
بریدههایی از کتاب حتما شوخی می کنید آقای فاینمن!
۴٫۶
(۹)
هیچ احترامی برای مرجع قائل نباش؛ فراموش کن کی اینو گفته، و به این نگاه کن که از کجا شروع میکنه، به کجا میرسه، و از خودت بپرس "منطقیه؟"
یاسمین
من واقعاً شوکه شدم. اونا اصلاً علاقهای به علم نداشتن! تنها دلیلی که به علم اهمیت میدادن، این بود که شاید بتونن تلمود رو بهتر تفسیر کنن! اصلاً علاقهای به دنیای بیرون یا پدیدههای طبیعی نداشتن؛ فقط دنبال این بودن که یه مسئلهٔ شرعی رو با استناد به علم حل کنن.
یاسمین
اغلب به هماتاقیهایم گوش میدادم—هر دو دانشجوی سال آخر بودند—که برای درس فیزیک نظریشان درس میخواندند. یک روز داشتند سخت روی مسألهای کار میکردند که از نظر من کاملاً ساده بود، پس گفتم: «چرا از معادلهٔ بارونالای استفاده نمیکنید؟»
با تعجب گفتند: «چی گفتی؟! اصلاً داری دربارهٔ چی حرف میزنی؟»
برایشان توضیح دادم که منظورم چیست و آن معادله چطور در این مورد به کار میآید، و با آن مسأله حل شد. بعداً مشخص شد منظور من معادلهٔ برنولی بوده، اما چون همهٔ این مطالب را بهتنهایی از دایرةالمعارف خوانده بودم و هیچوقت دربارهشان با کسی حرف نزده بودم، نمیدانستم تلفظ درست آنها چیست!
یاسمین
من دست بردم سمت ماشین حساب مارچنت که اون موقع استفاده میکردیم، ولی بته گفت: «میشه ۲۳۰۰.»
داشتم کلیدها رو میزدم که گفت: «اگه بخوای دقیقتر بدونی، میشه ۲۳۰۴.»
ماشین حساب عدد رو نشون داد: ۲۳۰۴ من گفتم: «وای! این واقعاً شگفتانگیزه!»
اون گفت: «مگه بلد نیستی عددهایی که نزدیک ۵۰ هستن رو چطوری به توان دو برسونی؟ ببین، ۵۰ به توان دو میشه ۲۵۰۰. بعد، ۴۸ دو تا از ۵۰ کمتره. صد برابر این اختلاف رو از ۲۵۰۰ کم میکنی، یعنی ۲۵۰۰ منهای ۲۰۰، میشه ۲۳۰۰. اگه بخوای دقیقتر حساب کنی، اختلاف یعنی ۲ رو به توان دو برسون، میشه ۴، و بهش اضافه کن. میشه ۲۳۰۴.»
یاسمین
تصور کن—توی چنین دوران مدرنی، آدمایی دارن برای ورود به جامعه و نقش خاخامی آماده میشن، و تنها راهی که براشون علم ممکنه جالب باشه اینه که «مشکلات قدیمی، محدود و قرون وسطایی» شون با پدیدههای جدید به چالش کشیده میشن.
یاسمین
فیزیک یه کم داره حالمو به هم میزنه، ولی یه زمانی ازش لذت میبردم. چرا ازش لذت میبردم؟ چون باهاش بازی میکردم. هر کاری که دلم میخواست انجام میدادم—لزومی نداشت حتماً برای پیشرفت فیزیک هستهای مهم باشه؛ فقط باید برای خودم جالب و سرگرمکننده میبود. مثلاً وقتی دبیرستان بودم، میدیدم آب که از شیر پایین میریزه، قطرش کمتر میشه، و با خودم فکر میکردم آیا میتونم بفهمم این منحنی چرا اینجوریه. فهمیدم نسبتاً آسونه. نه مجبور بودم انجامش بدم، نه برای آینده علم مهم بود، نه حتی چیز جدیدی بود—یکی دیگه قبلاً این کار رو کرده بود. ولی مهم نبود: خودم کشف میکردم و برای دل خودم با چیزها بازی میکردم.
L
رفتم پیش هانس بِته و گفتم: «هانس! یه چیز جالب دیدم. ببین بشقابه اینجوری میچرخه و دلیل نسبت دو به یک اینه که...» و شتابها رو نشونش دادم.
اون گفت: «فاینمن، این واقعاً جالبه، ولی اهمیتی داره؟ برای چی این کار رو میکنی؟»
گفتم: «ها! اصلاً هیچ اهمیتی نداره. فقط دارم برای سرگرمی انجامش میدم.»
واکنشش منو ناامید نکرد؛ تصمیمم رو گرفته بودم: میخوام از فیزیک لذت ببرم و هر کاری که دلم خواست بکنم.
L
وقتی دانشجوها میخواستن یه چیزی رو به پرتغالی برام توضیح بدن، خیلی خوب متوجه نمیشدم—با اینکه یه مقدار پرتغالی بلد بودم. دقیقاً نمیفهمیدم گفتن «افزایش»، یا «کاهش»، یا «عدم افزایش»، یا «عدم کاهش»، یا «کاهش تدریجی». ولی وقتی با انگلیسی دست و پا شکسته حرف میزدن و مثلاً میگفتن «آپ» یا «دون»، میفهمیدم منظورشون چیه—با اینکه تلفظشون افتضاح بود و گرامرشون خراب. برای همین فهمیدم که اگه میخوام باهاشون ارتباط برقرار کنم و چیزی یادشون بدم، بهتره خودم به پرتغالی صحبت کنم—هرچند ضعیف. اینطوری راحتتر متوجه میشن.
L
خواهرم گفت: «نه، تو نمیخوای بگی نمیفهمیش؛ در واقع میخوای بگی که خودت اختراعش نکردی! تو بهجای اینکه مثل همیشه خودت از سرنخها راهحل رو کشف کنی، داری به یه جواب آماده نگاه میکنی و دلسرد شدی. باید فرض کنی دوباره یه دانشجویی. این مقاله رو ببر طبقه بالا، خطبهخط بخون، و معادلهها رو بررسی کن. اونوقت خیلی راحت متوجهش میشی.»
به حرفش گوش دادم. رفتم بالا، مقاله را با دقت کامل خواندم، و خطبهخط معادلهها را بررسی کردم. نتیجه؟ متوجه شدم که چقدر ساده و روشن است! فقط از ترس اینکه مبهم یا سخت باشد، خودم را از درک آن محروم کرده بودم.
یاسمین
یکی از تمرینهایی که برای رها شدن طراحی کرده بودن، این بود که بدون نگاه کردن به کاغذ طراحی کنیم. فقط به مدل نگاه کنیم و خطها رو روی کاغذ بکشیم بدون اینکه ببینیم چی داریم میکشیم. یکی از بچهها گفت: «نمیتونم جلوی خودمو بگیرم؛ باید تقلب کنم. شرط میبندم همه دارن تقلب میکنن!» گفتم: «من تقلب نمیکنم!» گفتن: «اه، مزخرف نگو!»
طراحیمو تموم کردم و اومدن ببینن چی کشیدم. و واقعاً دیدن که تقلب نکرده بودم: از همون اول نوک مدادم شکسته بود و فقط رد فشار مداد روی کاغذ مونده بود!
یاسمین
اما این تاریخ طولانیِ یاد گرفتن اینکه چطور خودمان را گول نزنیم—و داشتن صداقت مطلق علمی— متأسفانه چیزی نیست که در هیچکدام از دروس خاص، تا جایی که من میدانم، رسماً تدریس شود. ما فقط امیدواریم شما آن را از طریق «اُسمز» یاد بگیرید (یعنی بهشکل ضمنی و تدریجی از فضای علمی اطرافتان جذب کنید).
یاسمین
راهی که من برای یادگیری سریع اطلاعات فنی میشناسم همین است: ننشینی و فقط گوش بدهی به اینکه طرف مقابل چه چیزهایی را جالب میداند؛ بلکه باید مرتب سؤال بپرسی، جواب سریع بگیری، و کمکم شرایط را بفهمی و بدانی سؤال بعدی را از کجا بپرسی تا اطلاعات لازم را بهدست بیاوری. آن روز واقعاً آموزش فوقالعادهای دیدم، و اطلاعات را مثل اسفنج جذب کردم.
یاسمین
خیلی زود متوجه شدم که دانستن فیزیک و ریاضی، من را از بسیاری دردسرها نجات میدهد. من میدانستم اتمها در مایعات چگونه رفتار میکنند، بنابراین عملکرد سانتریفیوژ برایم اسرارآمیز نبود. همچنین بهاندازه کافی آمار میدانستم تا بتوانم خطاهای آماری را در شمردن لکههای کوچک در یک پتریدیش درک کنم. بنابراین، در حالی که بچههای زیستشناسی مشغول تلاش برای فهمیدن این چیزهای «جدید» بودند، من میتوانستم وقتم را صرف یادگیری بخش زیستی ماجرا کنم.
کاربر ۱۰۰۱۳۶۳۳
بعد گفت: «میبینم که همسرت فوت کرده—آیا باهاش حرف میزنی؟»
این سؤال واقعاً اذیتم کرد، ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم: «بعضی وقتا، وقتی میرم بالای کوه و بهش فکر میکنم.»
L
گفت: «اصلاً فکر میکنی جنون یعنی چی؟» با عصبانیت پرسید.
صادقانه جواب دادم: «یه بیماری عجیبه و خاص در انسانها.»
با تندی گفت: «هیچچیز عجیب یا خاصی توی اون نیست، به همون اندازهٔ آپاندیسیت!»
گفتم: «من که اینطور فکر نمیکنم. توی آپاندیسیت دلایلش رو بهتر میشناسیم و یه چیزایی دربارهٔ سازوکارش میدونیم، ولی جنون خیلی پیچیدهتر و اسرارآمیزتره.» نمیخوام کل بحث رو بازگو کنم؛ نکته اینه که منظور من از "عجیب"، عجیب از نظر فیزیولوژیکی بود، ولی اون فکر کرد منظورم از نظر اجتماعی بود.
L
من فکر نمیکنم واقعاً بتوانم بدون تدریس زندگی کنم. دلیلش این است که باید کاری داشته باشم تا وقتی هیچ ایدهای ندارم و پیشرفتی نمیکنم، بتوانم به خودم بگویم: «حداقل دارم زندگی میکنم؛ حداقل دارم کاری انجام میدهم؛ دارم سهمی در چیزی میگذارم»
L
وقتی درسی را تدریس میکنی، میتوانی به مفاهیم ابتدایی که خیلی خوب میدانی فکر کنی. این مفاهیم تا حدی سرگرمکننده و دلپذیر هستند. فکر کردن دوباره به آنها هیچ ضرری ندارد. آیا راه بهتری برای ارائه آنها وجود دارد؟ آیا مسئلههای جدیدی به آنها مربوط میشوند؟ آیا میتوانی نگاه تازهای نسبت به آنها پیدا کنی؟ مفاهیم ابتدایی راحتتر هستند؛ اگر هم ایده جدیدی نداشتی، اشکالی ندارد — همان چیزهایی که قبلاً دربارهشان فکر کردهای برای کلاس کافیاند. اگر هم چیزی تازه به ذهنت رسید، از اینکه نگاه تازهای به مسئله پیدا کردهای، خوشحال میشوی.
L
در هر فرایند فکری، لحظاتی هست که همهچیز خوب پیش میرود و ایدههای فوقالعادهای داری. در این حالت، تدریس یک مزاحم است — و بدترین مزاحمت ممکن. اما بعد دورههای طولانیتری هست که ایدهای به ذهنت نمیرسد. و اگر در این زمان هیچ کاری نکنی، دیوانه میشوی! حتی نمیتوانی بگویی: «حداقل دارم درسمو میدم.»
L
یه راکتور هستهای... زیر آب... آب میره تو... بخار از اونطرف میاد بیرون... پششششش—این میشه زیردریایی! یا یه راکتور هستهای... هوا از جلو میاد تو... از طریق واکنش هستهای داغ میشه... از پشت میره بیرون... بوم! تو هوا حرکت میکنه—میشه هواپیما! یا راکتور هستهای... هیدروژن از توش رد میشه... زووووم!—میشه موشک. یا راکتور هستهای... فقط به جای اورانیوم معمولی، از اورانیوم غنیشده با اکسید بریلیوم استفاده میکنی تو دمای بالا که راندمانش بیشتر بشه... این یکی میشه نیروگاه برق.
L
گارسون با احترام اومد سمتم، خم شد و با صدای آروم گفت: «قربان، شامپاین بطریای شانزده دلاره.»
تصمیم گرفتم بیخیال شامپاین برای همه بشم. پس با صدایی بلندتر از قبل گفتم: «بیخیال!»
برای همین وقتی چند لحظه بعد گارسون برگشت سر میز با کلی تشریفات—حوله سفید روی بازو، سینی پر از لیوان، سطل یخ و یه بطری شامپاین—خیلی تعجب کردم! اون فکر کرده بود منظورم این بوده که «بیخیال قیمت»، در حالی که منظورم این بود «بیخیال شامپاین»!
L
حجم
۵۱۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۳۴ صفحه
حجم
۵۱۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۳۴ صفحه
قیمت:
۱۵۰,۰۰۰
تومان