هر قطرهٔ باران انگار میداند که درحال سقوط است و تنها یک پایان برایش وجود دارد؛ اینکه هیچگاه کاملتر از حالا نخواهد بود، درحالیکه بهسوی نابودی پیش میرود.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹
ولی درعینحال خوشحال بود که جزئی از چیزی باشد.
هرچیزی.
یک پری کتابخوان
من از زندگی در این بیخبری مطلق خوشم میآید. همراه با تنهایی است، آدمهای تنها هیچچیزی برای ازدستدادن ندارند.
این دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز دارم.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹
عشق...
آن کلمه مرگی آرام است که بدون حتی یک خداحافظی زمزمهشده، ناپدید شد؛ مثل پرتشدن ناگهانی به یک تنهایی ابدی که هرگز برای بیرونآمدن از آن تلاش نمیکنم.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹
درحالیکه میدانستم در این دنیای زیبا که در سایههای زشت بسیاری ترسیم شده، چیزی روشن از خود به جای گذاشتهام.
𝖱𝖾𝗂𝗇𝖺
او همیشه باعث شده که احساس بزرگی کنم. حتی احساس قدرت. و شاید حق با او باشد.
Saina
«اسمش الویین بود، اون با باد میخندید، با بارون گریه میکرد. با آتیش عصبانی میشد و با زمین غرش میکرد.
کاربر ۱۴۶۹۵۲۹
چرا زادهشدن؟
چون گاهی، ماه سقوط میکند... نه برای ویرانکردن، بلکه برای آغازکردن.
سورا
هرچه بیشتر اهمیت بدهی، همهچیز شکنندهتر به نظر میرسد.
راحتتر این است که فقط...
دست از اهمیتدادن برداریم.
Lunaria
ستمگرها به همان اندازه که به دیگران دروغ میگویند، به خودشان هم دروغ میگویند.
Saina