«در آن روز وقتی به او نگاه کردم، چشمانش همچون قصیدهای از باران بود که در بهت عجیب تنهایی ابرها فرو رفته. در زلال بیکرانگی دریایی که در چشمانش شناور بود، تصویری از سکوت نقاشی شده بود. سکوتی که ملتهب از سخنان بسیاری بود که روح او در چشمانش میدمید؛ گویی آواز غمناکی که از عمق چشمانش جاری میشد.»
اشکان
خودش وقتی به رویا فکر میکرد، میگفت: «گاهی وقتها برای فراموش کردن کسی که خیلی دوستش داشتهای، دیگر خیلی دیر شده است. گاهی نمیشود کسی را فراموش کرد. هر چقدر که میخواهی تلاش کن. نمیشود که نمیشود! فقط هر روز او برایت پررنگتر میشود. شاید به جایی برسی که مجبور باشی بقیه عمرت را نه با او، بلکه با رویایی از او، زندگی کنی»!
الهه
«...وقتی به چشمان کسی که خیلی دوستش داری، نگاه میکنی و روحت به همراه روح مهربان او انگاری به جهان دیگری؛ ماورای این جهان؛ پر میکشد و مثل این است که یک لحظه جاودانی در قابی از خاطرات میخکوب شده است؛ تا حالا فکرش را کردهای که... روحهای ما به کدام جهان اثیری پر میکشند؟ آن جهان کجاست؟ ...»
الهه