«زمانِ حال برای من اهمّیّت ندارد، ولی آینده بسیار اندوهگینم میکند، چون در آن شعلهور شدن جهان و ویرانی آن را میبینم، و این چیزی است که به تحسّر و مویهام برمیانگیزد. من از آن رو سرشک میبارم که هیچچیز را ثابت نمیبینم، همهچیز درهمتنیده است؛ لذّت با درد آمیخته است، دانایی با نادانی، بزرگ با کوچک، عالی با دانی. حلقهای است که پیوسته اشخاصِ آن در بازیِ ایّام از پی هم میآیند...»