
کتاب نگذار ببرندم، شارو
پدیدآورندگان:
زارا امیدی انتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کتابها مرا صدا میزنند...
۴
تیر بخوریم بهتر از این است که بچههایمان بیفتند دست اینها.
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
آنقدر زخم در قلبم بود که میتوانستم تمام آنها را یکجا بکشم
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
میشود آدم در کورهٔ آتش بسوزد و خودش را خونسرد نشان بدهد، هَنار؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
چرا نتوانستم آخرین نگاهت را بر این کاغذهای لعنتی پیاده کنم؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
تمام چیزی که از من مانده بود تو بودی
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
سر میز شام از خود بیخود شده و فریاد زده بود: «تو یک مفتخور فرصتطلبی. استخوانها را یادت رفته؟»
این را در جواب پدر سلین که گفته بود مرز و ملیت را باید فراموش کرد و به زندگی چسبید، فریاد زده بود.
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
از نگاه کردن به زنها عاجزم، هَنار. نمیتوانم زنهای جوان را ببینم، درحالیکه تو نیستند.
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
پدر گفت: «این امید واهی بوی خون میدهد.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
تنها مانده بودیم، در برهوتی بیانتها که امیدی به صبح نبود.
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
هیچکدام از مردهای داخل آن ماشین نمیدانستند که دارند میروند بمیرند.
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
چرا فکر کردم اگر ساکت بمانم ممکن است به ما رحم کند؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
هربار که این تابلوها را نگاه میکنم، از خودم میپرسم چرا دنیا نخواست آن لحظه کنارت باشم؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
بیست و هفت سال است قلبم را پشتِ مصاحبههای سیاسی پنهان کردهام.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
سالهاست درون این تابلو میروم که بمیرم و هربار زنده میشوم تا زندگی تلخم را از سر بگیرم.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
هربار که خاطرهٔ موهایت را مرور میکنم، انگار قلبم را در مشتی آهنین میفشارند؛ موهایی که نمیدانم چندبار در مشت افسران بعث کشیده شد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
تصویر بدن بیجان مادرم را هرگز نکشیدم. هربار خواستم این کار را بکنم، کاغذها را پاره کردم و از پنجره بیرون انداختم. نمیتوانستم مردهٔ او را بکشم. هر وقت قصد میکردم او را بکشم، تمام مردههای روستایمان در نظرم زنده میشدند و یکییکی در سرم میگفتند: «من را بکِش. من را بکِش.» این تابلو را از روی آنها کشیدهام، هَنار؛ این رمضان است. توپ خورده بود وسط خانهاش و سرش زیر دیواری له شده بود. وقتی این تابلو را میکشیدم، صدای او از همه بلندتر بود. این هم دخترش است که پشتسرش ایستاده و با کتفی متلاشیشده نگاهم میکند.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
گلوله به پشتش خورده و از قلبش عبور کرده بود. اندوه مرگش تا آخرین لحظه در چشمان مادر ماند.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
گوری عظیم دیدم که مردم را میبلعید.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
فکرش را بکن شارو، تمام اینهایی که کشیدهای فقط استخوانهایشان مانده
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
«چرا آدمها این بلاها را سر هم میآورند، شارو؟»
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
پدرم شبیه مردهها بود هَنار، اما نه به خاطر زخمهایش؛ آنقدر مرده دیده بود که شبیه آنها شده بود. او پیشمرگهای لتوپار و مردم قتلعامشده را دیده بود.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
سفت چسبیدم که هیچ سربازی نتواند از من جدایت کند.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
وقتی گذشته مثل زنجیر پاهایت را ببندد، دیگر نمیتوانی جایی بروی.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
دلم میخواست جمعیت را کنار بزنم و گردن آن سرباز سیهچرده را بشکنم. اما نمیشد. نمیتوانستم. معنای نشدن و نتوانستن را کی بهتر از من میفهمد؟ معنای دستبسته بودن را؟
