
کتاب تسوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش
انتشارات:
نشر روزگار٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
shaqayeq
۷
درد است که باعث رشد تفکر میشود. این موضوع ربطی به سن و سال ندارد
کلوچه کتابخوان
۷
"چیز دیگری هم که از کارکردن برای بقیه یاد گرفتم، این بود که اکثر آدمهای دنیا هیچ مشکلی با دستور شنیدن ندارند. راستش خیلی هم خوشحال میشوند که بکن نکن بشنوند. ممکن است غر هم بزنند ولی احساس واقعیشان این نیست. فقط عادت کردهاند غر بزنند. اگر بهشان بگویی خودشان فکر کنند، تصمیم بگیرند و مسئولیتش را هم بپذیرند، گیج و ویج میمانند. پس به این نتیجه رسیدم که میتوانم ازش یک کار و کاسبی درآرم. ساده است.
_Fariba_
۶
طولی نکشید که بوی تازه قهوه در آپارتمان پیچید- بویی که شب را از روز جدا میکند.
farnaz Puresmaili
۶
درد است که باعث رشد تفکر میشود. این موضوع ربطی به سن و سال ندارد
elnaz_21
۶
بعضی فکرها هستند، حالا هرچه که هستند، دوست داری فقط مال خودت باشند.
کتابخور
۳
«هر آدم زندهای شخصیت دارد. فقط شخصیت بعضی از آدمها بیشتر از بقیه توی چشم است.»
کلوچه کتابخوان
۳
بدن آدمیزاد این قدر شکننده است. سیستم پیچیدهای است که میتواند با یک چیز خیلی پیش پا افتاده از کار بیفتد، و در بیشتر موارد، وقتی از کار افتاد، به سادگی سرپا نمیشود.
نیتا
۳
آدمهایی هم که جان سالم به در میبرند یک وظیفهای دارند. وظیفهی ما این است که همهی زورمان را بزنیم که به زندگی ادامه بدهیم. ولو زندگی بیعیب و ایراد هم نباشد.
cuttlas
۲
هرگز از صمیم قلب خواهان استعداد یا نبوغ نداشتهای نبود، یا هیچ وقت عشقی آتشین در دل نداشت. هرگز به کسی حسادت یا رشک نبرده بود.
کلوچه کتابخوان
۲
" موتسارت و شوبرت جوان مرگ شدند ولی موسیقیشان تا ابد زنده است. میخواهی این را بگویی؟"
"یک مثالش میتواند همین باشد."
" این جور استعدادها همیشه استثناست. بیشتر این آدمها مجبورند تاوان نبوغشان را بدهند- با قبول کردن زندگیهای کوتاه و جوان مرگی. آنها با ریسک کردن زندگیشان معامله شیرینی میکنند. معامله با خداست یا شیطان، نمیدانم."
کلوچه کتابخوان
۲
طولی نکشید که بوی تازه قهوه در آپارتمان پیچید- بویی که شب را از روز جدا میکند.
کلوچه کتابخوان
۲
«بعضی چیزها توی زندگی آن قدر پیچیدهاند که به هیچ زبانی نمیشود توضیحشان داد
کلوچه کتابخوان
۲
بعضی چیزها توی زندگی آن قدر پیچیدهاند که به هیچ زبانی نمیشود توضیحشان داد.
elnaz_21
۲
میتوانی خاطراتت را مخفی کنی، آنها را سرکوب کنی اما نمیتوانی تاریخی که باعث آنها شده را پاک کنی." سارا مستقیم به چشمهایش خیره شده بود"دست کم لازمه که آن را به یاد بیاوری. تو نمیتوانی گذشته را پاک کرده یا تغییر دهی. مثل این میماند که خودت را نابود کنی."
farnaz Puresmaili
۱
تنها علاقه واقعی او دیدن ایستگاههای قطار بودند. خودش مطمئن نبود چرا اما تا جایی که به خاطر میآورد، عاشق تماشای ایستگاههای قطار بود
کلوچه کتابخوان
۱
میشود با یک دندان سوراخ یا شانه گرفته کنار آمد ولی از کنار خیلی چیزها نمیشود گذشت.
کلوچه کتابخوان
۱
قلب آدمیزاد مثل شب پره است. بیصدا منتظر چیزی میماند و وقتش که شد، یک راست به سویش میپرد.
کلوچه کتابخوان
۱
میشود روی خاطرها سرپوش گذاشت ولی تاریخ را نمیشود قایم کرد.
کلوچه کتابخوان
۱
هر قدر هم که با کسی صادق باشی، باز چیزهایی هست که نمیتوان فاش کرد.
کلوچه کتابخوان
۱
مهم نبود چطور اما باید سارا را مالِ خود میکرد. ولی این تصمیمی نبود که فقط به اراده خود او بستگی داشته باشد. تصمیمی بود که باید توسط دو نفر گرفته میشد، میان یک قلب و قلبی دیگر. چیزی باید داده میشد و چیزی گرفته میشد.
نیتا
۱
بعضی چیزها توی زندگی آن قدر پیچیدهاند که به هیچ زبانی نمیشود توضیحشان داد.
elnaz_21
۱
گفت"هنوز هم نمیدانم که درد ناشی از آن ماجرا هنوز توی قلبت هست یا توی مغزت. یا شاید هم هر دو. اما فکر میکنم هنوز هم خیلی واضح در وجودت هست.
elnaz_21
۱
آدمها عوض میشوند. و اصلا هم مهم نیست که یک زمانی چقدر به هم نزدیک بودیم و چقدر باهم ندار بودیم؛ شاید هیچ کدام ما هیچ چیز مهمی از همدیگر نمیدانستیم."
Violet
۰
«ما جان به در بردیم. هم تو هم من. آدمهایی هم که جان سالم به در میبرند یک وظیفهای دارند. وظیفهی ما این است که همهی زورمان را بزنیم که به زندگی ادامه بدهیم. ولو زندگی بیعیب و ایراد هم نباشد.»
Violet
۰
توانایی فهمیدن درد چیز خوبی است. دردسر واقعی وقتی است که دیگر درد را هم نفهمی.
Violet
۰
و درست همین جا در همین لحظه بود که تسوکورو سرانجام توانست همهاش را یک جا بپذیرد. تسوکورو تازاکی در عمیقترین نقطهی جانش به درک رسید. درکِ اینکه هیچ قلبی صرفاً به واسطهی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلبها را عمیقاً به همه پیوند میدهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعهای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بیمعنی است. هماهنگی واقعی در همینها ریشه دارد.
کتابخور
۰
«ما جان به در بردیم. هم تو هم من. آدمهایی هم که جان سالم به در میبرند یک وظیفهای دارند. وظیفهی ما این است که همهی زورمان را بزنیم که به زندگی ادامه بدهیم. ولو زندگی بیعیب و ایراد هم نباشد.»
farnaz Puresmaili
۰
همانند شخصی که در میانه توفانی ناامیدانه به تیر چراغ برقی آویخته، او نیز به این برنامه روتین روزانه چنگ زده بود.
farnaz Puresmaili
۰
کلیت این همگرایی همانند پیوند شیمیایی موفق اما کاملا تصادفیای بود، چیزی که تنها یک بار امکان وقوعش وجود دارد
farnaz Puresmaili
۰
زنجیره واگنهای سبزرنگی که تقریبا هر دقیقه از راه میرسیدند، در ایستگاه متوقف میشدند، گروه گروه آدم بیرون میریختند و سپس با عجله، جمعیت کثیری از آدمهای دیگر را در خود میبلعیدند. با ذهنی فارغ از هر چیز، غرق تماشای این صحنه شده بود. تماشای این از اندوهش نمیکاست، ولی این تکرار ابدی، مثل همیشه، مسحورش میکرد و دست کم در حالتی شبه مستی گذر زمان را متوجه نمیشد.
انبوه آدمها مدام از ناکجا سر میرسیدند، خود به خود صف میکشیدند، منظم سوار قطارها شده و به مکانی دیگر منتقل میشدند. تسوکورو به فکر افتاد چقدر انسان واقعا توی دنیا زندگی میکنند. و همین طور به این فکر کرد چندتا واگن سبز قطار وجود دارد. با خودش فکر کرد مطمئنا این یک معجزه است- اینکه چطور این همه آدم، با این همه واگن، این طور منظم جابجا میشوند، انگار که اصلا چیز مهمی نیست.