سیمرغ
از اینکه ماندهام اینجا، عجیب دلتنگم
بیا و رنگ بزن بر جهانِ بیرنگم!
شکستنیترم از شیشه و نسیم سحر
مزن به صورتِ جان سیلی و مزن سنگم
برای ماندن و رفتن از این هوای غریب
همیشه با دل درویش خویش در جنگم
خوشا ستاره و باران خوشا سرودِ نسیم
کجاست شوخی چشم تو تا کند شنگم
تو آب و آتش و آئینهای من اما آه
به درک چشم تو ای مهربانترین، منگم
رفیعتر ز حد کوه قاف و سیمرغ است
مکان عاشق و معشوق و من ببین لنگم
کویر و وحشت ماراست و تشنگی و سراب
چهگونه دست دهد وصل دوست؟ دلتنگم