جملات زیبای کتاب پیش از سقوط | طاقچه
تصویر جلد کتاب پیش از سقوطsubscriptionAvailable

کتاب پیش از سقوط

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۲۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
نوآ هاولی، سمیرا حیدری
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Eli
۷
«مردم طوری پول، پول می‌کنن انگار که دارن از یه وسیله حرف می‌زنن. درحالی‌که پول یه وسیله نیست، پول بیخیالیه. باعث می‌شه فکر و خیال نکنی.»
Zohreh
۵
«....... پولی که نتونی ازش استفاده کنی، هیچ ارزشی نداره.»
کتاب‌بان
۳
اینکه با گذر عمر ظاهر افراد تغییرات زیادی می‌کند امری بدیهی است، اما درواقع تغییر در ویژگی‌های اخلاقی انسان‌هاست که شخصیت آن‌ها را توصیف می‌کند
محسن غضنفری
۲
حقیقت امری درونی و شخصی است و اینکه انسانی که به او ظلم شده، نه از سر وظیفه‌ی اخلاقی، بلکه به خاطر حق مسلمی که دارد، باید حقایق را فاش کند.
nina61
۲
زندگی مجموعه‌ای است از تصمیم‌ها و عملکردها، زندگی تنها همان کارهایی است که تو در حق دیگران انجام می‌دهی، و دیگران در حق تو انجام می‌دهند. و بعد، روزی همه‌چیز به پایان می‌رسد.
Zohreh
۲
چه مأموران اف بی‌آی بودند و چه نبودند، کیپلینگ پول را به سمت خود جذب می‌کرد. او خصوصیتی داشت که توضیحش دشوار است. پولدارها به او نگاه می‌کردند و سقفی با دو در می‌دیدند. آن‌ها پولشان را تصور می‌کردند که از یکی از آن درها وارد می‌شود و چندین برابرش از در دیگر خارج می‌شود.
nina61
۱
گیل تکان‌های مترو را دوست داشت، زمانی که گوشه‌ی فلزی به فلز دیگر برخورد می‌کرد و صدایی از آن برمی‌خواست. او عمیقاً باور داشت که زندگی‌اش در زیرزمین به پایان نمی‌رسد. به طور غریزی آموخته بود که به مرگ اعتماد داشته باشد، نه اینکه از آن بترسد. افراد زیادی را از دست داده بود، چهره‌های‌اشنای بسیاری که در آن جهان منتظر او بودند، اگر حقیقتاً جهان دیگری وجود داشت و تنها سکوت و تاریکی مطلق نبود، اما حتی همان سکوت و تاریکی هم به نظرش بد نمی‌آمد، حداقل پایانی بر زندگی مشقت‌بارش بود. حداقل یک بار برای همیشه به سؤالی همیشگی پاسخ داده می‌شد، چرا که تورات به وضوح در مورد زندگی پس از مرگ صحبت نکرده است.
Zohreh
۱
دور کمرش طنابی بسته بودند که تلاش می‌کرد او را به درون خلیج سرد و عمیق و تاریک بکشاند، اما او به طناب اهمیتی نمی‌داد، گویی که اگر نسبت به باری که با خود می‌کشد بی‌توجه باشد، سنگینی‌اش را خنثی می‌کند.
Zohreh
۱
در خانه هر روز به مدت نیم ساعت خودش را با طناب به یک طرف استخر می‌بست و سعی می‌کرد که شنا کند. علاوه بر آن هر روز نود دقیقه وزنه برداری می‌کرد و نیم ساعت می‌دوید. بعد از آن وقتی خودش را در آینه می‌دید، دیگرانسانی فناپذیر نبود، انرژی مطل
Zohreh
۰
هر کس در زندگی مسیر خودش را دارد و انتخاب‌های خودش. اینکه چگونه دو نفر همزمان به مکانی کشیده می‌شوند یک راز است. شما با دوازده فرد غریبه وارد آسانسور می‌شوید، سوار اتوبوس می‌شوید و در صف حمام عمومی منتظر می‌مانید، این‌ها وقایع روزانه‌اند. تلاش برای پیش بینی مکان‌هایی که خواهیم رفت و افرادی که ملاقات خواهیم کرد بی‌فایده است.
Zohreh
۰
دو هفته بعد، در مصاحبه‌ای با نیویورک تایمز، اسکات باروز خواهد گفت بیشترین چیزی که در اولین سفرش با هواپیمای شخصی نظرش را جلب کرد نه جای راحت قرار گرفتن پاها بود و نه لیست کامل مشروبات الکلی، بلکه نوع چیدمانش بود که فضای خانه را تداعی می‌کرد، گویی که برای ثروتمندان، سفر هوایی تنها شکل دیگری از در خانه بودن است.
Zohreh
۰
جی‌جی در چهارسالگی آن‌قدر بزرگ شده که بفهمد مردم می‌میرند، اما هنوز خیلی کوچک است که درک کند روزی خودش هم یکی از آن‌ها خواهد بود!
Zohreh
۰
همان‌طور که در سالن ایستاده و به تصویرش در شیشه نگاه می‌کند، از خود می‌پرسد که آیا باز هم در زندگی به چنین وضوحی از حقیقت خواهد رسید؟
Zohreh
۰
یک‌اشوب و تنش همیشگی در این کار بود که جالبش کرده بود. این که حادثه‌ای از دل خاکستر جرقه می‌زد، مسیری را طی می‌کرد، سرعتش را بیشتر می‌کرد، وحشی و وحشی‌تر می‌شد و هر آنچه را که بر سر راهش بود می‌بلعید تا به دنیای خبری راه می‌یافت.
Zohreh
۰
آن‌ها خبرنگاران قرن بیست و یکم و به عبارتی زندانیان دنیای خبر بودند. تاریخ به آن‌ها آموخته بود که در کنار هر رخداد سیاسی، به دنبال رسوایی‌هایی نیز بگردند، همه کس را کثیف ببینند و همه‌چیز را اشتباه، به جز رسالت خودشان.
Zohreh
۰
گاهی اوقات، حس بی‌پایان بودن آن، ناامید کننده بود. گویی که ساعت‌های جنگ، یکی پس از دیگری می‌گذشتند تا به ابدیت برسند.
Zohreh
۰
هنوزهم مهمانی‌ها خوب بودند و زنان زیبا، اما اسکات احساس می‌کرد که روز به روز زشت‌تر می‌شود. او از جوانی لاابالی و خوش گذران، به مردی میانسال بدل شده بود که همیشه در افکار خویش غرق بود. شراب می‌نوشید تا فراموش کند. گاهی به تنهایی در کارگاهش می‌نشست و ساعت‌ها به بوم نقاشی خیره می‌شد و منتظر می‌ماند تا تصاویر خود به خود بر روی آن ظاهر شوند. اما هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتاد.
Zohreh
۰
یک شب، که بسیار مست بود، در سومین گالری نقاشی‌ای که در عرض یک هفته برای تجلیل از آثار هنرمندی که پنج سال از خود او کوچک‌تر بود برپا کرده بود، یقین پیدا کرد که هرگز نمی‌تواند یک شبه به موفقیتی که می‌خواهد دست پیدا کند و از جوانی یاغی و سرکش به برترین هنرمند شهر تبدیل شود. دیگر مانند سابق نشاط و هیجانی از خلق آثار هنری نداشت. او یک هنرمند نه چندان موفق بود و هیچ گاه نتوانسته بود به چیزی فراتر از آن بدل شود.
Zohreh
۰
می‌توانست آگهی ترحیم خودش را مجسم کند. اسکات باروز، مردی با استعداد، خوش گذران و جذاب که هیچ گاه به قولی که به خودش داده بود عمل نکرد. کسی که از جوانی عیاش و پر رمز و راز، به مردی خشن و غمگین تبدیل شده بود. اما چه کسی را فریب می‌داد؟ حتی آگهی ترحیم هم توهم بود. او هیچ کس نبود و مرگش، هیچ چیز را تغییر نمی‌داد.
Zohreh
۰
یک «ما» ی خوشحال و راضی جای خود را به یک «من» ماتم زده و غصه دار داد؟
Zohreh
۰
اسکات به سگش فکر می‌کند که یک پایش را از دست داد. اگر او توانست دوباره زندگی‌اش را از نو بسازد، چرا من نتوانم؟
Zohreh
۰
گاس با صدای بلند می‌گوید: «تا حالا سوار هلی کوپتر شده بودید؟» اسکات سرش را تکان می‌دهد. او یک نقاش است. چه کسی یک نقاش را سوار هلی کوپتر می‌کند؟
Zohreh
۰
همان‌گونه که به همسر سابقش گفته بود، او یک ربات نبود، عشق را احساس می‌کرد و درد فقدان را می‌فهمید، تنها به عنوان یک مرد جوان می‌توانست بر احساساتش کنترل داشته باشد، از نظر او احساس مصیبت، تنها درماندگی ذهن انسان در اداره‌ی بخش‌های مختلف بدن بود.
Zohreh
۰
مدتی بعد در سال ۲۰۰۳، پدرش به سرطان خون مبتلا شد و در سال ۲۰۰۹ دار فانی را وداع گفت. یک سال بعد مادرش نیز بر اثر آنوریسم از دنیا رفت. خلاءای که مرگ آن دو در زندگی گاس ایجاد کرد، فراتر از محاسبات عقلانی و منطقی یک مهندس بود. گاس احساس می‌کرد تجربه‌ای که روح او را بلعیده و عقل و منطقش را از کار انداخته، همان است که سال‌ها در کارش شاهد آن بوده اما هیچ‌گاه از صمیم قلب درکش نکرده بوده است. مصیبت. مرگ در غالب هیچ توصیف منطقی‌ای نمی‌گنجد، گودالی سیاه است در عمق وجود آدمی، سرّی است در جانداران، هم درد است و هم درمان و ضربه‌ای که مرگ آن دو بر روح و روان گاس وارد کرد، هرگز با نادیده گرفتن درمان نمی‌شد. تنها راه حل ممکن، تحمل بود.
Zohreh
۰
مرگ در غالب هیچ توصیف منطقی‌ای نمی‌گنجد، گودالی سیاه است در عمق وجود آدمی، سرّی است در جانداران، هم درد است و هم درمان و ضربه‌ای که مرگ آن دو بر روح و روان گاس وارد کرد، هرگز با نادیده گرفتن درمان نمی‌شد. تنها راه حل ممکن، تحمل بود.
Zohreh
۰
الینر نگاه او را احساس می‌کند و لبخندش را روی صورتش، اما نگاهش نمی‌کند. حالا بیشتر از هر زمان دیگری در زندگیش، احساس تنهایی می‌کند. اما نه، تنها نیست. او حالا یک مادر است. و دیگر هرگز تنها نخواهد شد.
Zohreh
۰
تنها روشنایی بسیار زیاد تصویر است که شما را جذب می‌کند و وادارتان می‌کند که از خود بپرسید چه ترکیبی از رنگ‌ها، با چه ترتیبی و چه تکنیکی، سرخی این توفان را ایجاد کرده‌اند؟
Zohreh
۰
لایلا «چیزهایی که پول نمی‌تواند بخرد» و یا به عبارتی، شما برای داشتن آن‌ها نیازی به پول ندارید. حتماً این عبارت معروف را بارها شنیده اید، هر چند که مزخرف است!
Zohreh
۰
به‌هرحال هرکس به جایی تعلق دارد. هر یک از ما داستان زندگی مخصوص به خود را دارد، داستان‌هایی پر از پیچ و خم که از راه‌های غیرمنتظره‌ای به هم گره می‌خورند.
Zohreh
۰
سارا تلاش بسیار زیادی کرده بود تا بن را وادار کند علاقه‌ی بیشتری به مردم نشان دهد و برای پذیرفتن تجربیات جدید آن‌ها انعطاف داشته باشد. آن‌ها به مدت دو هفته در مورد این مسائل بحث می‌کردند تا جایی که بن گفت ترجیح می‌دهد گوش‌هایش را ببرد تا اینکه حتی یک روز دیگر به حرف‌های آن زن گوش دهد.