جملات زیبای کتاب بی باک (جلد سوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب بی باک (جلد سوم)

بریده‌هایی از کتاب بی باک (جلد سوم)

۳٫۹
(۵۲)
من عاشق گل رز و خارهاش هستم. حتی زیباترین چیزها هم می‌تونن نیش بزنن.»
ketabdoost:)
«هر ستمی از عشق نشئت می‌گیره.»
sara
متوجه می‌شوم چقدر خوشحال خواهم بود که باقی عمرم را لبهٔ خنجر زندگی کنم؛ تا زمانی‌که خنجر در دستان او باشد.
ketabdoost:)
«تو سرنوشت اجتناب‌ناپذیر من هستی. چه مرده و چه زنده.»
ketabdoost:)
همان کسی که قرار بود مایهٔ تباهی من باشد، از تباهی نجاتم داد.
ketabdoost:)
این مرگ آرام ما خواهد بود، اینکه هر روز را کنار هم بگذرانیم، اما هرگز واقعاً با هم نباشیم.
sara
صورتش در میان دستان من است و قلب من در میان دستان او.
ketabdoost:)
«ما همگی فقط سایه‌هایی از اون چیزهایی هستیم که گمان می‌کنیم حقیقت دارن.»
کاربر ۴۵۱۳۳۲۰
مرگ همان دستی است که انگشتان خونین من به‌سویش دراز می‌شوند، چراکه قریب‌الوقوع است و همین به من آرامش می‌بخشد.
sara
شاید موجودی بسیار بدتر از پدرش خلق کرده باشم.
sara
«داری می‌گی خسته شدی؟» «از تو؟» لبخندی می‌زند. «خیلی.»
sara
«قدرت. وقتی هیچی نداری، فقط برای کسانی زندگی می‌کنی که قول همه‌چیز رو بهت می‌دن.»
ketabdoost:)
«نگه داشتن قول‌هام هیچ اهمیتی برام نداره. مهم اینه که تو رو نگه دارم.»
shaghayegh
عاشق دختری که حتی پیش‌از اینکه ملکه‌ام شود به او تعظیم می‌کردم.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
چرا نمی‌توانستیم در آن دشت شقایق بمانیم؟ اگر می‌خواست ملکه شود تا آخر عمر خودم هر روز برایش تاج‌هایی از گل درست می‌کردم. ملکهٔ من. نه ملکهٔ کیت. نه ملکهٔ ایلیا. مال من.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
«من ملکهٔ هیچ‌کس نیستم.» انگشتانم روی گونه‌اش می‌نشینند و بعد هم شیب ملایم بینی‌اش را طی می‌کنند. «پس خودت هم نمی‌دونی چه نیرویی برای کنترل من داری.» «تو فراموش کردی که من هیچ نیرویی ندارم، شاهزاده.» کلماتش تندوتیز هستند، انگار نفسش تیغی شده که روی گردنم کشیده می‌شود. «پس نقطه‌ضعف من باش.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
«صدای جیغت رو شنیدم. و هیچ‌چیز ... هیچ‌چیز تابه‌حال به این اندازه من رو نترسونده.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
او به من خیره می‌شود؛ خائن، دروغ‌گو، قاتل آدم‌های معمولی. پدر. این لقب از تمام القاب او نحس‌تر است. و من حتی از نیمی از کارهایی که او انجام داده خبر ندارم.
=o
لعنت به همه‌چیز جز او و ما و این لحظه که به او نیاز دارم.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
«یک بار دیگه حتی اگه نزدیک به صورتش نفس بکشی مطمئن می‌شم آخرین بار باشه.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
«هربار نه.» می‌چرخم، از روی سینه‌اش می‌لغزم تا کنارش بنشینم. «وقتی با تو هستم نه.» روی یکی از آرنج‌هایش بلند می‌شود، و آن‌قدر تاپم را می‌کشد تا به‌سمتش مایل شوم. «پس هیچ‌وقت از کنارت جُنب نمی‌خورم.» نگاهی به جانبش می‌اندازم: «قولی نده که نتونی نگهش داری.» «نگه داشتن قول‌هام هیچ اهمیتی برام نداره. مهم اینه که تو رو نگه دارم.» همیشه با حرف‌هایش کاری می‌کند دل‌وروده‌ام در هم بپیچند، قلبم به تپش بیفتد، سکوت لب‌هایم را برباید. پس به‌نرمی با انگشت روی بینی‌اش ضربه می‌زنم و می‌گویم: «تو واقعاً شاعری، شاهزاده.» نور ماه در فرورفتگی گونه‌اش که با آن نیشخند همراه شده جمع می‌شود. «و تو هم مایهٔ الهام منی، عزیزم.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
«تمام آدم‌هایی که تا به امروز این دو واژه رو بهم گفتن از پیش من رفته‌ن. و من... به تو بیشتر از اون کلمات نیاز دارم.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
زمانی‌که کلمات به‌نرمی از دهانش خارج می‌شوند چشمانم را می‌بندم. به‌سرعت در دل داستان گم می‌شوم، در صدای خواب‌آوری که داستان را بازگو می‌کند. کشتی با تکانش‌هایش احساس آرامش گذرایی در وجودم ایجاد می‌کند و انگشتانش که موهایم را شانه می‌زنند پوست سرم را قلقلک می‌دهد. خودمان را به این شکل تصور می‌کنم، در آینده‌ای دور که هرگز اتفاق نخواهد افتاد. پایانی خوش که در آن سرم را روی پای پیدین می‌گذارم و تا روزی که به‌خاطره‌ای دورودراز تبدیل شوم به صدای خواندنش گوش می‌سپارم. اما این داستان احمقانه‌ای است که در ذهن خودم ساخته‌ام. بنابراین از زمان حال لذت می‌برم، از لحظاتی که از سرنوشت اجتناب‌ناپذیر پنهان می‌شویم.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
پی، اجازه بده تمام آدم‌های این سرزمین رو برای تو به زانو دربیارم.
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
و من اینجا نشسته‌ام و نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم. نمی‌توانم هیچ‌کاری انجام بدهم جز اینکه آن را دو تماشا کنم که چطور آرام‌آرام به آیندهٔ یکدیگر تبدیل می‌شوند.
رها
«پس لعنت به آزمون‌ها. پی، اجازه بده تمام آدم‌های این سرزمین رو برای تو به زانو دربیارم.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
. و زمانی‌که من را می‌بوسد، طولانی و با شدت، متوجه می‌شوم چقدر خوشحال خواهم بود که باقی عمرم را لبهٔ خنجر زندگی کنم؛ تا زمانی‌که خنجر در دستان او باشد.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
تاحدودی نفرت خالصانه‌شان را به خودم تحسین می‌کنم.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
«قدرت. وقتی هیچی نداری، فقط برای کسانی زندگی می‌کنی که قول همه‌چیز رو بهت می‌دن.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
چشمانم روی دستان لرزان و خون‌آلودی می‌نشینند که به‌سمتش دراز می‌کنم. «من... من دوباره روحم رو آلوده کردم.» «هیس.» مچ دستانم را می‌گیرد، و کف دستان خونینم را به ردای مشکی‌اش فشار می‌دهد. «این هم از این، حالا این روح منه که آلوده شده.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶

حجم

۵۹۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۷۵۲ صفحه

حجم

۵۹۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۷۵۲ صفحه

قیمت:
۱۹۰,۰۰۰
تومان