. در این فرایند، قربانی حرفی برای گفتن ندارد. چیزی نیست که بخواهد در دفاع از خود بگوید، حتی نمیتواند بگوید که داوریِ خدا قبل از آنکه او اصلاً بتواند کاری انجام دهد، پیش از آنکه وجود داشته باشد ــ در واقع پیش از آنکه اصلاً جهان وجود داشته باشد ــ انجام گرفته است. تازه، محکوم باید خود را سعادتمند بشمارد که بخشی از چنین نظام شکوهمندی از عدالت الاهی است. چون، چنانکه کالوَن مینویسد، «چونوچرا در حکم پنهان خداوند جایز نیست. تنها باید به دیدهٔ اعجاب در آن نگریست و سر تسلیم فرود آورد.»
Samaneh H
۱
آزادی واقعی آزادیِ زادهنشدگان است.
Nasrin Fazli
۱
منظرهٔ بازنده تصویری تکاندهنده است چون یادآور بدترین چیزهایی است که میتواند سرمان بیاید: خفت و خواری، فروپاشی، فلاکت. ما، اگر نه آگاهانه، حداقل به طور غریزی میدانیم چنین چیزهایی همیشه ممکناند، چون نظم اجتماعی همیشه شکننده است. ورطهٔ نیستی هر لحظه میتواند از آن سوی دیگر خودی نشان بدهد.
Nasrin Fazli
۱
شکست، وقتی درست رخ بدهد و تا انتها پی گرفته شود، دیگر مثل دوقلویی زشت به موفقیت گره نخورده است. در این نقطه، شکست مثل شیشهای کاملاً شفاف است: دیگر خودش را نمیبینی؛ از ورایش میبینی. در این حالت بازنده از خودش فراتر رفته است.
elhima
۱
وجود انسانی، در هستهاش، رنج و نومیدی بیپایان است و نوشتن میتواند تحملش را کمی آسانتر کند. آدم مینویسد تا صرفاً بتواند زنده بماند و مرگ را پس بزند. «کتابْ خودکشیِ بهتعویقافتاده است.»
mahshid
۱
در جهانی شکستخورده، فقط زندگیِ شکستخورده است که ارزش زیستن دارد.
کاربر saeid
۱
«هیچکاری نکردن دشوارترین کار جهان است؛
دشوارترین و متفکرانهترین.»
اسکار وایلد
کاربر saeid
۱
این روزها ما نه تنها به شکست عادت کردهایم، بلکه به امید التیام زخم ناکامیهای خودمان، معتاد تماشای شکست دیگران شدهایم. اما در داستان زندگی هر کس، شکستهای خودش مهمترینها هستند. نخستین و سرنوشتسازترین شکستِ تکتک افراد جامعه افتادنشان در دام رقابت برای پیروزی و اصرارشان به ادامهٔ این بازیِ دوسرباخت است. «عطش سیریناپذیر ما برای موفقیت اجتماعی، وسواسمان دربارهٔ رتبه و درجهبندیها، اضطرارمان برای هر چه بیشتر پول درآوردن صرفاً برای آنکه بتوانیم بیشتر خرج کنیم، در نهایت ورشکستهمان میکند؛ ورشکستهٔ اخلاقی، معنوی و حتی مادی. از بیرون شاید موفق و مرفه و شاد به نظر برسیم ولی از درون تهی هستیم. پوستههایی متحرک. زندگیهایمان به همان اندازه که فریبندهاند، توخالیاند. ما جداً مریضیم و بهشدت نیازمند درمان.»
کاربر saeid
۱
چوران. میگفت «بعد از بعضی تجربهها باید ناممان را عوض کنیم، چون خودمان دیگر آن آدم قبلی نیستیم.»
zahra
۰
براداتان مهمترین رکن نظام سرمایهداری را «رتبهبندی» میداند. تمدن مدرن فقط وقتی شهروندانش از غربال رتبهبندی عبور کرده باشند و بتوان بر اساس دستهبندیهای اجتماعی دربارهشان قضاوت کرد، اجازهٔ مشارکت در انواع فعالیت اجتماعی را به آنها میدهد. براداتان میگوید «جوهرهٔ سرمایهداری صرفِ انباشت ثروت نیست». ما دنبال کسب ثروتیم تا در رتبهبندی اقتصادی بالاتر از برخی دیگر بایستیم. تا وقتی کسی پایینتر از ماست، برای رقابت با آنان که بالاتر از ما هستند، انگیزه داریم.
M.o
۰
باورش این بود که در جهانی بیمعنا اصلاً و ابداً هیچ دلیلی برای انجام دادن هیچ کاری وجود ندارد. این قدیس مدرن، که مثل مجسمههای قرونوسطایی هیچ تکانی به خودش نمیداد، عقیده داشت «هر کنشی اساساً بیفایده است.
