«اصلاً دلم نمیخواد توی هیچ استخری شنا کنم.»
«چرا؟»
«توی آبش زندگی نیست.»
Sepehr Danaiefar
ولی آن پسر ساده و آسیبپذیر پسرم نبود: خودم بودم، یا، بهتر بگویم، پسرم نسخهای از من بود که هیچوقت اجازه نداده بودم شکل بگیرد، نادیدهاش گرفته بودم، راهش را بسته بودم نسخهای که حتی بیاینکه اصلاً وجود داشته باشد شکستم داده بود.
Sepehr Danaiefar
بعد یاد خاطرهٔ قدیمی مضحکی افتادم مربوط به پیش از آشنایی با زنم. هر هفته میرفتم استخر و هر هفته لب استخر دختری به من لبخند میزد و سلام میکرد. در همان مسیری که من شنا میکردم شنا میکرد. تا چند ماه، تمام هفتهٔ من حول آن دیدار کوتاه لب استخر میگذشت، تا جایی که حتی یک روز تا رختکن دویدم که مبادا رفته باشد. هیچوقت دربارهٔ هیچچیز حرف نزدیم. فقط میگفت شنای خوبی داشته باشید، یا همچو چیزی. ولی هربار که نگاهم میکرد و چیزی میگفت حس میکردم انگار مرکز دنیای او هستم. تا چند ماه به همین شکل با هم روبهرو شدیم، بعد دیگر پیداش نشد. چند ماه بعد با زنم آشنا شدم ولی آن اوایل، توی رختخواب، چشمها و لبخند این شناگر را مجسم میکردم. همین.
Sepehr Danaiefar
در روزهای پس از مرگِ کسی حتی نفس خودت، سایهٔ خودت هم تکاندهنده است. همهچیز تا مدتی نادخل و ناپسند مینماید.
Sepehr Danaiefar