
ketabdoost:)
۸۳
من عاشق گل رز و خارهاش هستم. حتی زیباترین چیزها هم میتونن نیش بزنن.»
ketabdoost:)
۶۳
متوجه میشوم چقدر خوشحال خواهم بود که باقی عمرم را لبهٔ خنجر زندگی کنم؛ تا زمانیکه خنجر در دستان او باشد.
sara
۵۲
«هر ستمی از عشق نشئت میگیره.»
ketabdoost:)
۴۷
صورتش در میان دستان من است و قلب من در میان دستان او.
sara
۴۳
این مرگ آرام ما خواهد بود، اینکه هر روز را کنار هم بگذرانیم، اما هرگز واقعاً با هم نباشیم.
ketabdoost:)
۴۲
همان کسی که قرار بود مایهٔ تباهی من باشد، از تباهی نجاتم داد.
ketabdoost:)
۴۲
«تو سرنوشت اجتنابناپذیر من هستی. چه مرده و چه زنده.»
کاربر ۴۵۱۳۳۲۰
۳۳
«ما همگی فقط سایههایی از اون چیزهایی هستیم که گمان میکنیم حقیقت دارن.»
sara
۲۰
شاید موجودی بسیار بدتر از پدرش خلق کرده باشم.
sara
۱۸
مرگ همان دستی است که انگشتان خونین من بهسویش دراز میشوند، چراکه قریبالوقوع است و همین به من آرامش میبخشد.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۷
عاشق دختری که حتی پیشاز اینکه ملکهام شود به او تعظیم میکردم.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۷
چرا نمیتوانستیم در آن دشت شقایق بمانیم؟ اگر میخواست ملکه شود تا آخر عمر خودم هر روز برایش تاجهایی از گل درست میکردم. ملکهٔ من. نه ملکهٔ کیت. نه ملکهٔ ایلیا. مال من.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۷
«چه مرد محترمی شدی.»
«فقط برای تو.»
armin
۱۶
هیچچیز قدرتمندتر از زنی نیست که به او بگویند ضعیف است.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۴
«من ملکهٔ هیچکس نیستم.»
انگشتانم روی گونهاش مینشینند و بعد هم شیب ملایم بینیاش را طی میکنند. «پس خودت هم نمیدونی چه نیرویی برای کنترل من داری.»
«تو فراموش کردی که من هیچ نیرویی ندارم، شاهزاده.» کلماتش تندوتیز هستند، انگار نفسش تیغی شده که روی گردنم کشیده میشود.
«پس نقطهضعف من باش.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۴
(باید برایت یک سرگرمی دیگر جز شمردن ککومکهای من پیدا کنیم. راستی چند تا بودند؟ بیستوسه تا؟)
پی تو
shaghayegh
۱۳
«نگه داشتن قولهام هیچ اهمیتی برام نداره. مهم اینه که تو رو نگه دارم.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۲
لعنت به همهچیز جز او و ما و این لحظه که به او نیاز دارم.
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۲
«صدای جیغت رو شنیدم. و هیچچیز ... هیچچیز تابهحال به این اندازه من رو نترسونده.»
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۱۲
«پیدین، دوستت دارم. طوری که هرگز تجربهاش نکردهم، دوستت دارم. و از زمانیکه متوجه شدم چشمانت رنگ مورد علاقهٔ من هستن و ککومکهات تنها صورت فلکیای هستن که ارزش تماشا کردن رو دارن منتظر بودم این رو بهت بگم. میتونم دروغ بگم؛ بگم تو مثل یه دزد تمام افکار و تپشهای قلب من رو برای خودت کردی، اما تمام وجود من همین الان هم برای توئه. پی، تو سرنوشت اجتنابناپذیر منی.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۲
فکر میکنی حاضر نیستم با تو فرار کنم؟ شاید نسبت به پادشاه وظایفی داشته باشم، اما پی، قلبم همان جایی خواهد بود که تو هستی. کف دستان تو، نوک انگشت شست تو خواهد بود. پس اگر اینجا را ترک کنی، دنبالت خواهم آمد. اگر بمانی، از تو اطاعت خواهم کرد. چراکه حتی یک لحظه هم نشده تو صاحب آن بخشی از وجودم که برایم مهم است نباشی؛ عشق ورزیدن به تو باعث شد من اهمیت پیدا کنم. و با تمام وجود دلم میخواهد دوباره کامل شوم.
parigol
۱۲
تمام تپشهای قلب من متعلق به او هستند. چون او متعلق به من نیست.
ketabdoost:)
۱۱
«قدرت. وقتی هیچی نداری، فقط برای کسانی زندگی میکنی که قول همهچیز رو بهت میدن.»
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۱۱
پی، اجازه بده تمام آدمهای این سرزمین رو برای تو به زانو دربیارم.
parmida
۱۱
ترجیح میدم باقی عمرم رو دور از تو بگذرونم، از دور نگاهت کنم، تا اینکه بدون تو بگذرونم.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۰
«یک بار دیگه حتی اگه نزدیک به صورتش نفس بکشی مطمئن میشم آخرین بار باشه.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۰
«هربار نه.» میچرخم، از روی سینهاش میلغزم تا کنارش بنشینم. «وقتی با تو هستم نه.»
روی یکی از آرنجهایش بلند میشود، و آنقدر تاپم را میکشد تا بهسمتش مایل شوم. «پس هیچوقت از کنارت جُنب نمیخورم.»
نگاهی به جانبش میاندازم: «قولی نده که نتونی نگهش داری.»
«نگه داشتن قولهام هیچ اهمیتی برام نداره. مهم اینه که تو رو نگه دارم.»
همیشه با حرفهایش کاری میکند دلورودهام در هم بپیچند، قلبم به تپش بیفتد، سکوت لبهایم را برباید. پس بهنرمی با انگشت روی بینیاش ضربه میزنم و میگویم: «تو واقعاً شاعری، شاهزاده.»
نور ماه در فرورفتگی گونهاش که با آن نیشخند همراه شده جمع میشود. «و تو هم مایهٔ الهام منی، عزیزم.»
کاربر ۱۰۲۸۶۶۰۶
۱۰
چشمانم روی دستان لرزان و خونآلودی مینشینند که بهسمتش دراز میکنم. «من... من دوباره روحم رو آلوده کردم.»
«هیس.» مچ دستانم را میگیرد، و کف دستان خونینم را به ردای مشکیاش فشار میدهد. «این هم از این، حالا این روح منه که آلوده شده.»
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۱۰
اینجا بود که به من گفت بروم. من هم همین کار را کردم.
درست به میان آغوشش رفتم.
s
۱۰
اگر نمیخواستم عمرم را در کنار او سپری کنم زندگی خیلی آسانتر میشد. اما هرگز نمیتوان چیزی تا این حد زیبا را نادیده گرفت.
