جملات زیبای کتاب از هم جدا نمی شویم | طاقچه
تصویر جلد کتاب از هم جدا نمی شویمsubscriptionAvailable

کتاب از هم جدا نمی شویم

نوع کتاب
۳.۴(از ۸ امتیاز)
انتشارات: 
سنجاق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
kosar asadi
۵
به این فکر می‌کنم: مگر نه اینکه آب همیشه در طبیعت گردش می‌کند و هرگز از بین نمی رود؟ پس، اگر این درست باشد، برف‌هایی که اینسون در کودکی می‌دیده، ممکن است همین برف‌هایی باشند که حالا بر صورت من می‌بارند.
فاطمه
۴
تجربه به ما آموخته است کسانی پیدا می‌شوند که هنگام ترکِ ما تیزترین سلاح خود را بیرون می‌کشند تا بر آسیب‌پذیرترین نقطهٔ بدن ما که به‌خاطر نزدیکی با ما خوب می‌شناسند، ضربه‌ای دقیق بزنند.
kosar asadi
۴
نمی‌دانم آیا این همان است که درست پیش از مرگ روی می‌دهد. هر چه تا به حال تجربه کرده‌ام، متبلور است. دیگر هیچ دردی حس نمی‌کنم. صدها هزار لحظه به طور همزمان می‌درخشند، مانند شکل‌های پیچیدهٔ دانه‌های برف. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ نمی‌دانم. همهٔ دردها و شادی‌هایم، همهٔ غم‌ها و عشق‌های عمیقم، همه با هم می‌درخشند، بی آنکه در هم بیامیزند. هر یک جداگانه، مثل ستارگان یک سحابی بزرگ. *** می‌خواهم بخوابم. می‌خواهم در این شادی بمانم. می‌دانم، سرانجام به خواب خواهم رفت.
نازنین
۲
برف حالتی خیال‌انگیز دارد. نمی‌دانم به علت حالت آرامش‌بخشش است یا زیبایی‌اش؟ برف نوعی روشنایی نیز با خود می‌آورد. به‌ویژه وقتی که آرام و چرخ‌زنان می‌بارد، آنچه را که مهم است از آنچه بی‌اهمیت است، جدا و بعضی واقعیت‌ها را به طرز ترسناکی آشکار می‌کند. یکی از آن واقعیت‌ها، درد است
kosar asadi
۱
تجربه به ما آموخته است کسانی پیدا می‌شوند که هنگام ترکِ ما تیزترین سلاح خود را بیرون می‌کشند تا بر آسیب‌پذیرترین نقطهٔ بدن ما که به‌خاطر نزدیکی با ما خوب می‌شناسند، ضربه‌ای دقیق بزنند. *** نمی‌خواهم مثل تو سرافکنده زندگی کنم. تو را ترک می‌کنم تا بتوانم نفس بکشم. می‌خواهم زنده باشم، نمی‌خواهم مثل تو نیمه‌جان زندگی کنم.
kosar asadi
۱
به نظر می‌رسد هر یک از دانه‌های برف که روی اسفالت خیس می‌نشیند، لحظه‌ای درنگ می‌کند، سپس در سیاهی لغزنده فرو می‌رود و ناپدید می‌شود؛ مانند جملهٔ انتهایی یک گفت‌وگوی ناتمام، مانند نُت‌های پایانی یک قطعهٔ موسیقی، مانند واپس‌نشینی احتیاط‌آمیز نوک انگشتی پیش از تماس با شانه‌ای.
kosar asadi
۱
حالا فقط یک رد پا برای مخفی کردن داشت. به پشتش چسبیده بودم و تماشا می‌کردم که رد پاها چطور ناپدید می‌شوند. مثل جادو. مثل اینکه ما افرادی بودیم که هر لحظه از آسمان افتاده بودیم و هیچ ردپایی نداشتیم.
kosar asadi
۱
چیزی که مرا جذب می‌کرد، پرتوهای خورشیدی بود که هر روز بازمی‌گشتند. درگیر با پس‌زمینهٔ خواب‌هایم، به جنگل می‌رفتم و نوری بی‌رحمانه زیبا می‌دیدم که از میان شاخ و برگ‌ها می‌گذشت و هزاران قطرهٔ نور می‌ساخت. آن گاه اسکلت‌ها روی این مهره‌های نورانی می‌درخشیدند. آن انسان کوچک‌اندامی که در گودال زیر باند فرودگاه زانوهایش را به سینه فشرده بود و نه تنها او، بلکه باقی‌مانده‌های همهٔ کسانی که در کنار او افتاده بودند، در برابر چشم‌هایم جان می‌گرفتند، گوشت و پوست بر استخوان‌هایشان می‌نشست و چهره‌هایشان در ذهنم پدیدار می‌شدند. آن‌ها را نه سیاه و سفید، بلکه در لباس‌هایی آغشته به خون تازه می‌دیدم، با شانه‌ها، بازوها و پاهایی که گویی تا چند لحظه پیش زنده بوده‌اند.
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۱
مرگ این گونه از من گریخت؛ درست مانند سیارکی که گمان می‌رفت در مسیر برخورد با زمین است، اما با سرعتی دیوانه‌وار با فاصله‌ای به‌باریکی مو از کنار آن می‌گذرد و دور می‌شود.
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۱
با آن آرامشی که مختصِ افرادی است که رنج‌ها و سختی‌های زیادی در زندگی تجربه کرده‌اند. آرامشی که گویی آمادگی آن‌ها را برای تحمل هر بدبختی و مصیبتی نشان می‌دهد و در عین حال، هوشیاری‌شان را در برابر شادی و نیک‌اندیشی نیز حفظ می‌کند.
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۰
تشخیص بردباری از تسلیم، اندوه از رضایت و از احساس تنهایی کردن در یک شخص دشوار است. فکر کردم که چقدر دشوار است این گونه احساسات متناقض را صرفاً بر اساس حالت‌های چهره و حرکات یک فرد تشخیص دهیم، در حالی که خودِ آن فرد در تشخیص این احساسات در درون خود دچار مشکل می‌شود.
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۰
انگار محکوم شده بود که فقط حقیقت را بگوید.
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۰
خواب‌ها ترسناک‌اند. نه، تحقیرآمیزند. چیزهایی نشان می‌دهند که حتی از وجودشان بی‌خبری.