هر قطرهٔ باران انگار میداند که درحال سقوط است و تنها یک پایان برایش وجود دارد؛ اینکه هیچگاه کاملتر از حالا نخواهد بود، درحالیکه بهسوی نابودی پیش میرود.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹
ولی درعینحال خوشحال بود که جزئی از چیزی باشد.
هرچیزی.
یک پری کتابخوان
درحالیکه میدانستم در این دنیای زیبا که در سایههای زشت بسیاری ترسیم شده، چیزی روشن از خود به جای گذاشتهام.
rᥲყᥒᥲ
من از زندگی در این بیخبری مطلق خوشم میآید. همراه با تنهایی است، آدمهای تنها هیچچیزی برای ازدستدادن ندارند.
این دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز دارم.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹
«اسمش الویین بود، اون با باد میخندید، با بارون گریه میکرد. با آتیش عصبانی میشد و با زمین غرش میکرد.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹
عشق...
آن کلمه مرگی آرام است که بدون حتی یک خداحافظی زمزمهشده، ناپدید شد؛ مثل پرتشدن ناگهانی به یک تنهایی ابدی که هرگز برای بیرونآمدن از آن تلاش نمیکنم.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹