«این خاطره رو باید با خودتون به گور ببرید، خانم… پشیمونی مثل خاکستره، نه گرمت میکنه نه روشن… اگه قرار بود خودمون بتونیم خودمون رو محاکمه کنیم که میشد قانون جنگل… کاریه که شده. زمان رو که نمیشه به عقب برگردوند… هر شبی بالاخره صبح میشه… اشکها هم دود میشن میرن هوا.»
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
«من میترسم از انتظار بمیرم، آقا.»
حِرما'ن
وقتی سقوطِ چیزی شروع میشود به مقصد رسیدنش حتمی است.
حِرما'ن
«این خاطره رو باید با خودتون به گور ببرید، خانم… پشیمونی مثل خاکستره، نه گرمت میکنه نه روشن… اگه قرار بود خودمون بتونیم خودمون رو محاکمه کنیم که میشد قانون جنگل… کاریه که شده. زمان رو که نمیشه به عقب برگردوند… هر شبی بالاخره صبح میشه… اشکها هم دود میشن میرن هوا.»
Parsilla
زن سرش را بالا میآورد و لبهایش درست موازی با لبهای ترکخوردهٔ مرد به جنبش درمیآیند: «من میترسم از انتظار بمیرم، آقا.»
هانیبال