
بریدههایی از کتاب نگذار ببرندم، شارو
۴٫۵
(۸)
آنقدر زخم در قلبم بود که میتوانستم تمام آنها را یکجا بکشم
کتابها مرا صدا میزنند...
تیر بخوریم بهتر از این است که بچههایمان بیفتند دست اینها.
کتابها مرا صدا میزنند...
میشود آدم در کورهٔ آتش بسوزد و خودش را خونسرد نشان بدهد، هَنار؟
کتابها مرا صدا میزنند...
چرا نتوانستم آخرین نگاهت را بر این کاغذهای لعنتی پیاده کنم؟
کتابها مرا صدا میزنند...
سر میز شام از خود بیخود شده و فریاد زده بود: «تو یک مفتخور فرصتطلبی. استخوانها را یادت رفته؟»
این را در جواب پدر سلین که گفته بود مرز و ملیت را باید فراموش کرد و به زندگی چسبید، فریاد زده بود.
کتابها مرا صدا میزنند...
از نگاه کردن به زنها عاجزم، هَنار. نمیتوانم زنهای جوان را ببینم، درحالیکه تو نیستند.
کتابها مرا صدا میزنند...
پدر گفت: «این امید واهی بوی خون میدهد.»
کتابها مرا صدا میزنند...
تنها مانده بودیم، در برهوتی بیانتها که امیدی به صبح نبود.
کتابها مرا صدا میزنند...
هیچکدام از مردهای داخل آن ماشین نمیدانستند که دارند میروند بمیرند.
کتابها مرا صدا میزنند...
تمام چیزی که از من مانده بود تو بودی
کتابها مرا صدا میزنند...
چرا فکر کردم اگر ساکت بمانم ممکن است به ما رحم کند؟
کتابها مرا صدا میزنند...
هربار که این تابلوها را نگاه میکنم، از خودم میپرسم چرا دنیا نخواست آن لحظه کنارت باشم؟
کتابها مرا صدا میزنند...
بیست و هفت سال است قلبم را پشتِ مصاحبههای سیاسی پنهان کردهام.
کتابها مرا صدا میزنند...
سالهاست درون این تابلو میروم که بمیرم و هربار زنده میشوم تا زندگی تلخم را از سر بگیرم.
کتابها مرا صدا میزنند...
هربار که خاطرهٔ موهایت را مرور میکنم، انگار قلبم را در مشتی آهنین میفشارند؛ موهایی که نمیدانم چندبار در مشت افسران بعث کشیده شد.
کتابها مرا صدا میزنند...
تصویر بدن بیجان مادرم را هرگز نکشیدم. هربار خواستم این کار را بکنم، کاغذها را پاره کردم و از پنجره بیرون انداختم. نمیتوانستم مردهٔ او را بکشم. هر وقت قصد میکردم او را بکشم، تمام مردههای روستایمان در نظرم زنده میشدند و یکییکی در سرم میگفتند: «من را بکِش. من را بکِش.» این تابلو را از روی آنها کشیدهام، هَنار؛ این رمضان است. توپ خورده بود وسط خانهاش و سرش زیر دیواری له شده بود. وقتی این تابلو را میکشیدم، صدای او از همه بلندتر بود. این هم دخترش است که پشتسرش ایستاده و با کتفی متلاشیشده نگاهم میکند.
کتابها مرا صدا میزنند...
گلوله به پشتش خورده و از قلبش عبور کرده بود. اندوه مرگش تا آخرین لحظه در چشمان مادر ماند.
کتابها مرا صدا میزنند...
گوری عظیم دیدم که مردم را میبلعید.
کتابها مرا صدا میزنند...
فکرش را بکن شارو، تمام اینهایی که کشیدهای فقط استخوانهایشان مانده
کتابها مرا صدا میزنند...
«چرا آدمها این بلاها را سر هم میآورند، شارو؟»
کتابها مرا صدا میزنند...
پدرم شبیه مردهها بود هَنار، اما نه به خاطر زخمهایش؛ آنقدر مرده دیده بود که شبیه آنها شده بود. او پیشمرگهای لتوپار و مردم قتلعامشده را دیده بود.
کتابها مرا صدا میزنند...
سفت چسبیدم که هیچ سربازی نتواند از من جدایت کند.
کتابها مرا صدا میزنند...
وقتی گذشته مثل زنجیر پاهایت را ببندد، دیگر نمیتوانی جایی بروی.
کتابها مرا صدا میزنند...
دلم میخواست جمعیت را کنار بزنم و گردن آن سرباز سیهچرده را بشکنم. اما نمیشد. نمیتوانستم. معنای نشدن و نتوانستن را کی بهتر از من میفهمد؟ معنای دستبسته بودن را؟
کتابها مرا صدا میزنند...
حجم
۲۵۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۹۱ صفحه
حجم
۲۵۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۹۱ صفحه
قیمت:
۲۳۱,۰۰۰
تومان