«و در واقع، همیشه به این فکر میکردم که باید یه روزی توی زندگیمون ما هم ناخوشاحوال باشیم؛ ماهعسلمون که نمیتونه تا ابد ادامه پیدا کنه.»
او گفت: «چرا، میتونه.» او همانطور ماند تا پابرهنه به سمتش بروم. سرش روی بالش بود و با لبخند غمناکی که بر لب داشت، به من خیره شده بود. بعد از ثانیهای گفت: «هر چقدر که ما بخواهیم ادامه پیدا میکنه، و من، بهعنوان مرد این خونه، دستور میدم که هر روز از ازدواجمون، ماهعسل باشه.»
آهی کشیدم و گفتم: «پس من هم فرمان همسرم رو بهجا خواهم آورد. ما تلاشمون رو کردیم و دیدیم ناخوشاحوال بودن و مخالف هم بودن به ما نمیآد. من هم موافقم که باید هر روز از ازدواجمون فقط ماهعسل باشه.»