جملات زیبای کتاب وقتی آسمان به زمین می آید | طاقچه
تصویر جلد کتاب وقتی آسمان به زمین می آیدsubscriptionAvailable

کتاب وقتی آسمان به زمین می آید

نوع کتاب
۴.۷ امتیاز(از ۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فیل ارل، مهشید شبانیان
انتشارات: 
کتاب چار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
LiLion
۶
اون یه حیوونه.» «که چی؟ اون قلب داره، نداره؟ چشم هم داره و همهٔ اون چیزهایی که تو داری.»
LiLion
۳
بعضی وقت‌ها، انجام‌دادن کار درست، کاملاً اشتباه به نظر می‌رسه.»
کاربر ۱۹۰۴۰۸۸
۲
گفت: «جنگ ممکنه چهرهٔ بد بعضی از آدم‌ها رو نشون بده، ولی چهرهٔ خوب خیلی از مردم رو رو می‌کنه» و هنگام عبور از پرستاران تشکر کرد.
جستجوگر
۲
فوری عاشقش نشدم و باید می‌شدم. هر ثانیه‌ای که عاشقش نبودم، در واقع وقتم تلف شده بود، چون آخرش معلوم شد که فرصت کمی داشتیم.
LiLion
۱
«جنگ ممکنه چهرهٔ بد بعضی از آدم‌ها رو نشون بده، ولی چهرهٔ خوب خیلی از مردم رو رو می‌کنه»
LiLion
۱
اگه هیچ‌وقت دربارهٔ اتفاق‌ها حرف نزنی، هیچ‌وقت از ذهنت بیرون نمی‌رن و یه‌جوری توی وجودت ریشه می‌دوونن و همین‌طور که دارن ریشه می‌دن، پخش می‌شن و بدون نور و هوا می‌پوسن. بعضی‌وقت‌ها حتی بدون اینکه متوجه بشی، به تک‌تک اعضای بدنت می‌رسن. اون‌وقته که هر قدمی که برمی‌داری، هر نفسی که می‌کشی، هر تصمیمی که می‌گیری، از اون اتفاقه ریشه گرفته؛ و اتفاقی که اولش صحبت‌کردن ازش خیلی وحشتناک بود، تو رو توی مشت خودش می‌گیره. باور کن که بهت مسلط می‌شه.
کاربر ۱۹۰۴۰۸۸
۱
جوزف شب‌هایی طولانی و ناخوشایند زیادی را پشت‌سر گذاشته بود، شب‌هایی با این فکر که چرا مادرش چنین کاری کرده بود و همچنین چه کرده بود که مادرش را به این کار واداشته بود، ولی امشب فرق داشت؛ انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شد. زمان متوقف شده بود. در تاریکی سرداب هیچ‌چیز معلوم نبود. چه می‌دانست، شاید صبح شده بود؛ ولی در پناهگاه بتنی‌اش اصلاً معلوم نبود چه زمانی بمب‌افکن‌ها متوقف می‌شوند و دیگر پیدایشان نمی‌شود.
جستجوگر
۱
تا زمانی که مجبور نبود، تسلیم نمی‌شد، تا زمانی که بدنش به او نمی‌گفت دیگر بس است، تا زمانی‌که آخرین گلوله به او اصابت کرد.
solon
۱
«جنگ ممکنه چهرهٔ بد بعضی از آدم‌ها رو نشون بده، ولی چهرهٔ خوب خیلی از مردم رو رو می‌کنه»
LiLion
۰
همین که دست‌هایش به دور بدنهٔ تفنگ پیچید، گیجش کرد و باعث شد هم‌زمان احساسات مختلف و زیادی را تجربه کند. در وجود آن، خطر و در وزن آن، قدرت را احساس کرد، ولی این قدرت، ترسی آنی و شدید را نیز به همراه داشت. جوزف انتظار داشت شجاعت در وجودش تزریق شود، ولی این‌طور نشد و ترس به وجودش رخنه کرد. فکر کرد که آیا سربازان وقتی اولین بار اسلحه در دستشان می‌گیرند، همین احساس را دارند؟ آیا با گذر زمان، این احساس تغییر می‌کرد؟ هرچه بیشتر آن را به‌سمت کسی نشانه می‌گرفتی، سبک‌تر و عادی‌تر می‌شد؟ یا فقط وقتی کسی متقابلاً آن را مستقیم به‌سمتت نشانه می‌گرفت، احساسی بهتر داشتی؟
solon
۰
«دوست؟ اون یه حیوونه.» «که چی؟ اون قلب داره، نداره؟ چشم هم داره و همهٔ اون چیزهایی که تو داری.»