تصویر بدن بیجان مادرم را هرگز نکشیدم. هربار خواستم این کار را بکنم، کاغذها را پاره کردم و از پنجره بیرون انداختم. نمیتوانستم مردهٔ او را بکشم. هر وقت قصد میکردم او را بکشم، تمام مردههای روستایمان در نظرم زنده میشدند و یکییکی در سرم میگفتند: «من را بکِش. من را بکِش.» این تابلو را از روی آنها کشیدهام، هَنار؛ این رمضان است. توپ خورده بود وسط خانهاش و سرش زیر دیواری له شده بود. وقتی این تابلو را میکشیدم، صدای او از همه بلندتر بود. این هم دخترش است که پشتسرش ایستاده و با کتفی متلاشیشده نگاهم میکند.